از جنس مینا.13
«بله» ولی این شیرینی هرگز به طرف دهان برده نشد و از دست او رها و بر روی شیرینی های دیگر پرت شد. آن دست لرزان و شوق زده دیگر قادر به نگهداری آن نبود.
کاوه چشمانش غرق در اشک شد و با بغض گفت: «متشکرم، مینا بهت قول می دم هیچ وقت از بله گفتن خود پشیمان نشی» بعد ماشین را روشن کرد و جعبۀ شیرینی را روی پاهای مینا گذاشت و گفت: «مینا بخور، مطمئنم تو هم از دیروز چیزی نخوردی»
وقتی ماشین را به راه انداخت دستش را روی بوق گذاشت و همراه سرعت زیادی که داشت مدام بوق می زد. عابران با شنیدن صدای بوق به امید دیدن کاروان عروس به سوی ماشین آنان برمی گشتند.
مینا با بهت و حیرت گفت: «آقای کاوه این چه کاریست که دارید می کنید» کاوه در حالی که دست از روی بوق برنمی داشت فریاد زد: «مینا بذار همه بدونند من خوشبختم، بذار همه بفهمند امشب چه اقبالی به من رو آورده»
مینا با التماس گفت: «آقای کاوه، خواهش می کنم بس کنید»
کاوه با شنیدن صدای التماس او دست از روی بوق برداشت و گفت: «باشه هر چی تو بگی عزیزم، ولی مگه غیر از این طور دیگه ای می تونستم خوشحالی خودمو نشون بدم» و سپس خندۀ مرموزی کرد.
مینا که منظور او را فهمید سرخ شد و چیزی نگفت. کاوه بلند خندید و گفت: «خب مینا حالا برنامه ات چیه، کی می تونیم رسماً زن و شوهر بشیم. البته منظورم قبل از رفتن به آمریکاست»
مینا متعجب به او نگاه کرد و گفت: «شوخی می کنید؟»
کاوه لبخندی زد و گفت: «به هیچ وجه. اگر به حرف من گوش کنی، ما همین امشب عقد می کنیم، من محضردار آشنا سراغ دارم»
«نه آقای کاوه، ترجیح می دم بعد از برگشتن شما ترتیب همۀ کارها را بدیم»
کاوه خیلی جدی گفت: «پس من هرگز به این سفر نمی رم، هرگز حاضر نیستم چند ماه دیگه صبر کنم، این همه انتظار برام بس نبود؟»
«آقای کاوه، خواهش می کنم این حرفها را بس کنید، شما باید حتماً به این سفر برید، پدرتون منتظر شماست و دلم نمی خواد من عامل غافل شدن شما از پدرتون باشم»
کاوه نگاه طلب کارانه ای به او کرد و گفت: «مینا دیگه با من لجبازی نکن، بیا همین امشب یا فردا همه چی رو تمام کنیم. وقتی برگشتم بهترین مراسم را برات می گیرم، آنطور که همه انگشت به دهان بشن»
مینا ناراحت شد و گفت: «آقای کاوه من احتیاجی به مراسم ندارم. دختر چهارده ساله که نیستم آرزوی این چیزها را داشته باشم، ولی ترجیح می دم همه چیز بمونه برای بعد. نمی خوام فعلاً سر زبان ها بیفتم»
«به من اعتماد نداری؟»
مینا سر تکان داد و گفت: «نه، موضوع این چیزها نیست، من این طوری راحت ترم. فعلاً می خوام همه چی مسکوت بمونه و هیچ کس بویی نبره، حتی سینا. خواهش می کنم»
«مینا تو هرگز مرد نبودی و نمی تونی درجۀ تحمل یک مرد رو بفهمی. اگه تو این طور می خوای من مجبورم قبول کنم، ولی تو با این کارت منو ...» و سپس ساکت شد.
مینا با تردید گفت: «منظورت چیه؟»
کاوه لبخندی زد و گفت: «خوب!» و بعد ساکت شد. بعد از لختی سکوت گفت: «خب کجا بریم عزیزم؟»
«اگه منو به منزلم برسونی متشکر می شوم، سینا منتظرمه»
کاوه نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: «الان نه، سینا می تونه کمی منتظرت بمونه، یعنی من بهش گفتم دیر می آی. می خوام امشب دور شهر بگردونمت، می خوام برام حرف بزنی. از همه چی. تو که اعتراضی نداری. به هر حال ما با هم نامزدیم و صحبت های قبل از ازدواج یک رسمه»
مینا از این گفته کاوه خنده اش گرفت. کاوه هم خندید و گفت: «مینا دلم می خواد همیشه بخندی. ولی قبل از صحبت از اون شیرینی ها چند تا بردار و یکی هم به من بده، نمی خوای که از گشنگی غش کنم»
مینا فرمانبردار یکی از شیرینی ها را برداشت و به طرف کاوه دراز کرد. کاوه نگاه عاشقانه ای به او و دستش کرد و گفت: «مینا باورم نمی شه، خوردن این شیرینی، اونم از دست تو» بعد شیرینی را گرفت و آن را نگه داشت. سپس دستش را به سمت جعبه برد و یکی دیگر برداشت و به طرف دهان مینا برد.
مینا امتناع کرد و سر تکان داد و گفت: «نه، خواهش می کنم» بعد دستش را پیش برد و آن را گرفت.
کاوه با خنده گفت: «الان تحمل می کنم ولی بعد از ازدواج نه. خب بخوریم به امید زندگی شیرین» و آن را به طرف دهانش برد و مشغول خوردن شد و در عین حال مواظب بود که مینا هم شیرینی خود را بخورد. وقتی هر دو شیرینی خود را خوردند کاوه گفت: «خب چطور بود؟»
مینا خندید و گفت: «خیلی خوشمزه بود»
کاوه هم با خنده گفت: «فقط خوشمزه، به نظر من بی نظیر بود. هیچ شیرینی ای تا به حال به دهانم این قدر مزه نکرده بود به خصوص که از دست بانویی زیبا و بی همتا بود»
مینا لبخندی زد و گفت: «خب دیگه زیاد منو شرمنده نکن»
کاوه باز هم بلند خندید و گفت: «مینا من خجالت کشیدنت را، رنگ به رنگ شدنت را دوست دارم، چون همین حالت قشنگت تو رو به من رسوند. صبح توی دفتر، وقتی داشتم سوالاتت رو می خوندم تو اگه آنقدر قرمز و رنگ به رنگ نشده بودی من احمق هنوز هم توی خونه ام داشتم غصه می خوردم و آه می کشیدم. امروز شانس واقعاً با من یار بود، چون اگه من نویسندۀ اون شعر را که یکی از سوالات پشت ورقه نوشته بودی به یاد می آوردم و آن طوری از تو سوال نمی کردم و تو به خیال شعر پایین ورقه آنقدر خود را نمی باختی، من هیچ نمی فهمیدم. من که به خاطر وقایع پیش از ظهر خیلی شکرگذارم، تو چی مینا؟»
«نمی دونم. هنوز سردرگمم. همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که من هنوز گیجم. راستی اون ورقۀ سوال رو چه کار کردی؟ فردا باید به خانم خالقی تحول بدم»
کاوه گفت: «اون ورقه نمی شه، اون رو به عنوان یک سند معتبر و باارزش در دفتر خاطراتم بایگانی کردم، ولی از روش می نویسم و خودم به خانم خالقی می دم»
«مگه شما دفتر خاطرات دارید؟»
کاوه با شوخی گفت: «با اجازۀ شما بله؟ چند سالی است که وقایع زندگی ام رو می نویسم البته فقط برای سرگرمی»
«دوست دارم یک روز بهم بدید تا بخونمش. فکر می کنم از لحاظ نگارش جالب باشه»
کاوه کمی قرمز شد و گفت: «سعی می کنم این کار رو نکنم چون در نزد تو فقط شرمنده می شم» مینا منظور او را نفهمید، ولی بیشتر هم اصرار نکرد. کاوه ماشین را جلوی یک آب میوه فروشی نگه داشت و گفت: «مینا خیلی دلم می خواست امشب شام رو با هم بخوریم، ولی می دونم بدون سینا قبول نمی کنی پس با هم یک آب میوه می خوریم»
مینا نگاهی به آب میوه فروشی مجللی که در آن سوی خیابان بود کرد و گفت: «آب میوه اش را قبول می کنم، ولی اگه ناراحت نمی شی همین جا توی ماشین»
کاوه سر تکان داد و گفت: «باشه» و از ماشین پیاده شد.
بعد از رفتن کاوه، مینا سرش را به پشتی ماشین تکیه داد و برای لحظه ای چشمانش را بست. وقتی آنها را باز کرد، با خود گفت: خدایا، یعنی این حقیقت داره که من اینجام. در ماشین او؟ این موقع شب؟ من چه کار کردم؟ مگه قرار نبود دیگه روی قول هیچ مردی حساب نکنم، چرا؟ آخه چرا؟ و برای لحظاتی صورتش را در دستانش گرفت. ولی خیلی زود به خود آ»د، اشکهایش را پاک کرد و برای اینکه دز این حالت درآد، در ماشین را باز کرد و از ماشین پیاده شد.
نگاهی به اطرافش انداخت که منطقه ای خلوت با هوایی دلپذیر بود. چشمش به آب میوه فروشی که افتاد کاوه را دید که با یک سینی، از آن خارج می شود. برای مسلط شدن بر خود چند نفس عمیق کشید تا هوای سرد بیرون از گرمای درونی اش بکاهد.
کاوه وقتی به او رسید با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چرا پیاده شدی؟»
«همین طوری، خواستم هوایی بخورم»
کاوه خندید و گفت: «من پیشنهاد بهتری دارم به جای هوا، یک لیوان آب طالبی سرد و تازه بخور» و سپس سینی را به سمت او گرفت. مینا یکی از لیوان ها را برداشت و تشکر کرد.
کاوه در ماشین را باز کرد و گفت: «می تونی روی صندلی بشینی»
مینا باز هم تشکر کرد و در حالی که پاهایش بیرون بودروی صندلی نشست و آرام با اشتهایی کور شده مشغول نوشیدن مقداری از آب میوۀ خود شد. کاوه نیز در نزدیکی او به تیر چراغ برق تکیه داد و در حالی که نگاهش را حتی لحظه ای از صورت مینا برنمی داشت مشغول نوشیدن شد.
مینا که نگاه برندۀ کاوه او را دستپاچه کرده بود مقداری آب میوه به راه بینی اش رفت و این باعث سرفۀ شدید او شد، به طوری که نوشیدنی خود را کنار گذاشت و شروع به سرفه کرد.
کاوه با عجله جلو آمد و گفت: «چی شد؟ آب بیارم؟»
مینا وقتی سرفه اش بند آمد گفت: «نه، لازم نیست، فقط ...»
کاوه متوجه منظور او شد، خندید و گفت: «معذرت می خوام ولی باید بهم حق بدی چون خیلی خوشحال و شوق زده ام. بگذریم، آب میوه ات را بخور، بهت قول می دم مثل یک بچۀ خوب منم حواسم به لیوانم باشه»
«متشکرم آقای کاوه، من دیگه میل ندارم»
کاوه با لحن خشکی گفت: «کاوه، هنوز هم کاوه. ببینم من هنوز برات آرش نشدم»
مینا شرمنده سر به زیر انداخت و گفت: «باید فرصت بیشتری بهم بدی، من هنوز سردرگمم»
کاوه با بی قراری گفت: «ولی من آدم عجولی ام مینا، خیلی عجول تر از آنکه فکرش رو بکنی. به خصوص در مورد تو» و لحظاتی با دلدادگی به صورت شرمندۀ مینا نگاه کرد و ادامه داد: «اما در مورد آب میوه ات، متأسفانه سیستم ماشین من طوری است که تا لیوانامون تمام نشه حرکت نمی کنه. دیگه انتخاب با خودته، تا صبح اینجا ماندن یا یک لیوان ناقابل آب میوه خوردن؟»
مینا در حالی که از این حرف خنده اش گرفته بود دوباره لیوانش را به دستش گرفت و گفت: «مثل اینکه چاره ای نیست» و در سکوت هر دو، لیوان های خود را تا آخر نوشیدند.
وقتی ماشین دوباره به حرکت درآمد کاوه گفت: «فقط یک جای دیگه مونده که باید بریم، امیدوارم تو اعتراضی نداشته باشی»
مینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «فکر می کردم دیگه بر می گردیم خونه»
کاوه خندید و گفت: «البته، اما نه قبل از خرید انگشتر نامزدی»
«نه، این کار لازم نیست، من که گفتم همه چیز باشه برای بعد»
کاوه باز هم با خنده گفت: «این یکی رو دیگه کوتاه نمی آم. تا وقتی یادگاری از خود را در انگشتات نبینم آرامش ندارم»بعد ماشین را پارک کرد و به مینا گفت: «پیاده شو» و با عجله به سمت در طرف او رفت و آن را باز کرد.
«اصلاً این کار لازم نیست»
کاوه نگاه عاشقانه ای به او کرد و گفت: «اینو به خاطر دل من قبول کن»
مینا دیگر نتوانست مقاومت کند و همراه کاوه پشت ویترین طلافروشی قرار گرفت. کاوه اشاره ای به انگشترهای جواهرنشانی که در بالای ویترین بود کرد و گفت: «مینا اینها جدیدترین مدل های انگشتر است، ببین کدام را می پسندی»
مینا انگشتری ساده و زیبا را انتخاب کرد و به توصیه های کاوه توجهی نکرد. وقتی سوار ماشین شدند کاوه گفت: «انگشتر را دستت کن» مینا کمی مردد ایستاد و بعد فرمانبردار انگشتر را درآورد و در انگشت دست چپ خود کرد.
کاوه لبخندی زد و گفت: «هنوز هم فکر می کنم خواب می بینم . متشکرم مینا» و ماشین را روشن کرد، دور زد و راه آمده را برگشت. لحظه ای بعد متوجه چهرۀ متفکر مینا شد و پرسید: «به چه فکر می کنی عزیزم؟»
مینا لبخندی زد و گفت: «چیز مهمی نیست»
کاوه باز هم لبخند زد و گفت: «هنوز هم توداری مینا، خواهش می کنم برام حرف بزن، فعلاً همین امشب رو دارم»
«نمی دونم از چی باید حرف بزنم»
«از اون چیزی که من بی قرار شنیدنشم. بهم بگو از کِی شروع شد، از کِی فهمیدی بهم علاقه داری»
مینا به او خیره شد و گفت: «از کی رو نمی دونم، فقط وقتی فهمیدم خیلی غصه دار و ناامید شدم چون یقین داشتم دچار عشقی بی فرجام و ناصواب شده ام. خیلی سعی کردم نادیده بگیرمش و تا حدودی هم موفق شدم. تمام امید من به تمام شدن درسم و دور شدن از شما بود، ولی دیروز توی پارک وقتی اون حال شما رو دیدم و اون حرفها را شنیدم و توی مدرسه اون رفتارها را دیدم، به خانه که رسیدم مثل مرغ سرکنده بودم، بی قرار و ناتوان و و مجبور به چشم پوشی کردن از همه چی»
سپس به بیرون خیره شد و گفت: «خیلی سخت بود» و ساکت شد.
«بابت حرفهای توی پارک که بهت گفتم، خیلی شرمنده ام. در حالت عادی نبودم، مثل عاشقی سیلی خورده بودم. آخه تو هم خیلی منو اذیت کردی»
مینا برگشت و نگاهی غمگین به او انداخت و گفت: «فکر می کنم شما هم خیلی سختی کشیدید»
کاوه با حالت به خصوصی گفت: «خیلی برام کمه، فقط:
درد عشقی کشیده ام که مپرس
زهر هجری چشیده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبری برگزیده ام که مپرس
آن چنان در هوای خاک درش
می رود آب دیده ام که مپرس
بی تو در کلبۀ گدایی خویش
رنجهایی کشیده ام که مپرس
همچو حافظ غریب در ره عشق
به مقامی رسیده ام که مپرس
مینا فقط لبخندی زد و چیزی نگفت، ولی کاوه در ادامۀ صحبت هایش گفت: «مینا روزی که این بازی رو با تو شروع کردم هرگز فکر نمی کردم کارم به اینجا بکشه. تو را هم مثل دیگران می دانستم که دیر یا زود مغلوبت می کنم، حال یا با پول یا محبت یا با احساسات.
از همان اول هم احساس کردم بازی با تو برام خیلی لذت بخش شده، ولی اون رو به حساب دیگه ای گذاشتم. وقتی به خودم آمدم که فهمیدم دیگه عقل من این بازی را برنامه ریزی نمی کنه بلکه دلم اختیار آن را از دستم درآورده.
مینا آن روزی که توی پارک خواستی منو ببینی تا بهم بگی حاضری با من ازدواج کنی نمی دانی اولش چه حالی داشتم، ولی بعدش دنیای منو خراب کردی. خیلی قبل از این فهمیده بودم بازندۀ این بازی خودم هستم و قلباً خواستار جواب مثبت تو بودم. مینا خیلی وقته که گرفتار عشق تو شدم، شاید از همان ماه های اولیۀ آشناییمون.
مینا تو گمشده ای بودی که در تمام این سالها به دنبالت می گشتم. نمی تونی باور کنی که امروز چقدر خوشحالم که به دست آوردمت و اینو صادقانه بهت می گم مینا، می خوام باور کنی و روی قول و قرارت بمانی»
«شما دیگه خیلی حساس شدید. من قول نمی دم که زیرش بزنم»
کاوه نگاه موشکافانه ای به او کرد و گفت: «ولی من احساس می کنم هنوز دودلی و فکر می کنم نکنه فردا صبح که از خواب بیدار می شم بهم بگی همۀ اینها را در خواب دیدم»
«خواهش می کنم این حرفها را بس کنید و این توهمات را از خودتون دور کنید»
کاوه در حین رانندگی گاهی به او نگاهی می انداخت، ولی نگاهش چیزی بیش از یک نگاه بود، مینا که متوجه سنگینی آن شده بود، گفت: «دیگه داریم می رسیم»
کاوه آن خیابان آشنا را دید با ناراحتی گفت: «لعنت به تو مینا. من امشب می خواستم تا صبح باهات حرف بزنم و صدات رو بشنوم، ولی تو ...» بعد آهی کشید و برای عوض کردن صحبتش گفت: «فکر نمی کنم فردا صبح باید انتظار تو را در فرودگاه داشته باشم، نه؟»
مینا لبخند مهربانی زد و گفت «از این بابت معذرت می خوام، ولی قول می دم همین یک دفعه باشه»
کاوه پوزخندی زد و گفت: «نه خیالت راحت باشه چون من بعد از این سفر هرگز تنهایی جایی نخواهم رفت که تو بدرقه ام کنی، ولی امان از این محافظه کاری تو» و در حالی که ماشین را متوقف می کرد گفت: «لابد الان هم نباید بیام تو چون سینا منو می بینه، درسته؟»
مینا لبخندی زد و گفت: «شما روانشاس خوبی هستید»
کاوه نگاه برنده ای به او کرد و گفت: «با این حرفها نمی تونی سر من کلاه بذاری عزیزم، من به هر حال تا جلو در همراهت می آم»
مینا گفت: «هر طور میلتونه»
کاوه بی توجه به لحن ناراحت مینا از ماشین پیاده شد، کلید در را از مینا گرفت و آن را باز کرد و کنار ایستاد تا مینا برود تو و بعد از مینا خودش هم داخل ساختمان شد. مینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «شما گفتید فقط دم در!»
کاوه پوزخندی زد و گفت: «پس اینجا کجاس؟ می رم عزیزم، ولی نه قبل از خداحافظی»
مینا با دستپاچگی گفت: «منو ببخشید، من خیلی بی حواسم. امیدوارم سفر خوبی داشته باشید و هرچه زودتر با خبرهای خوب برگردید»
کاوه خندۀ ریزی کرد و گفت: «فقط همین، چیز دیگه ای نیست که همراه یک مسافر راه دور کنید مثل یک ...» سپس نگاه آزمندی به لبهای او کرد.
مینا ناخودآگاه خودش را عقب کشید و با ناراحتی گفت: «خدای من، شما چتونشده؟»
کاوه از این حرکت مینا بلند خندید و گفت: «من چیزیم نشده عزیزم، فقط می خواستم همراه خودم تصویر گلگون این زن عفیف شرقی را به غرب ببرم. باور کن منظوری نداشتم. خب من دیگه باید برم، فردا صبح ساعت پنج پرواز دارم. مینا دوست دارم چیزی بخوای که از این سفر برات بیاورم»
مینا در حالی که گلگونی صورتش هنوز برطرف نشده بود گفت: «من چیزی نمی خوام، فقط سالم برگردید»
«این یکی را که مطمئن باش، ولی چیز بخصوصی مد نظرت نیست که من به خاطرش تمام نیویورک را زیرورو کنم»
«من هیچی نمی خوام»
«پس من دیگه بهانه ای برای موندن ندارم و باید بگم خداحافظ، میناجان مواظب خودت باش و همین طور سینا. وقتی برگشتم نمی خوام حتی یک تار مو از سرت کم بشه. برای درسهات هم زیاد به خودت فشار نیار. خوب خداحافظ و به امید دیدار. در اولین فرصت بهت زنگ می زنم»
مینا که او را در آستانۀ خروج از منزل دید با صدایی آرام گفت: «خداحافظ آرش، تو هم مواظب خودت باش و زود برگرد»
کاوه به طرف او برگشت و در حالی که چهره اش بشاش شده بود گفت: «خوشحالم کردی مینا، ولی در مورد زود برگشتن مطمئن باش هنوز دکتر کارد جراحی را پایین نگذاشته، من تو هواپیمام چون خیلی بی طاقتم»
و بعد مکثی کرد، دوباره نگاهی به او کرد و با صدایی آرام گفت: «مینا دوستت دارم» و سپس صورتش را برگرداند و رفت.
خانم نجفی ورقههایی را که در دستش بود به مینا نشان داد و گفت: «اینها را باید به خانم خالقی تحویل بدم، ولی هنوز نیامده»
«اینا چیه؟»
«ورقۀ سوالهای آقای کاوه است، گویا یکی از آنها هم سوالات مشترک شماست»
مینا سر تکان داد و گفت: «بله، دیروز من آنها را به ایشان تحویل دادم، می شه ببینم چه تغییراتی در آن داده» مینا تمام سوالات را نگاه کرد، تغییری در آنها ندید، فقط در سوال یازده جای شعر آن را با شعری که مینا در عالم خیال نوشته بود عوض کرده بود. مینا با دیدن آن شعر ناخودآگاه لبخندی زد.
خانم نجفی هم خندید و گفت: «چیه مینا، سوالات شما را عوض کرده؟»
مینا سر تکان داد و گفت: «خیلی! خب این سوالات چطور به دست شما رسیده؟»
«دیشب دیروقت بود که کاوه به منزل ما آمد، هم برای خداحافظی و هم برای تحویل دادن این سوالات. مینا شاید باور نکنی او به طرز عجیبی سرحال و سرخوش بود، من در این اواخر هیچ وقت او را این طور ندیده بودم. رفتار دو روز قبلش را یادت هست چطور بود، عصبی و آتشی، ولی دیشب خیلی خوش مشرب و بذله گو بود و حتی به خاطر رفتار آن روز هم از من معذرت خواست.
پیمان به شوخی بهش گفت "چیه رفیق خیلی خوشحالی" و او در جواب گفت: "چرا خوشحال نباشم، بعد از ماه ها دوری، والدینم را می بینم. راستش را بخوای این زندگی یکنواخت منو کسل کرده بود"
ولی نه من و نه پیمان هیچ کدام حرفهای او را باور نکردیم. پیمان خوب می دونه که اون علاقۀ آن چنانی به مادرش نداره و این سفر را هم صرفاً به خاطر ترس از سخت گیری های مادرش انجام می ده. مینا ببینم اتفاق تازه ای بین شما نیفتاده؟»
مینا با تعجب به او نگاه کرد و گفت: «چه اتفاقی؟»
خانم نجفی خندید و گفت: «گفتم ممکنه منتظر شنیدن خبرهای خوش باشیم»
مینا بدون تفکر سر تکان داد و گفت: «نه، از این خبرها نیست»
خانم نجفی از جا بلند شد و گفت: «خیلی ناامیدکننده است»
و بعد متوجه دست چسب خوردۀ مینا شد وگفت: «راستی مینا دستت چی شده؟»
مینا غافلگیر شده نگاهی به دست خود انداخت و گفت: «هیچی با شیشه بریده»
خانم نجفی لبخندی زد و گفت: «احیاناً با شیشۀ جوهر که نبریده؟»
مینا با حیرت گفت: «چطور مگه؟»
خانم نجفی شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «هیچی، امروز صبح مستخدم می گفت که شیشه جوهر شکسته و مقداری خون روی زمین مانده بود»
مینا گفت: «بله، دیروز داشتم سوال می نوشتم که یکدفعه دستم با شیشه برخورد کرد و شکست»
خانم نجفی سر تکان داد و گفت: «پس این طور!» بعد از او دور شد تا خانم خالقی را پیدا کند در حالی که نگاهش خندان بود.
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین