از جنس مینا.14
مینا آن روز بعدازظهر ناخودآگاه انتظار می کشید و دمادم به تلفن خیره می شد. مطمئن بود که کاوه به آمریکا رسیده و این انتظار که تا شب به طول کشید مینا را عصبی تر کرد. دلش به هزار راه می رفت و حس ششم او می گفت که حتماً اتفاقی افتاده است. مینا تا نیمه های شب بیدار ماند و بعد با این امید که شاید فردا زنگ بزند به بستر رفت، ولی نه فردا و نه فرداهای دیگر هم تلفن منزل او زنگ نزد.
مینا مستأصل و دلواپس مانده بود که چه کند و به چه طریق از کاوه خبر بگیرد. در این مورد نه می توانست از خانم نجفی و نه از خانم خالقی چیزی بپرسد. ای کاش حقیقت را به خانم نجفی گفته بود، ای کاش کسی فقط به او می گفت کاوه زنده است، ولی افسوس که راه به جایی نداشت.
وقتی به مدرسه می رفت گوش هایش را تیز می کرد تا شاید خبری از کاوه بشنود، ولی انگار که همگان با هم نقشه کشیده بودند تا صحبتی از کاوه نکنند.
یک هفته از رفتن کاوه می گذشت و مینا بی حوصله تر از هر روز وارد مدرسه شد و در حالی که کارهای زیادی در مدرسه انتظار او را می کشید مثل تصحیح ورقه های امتحانی خود و کاوه و تنظیم لیست های مختلف که کمی حوصله و دقت می خواست. به محض ورود به دفتر، سراغ کار خود رفت و دسته ای ورقه ها را برداشت، به سمت خانم نجفی رفت، در کنار او نشست و بعد از جستجو کردن در کیفش برای پیدا کردن خودکار قرمز مشغول تصحیح ورقه های خود شد. هنوز دو ورقه بیشتر تصحیح نکرده بود که خسته خودکارش را روی ورقه ها گذاشت.
خانم نجفی با دیدن چهرۀ او لبخندی زد و گفت: «چیه مینا خسته شدی؟» و نگاهی به دو ورقۀ تصحیح شده انداخت و گفت: «نمراتت که خیلی خوبه»
مینا سعی کرد لبخند بزند و سچس گفت: «همیشه تصحیح اوراق کلافه ام می کنه. کی می شه دیگه چیزی به نام امتحان وجود نداشته باشه» و بعد نگاه دقیقی به صورت خانم نجفی کرد و گفت: «پریوش از دیروز احساس می کنم زیاد رو به راه نیستی، ببینم حالت که خوبه؟ اوضاع بچه رو به راه است؟»
خانم نجفی گفت: «البته، هر دو کاملاً خوب و سلامتیم، فقط کمی عصبی هستم»
مینا گفت: «اتفاقی افتاده؟»
خانم نجفی با دقت به صورت مینا نگاه کرد و گفت: «خب همیشه اتفاقاتی می افته که انسان را عصبی می کنه» در این هنگام خانم خالقی در حالی که در دستش چند نامه بود وارد دفتر شد و بعد از سلام و احوالپرسی با همکاران گفت: «چند نامۀ سفارشی داریم» و بعد از قرار گرفتن پشت میزش، نامه ها را خواهند.
اولین نامه برای خانم ملیح بود که به او داد، دو نامه برای مدرسه و خودش و بعد نامه ای که قطورتر از بقیه بود را بلند کرد و گفت: «خانم رئوف این نامه برای شماست، از خارجه. ببینم خانم رئوف شما کسی را آنجا دارید؟ در این دو سال نشنیدم در این مورد چیزی بگید»
مینا که کاملاً غافلگیر شده بود، ناخودآگاه از جا بلند شد و مغزش را سریع به کار انداخت و در حالی که به سمت خانم خالقی می رفت گفت: «بله دو برادر در آمریکا دارم که سالهاست از آنها بی خبرم» و بعد با خوشحالی نامه را گرفت و در حالی که می توانست حدس بزند این نامه از کیست، نگاهی به خط ناآشنای پشت نامه کرد و خدا را شکر کرد که خط کاوه نیست.
مینا که سعی می کرد شوق زدگی خود را از دریافت خبری از کاوه پنهان کند دوباره سرجایش نشست و مشغول ادامۀ کار خود شد، ولی بعد از گذشتن ساعتی دیگر احساس کرد نمی تواند صبر کند، بنابراین تسلیم خواستۀ قلب خود شد و ورقه ها را کنار گذاشت و رو به خانم نجفی کرد و گفت: «پریوش می تونم در اتاقت نامه ام را بخوانم. خیلی در مورد فرستندۀ آن کنجکاوم و نمی تونم تا ظهر صبر کنم»
خانم نجفی با چهره ای غمگین گفت: «البته، ولی زیاد طولش نده که ده دقیقه دیگه مراجع دارم»
مینا گفت: «حتماً» و به طرف اتاق رفت، در را بست، با عجله بر روی صندلی خانم نجفی نشست و سریع نامه اش را باز کرد. از داخل نامه یک عکس و قطعه ای بریده شده از روزنامه و دست خط آشنای کاوه نمودار شد.
مینا با عجله عکس را برگرداند و با دیدن تصویر آن یک باره احساس کرد قلبش در سینه از حرکت ایستاد، زیرا عکس کاوه بود با لباس دامادی در کنار عروس خانمی بی نهایت زیبا و خندان. دستان لرزان او عکس را رها کردند. مینا نفس عمیقی کشید، بغضی سخت گلویش را می فشرد، دیدن آن عکس موجب بی اعتمادی او به چشمانش شده بود، نمی توانست آنچه را می دید باور کند.
با عجله بریدۀ روزنامه را گرفت و تیتر آن را خواند: دیشب در مجلسی باشکوه و به یادماندنی، در باشگاه ایرانیان مقیم نیویورک، آرش کاوه، پسر خشایار کاوه، با آنیتا بزرگ نیا، تنها دختر آقای پرویز بزرگ نیا، مرد ثروتمند نیویورک، پیمان زناشویی بستند.
عکسی از مراسم آنان ضمیمۀ روزنامه بود. مینا احساس سرگیجه ای عجیب نمود. در زندگی تا این حد احساس سرخوردگی نکرده بود. دقایقی طولانی به یک نقطه خیره ماند در حالی که سینه اش از شدت درد و حرمان توان نفس کشیدن را از او گرفته بود و بغضی سخت گلویش را می فشرد، ولی مینا هرگز نگریست.
با دستان لرزان نامه را باز کرد. خط، خط کاوه بود. چشمان غمگین مینا بر هر کلام از نوشته های نامه تیری به سوی قلبش پرتاب می کردند و نامه این طور آغاز شده بود:
ای زیبای مغرور، آخرین سلام مرا از فاصله ای دور پذیرا باش. عشق پرندۀ بی قراری است که گاه روی این شاخه و گاه روی شاخه ای دیگر آشیان می سازد به گونه ای که ترنم هر بادی مرکب خار و خاشاک آن می گردد و در اندک زمانی، تنها خاطره ای از آن باقی می ماند. وقتی نوید دادی که آن پرنده در دل تو آشیان ساخته چه انتظاری از من داشتی؟ بدان که مرا هرگز خواستی نبوده تا این پرندۀ هوسباز را به مهمانی خویش فراخوانم، نه به خاطر تو نه به خاطر هیچ کس دیگر. آن تپیدن ها و لرزیدن ها که دیدی همه از شوق شکستن تو بود، نه از آنچه که تو عشق پنداشتی و حال که شکستی همه چیز بین ما هم پایان یاغفته و راه ما دیگر از هم جدا گشته است. بدان این سفر بازگشتی را انتظار نمی کشد. امیدوار بودم وقتی ترکت می کردم تو با آن چشمان نافذت همه چیز را درک می کردی، ولی حال که کار را به اینجا کشاندی و هنوز به انتظارم نشسته ای بگذار آخرین حرف باقی مانده را بگویم: من و تو هرگز ما نخواهیم شد و تو هم یکی هستی مثل دیگران.
برای همیشه خداحافظ
آرش کاوه
مینا از شدت خشم مانند مار به خود می پیچید و نامه را با غیظ مچاله کرد. غرور شکسته اش چنان تنفری را در او ایجاد کرده بود که حتی توان گریستن را هم در خود نیافت.
این نمی توانست حقیقت داشته باشد، کاوه با آن همه شور و اشتیاق و احساس نمی توانست نویسندۀ این خطوط باشد، ولی چرا که نباشد. همان طور که خودش گفت من هم یکی مثل دیگران هستم، همان کسانی که همه را در اوج دلباختگی رها کرد و رفت.
آه لعنت به من، لعنت به کاوه، لعنت به قلم من، لعنت به این زندگی، من چقدراحمق و ساده لوح بودم که احساس او را واقعی پنداشتم. مینا همان طور مثل آدم های روانی با خود حرف می زد و فشار زیادی را بر سینۀ خود احساس می کرد.
خانم نجفی که ماندن مینا را در اتاقش طولانی یافت کیفش را برداشت و به طرف اتاق مشاوره رفت و بعد از زدن چند ضربه به در وارد اتاق شد، ولی با دیدن مینا در آن حال ناخودآگاه بر سر جایش میخکوب شد. وقتی به خود آمد با گامهایی آرام به سوی او رفت و گفت: «مینا اتفاقی افتاده؟»
مینا که تا این لجظه مانع ریزش اشکهایش شده بود، با دیدن چهرۀ خانم نجفی و نگرانی او یکباره بغضش ترکید و خود را در آغوش او انداخت و با گریه فریاد زد: «دیدی با من چه کار کرد پریوش، دیدی چطور مرا شکست و رفت»
پریوش سردرگم نگاهی به نامۀ مچاله شده و عکس و قطعۀ روزنامه کرد و در عین حال سعی کرد مینا را آرام کند. شانه های او را آرام نوازش کرد و با صدایی که توأم با همدردی و ملایمت بود گفت: «مینا عزیزم آروم باش و بعد بهم بگو چی شده»
مینا با گریه گفت: «عکس رو ببین خودت می فهمی»
خانم نجفی با دست آزاد خود عکس را از روی زمین برداشت و با دیدن آن گفت: «خدای من، پس حقیقت داره»
«پس تو می دونستی و بهم چیزی نگفتی»
خانم نجفی مینا را بر روی صندلی نشاند و گفت: «می دونی مینا، پیمان دیروز با منزل مادر آقای کاوه تماس گرفت؛ می خواست حال کاوه را بپرسد که مستخدم آنان خبر ازدواج عجولانۀ کاوه را که به محض رسیدن به نیویورک اعلام شده بود، داد. من این حرفها را باور نکردم چون می دونستم قلب او پیش توست و حدس می زدم قول و قرارهایی با هم گذاشته اید»
مینا در حالی که اشکهایش را پاک می کرد گفت: «آره پریوش، ولی همه اینها برای شکستن مقاومت من بود و نه برای چیز دیگه و وقتی من رو هم شکست، مثل دیگران رهایم کرد»
خانم نجفی دست او را گرفت و گفت: «خواهش می کنم آروم باش، مطمئنم که تو با بقیه برای او خیلی فرق داشتی، او روحاً و جسماً خواستار تو بود. اینو می شد از شدت بی قراری او فهمید»
مینا سر تکان داد و گفت: «پریوش هیچ کدوم اونو خوب نشناختیم، اگه باور نمی کنی بگیر اینو بخوان» سپس نامۀ مچاله شده را به طرف او گرفت.
خانم نجفی خیلی تند نامه و روزنامۀ بریده شده را خواند و بعد غمگین و متفکر گفت: «نه، این نمی تونه حقیقت داشته باشه»
مینا با خشم فریاد زد: «ولی این خط کاوه ست و این هم عکس او. پریوش من هرگز خود را نمی بخشم، تا پایان عمر خودم را سرزنش می کنم، به دلیل اینکه نمی توانم در مقابل مردان جذاب دلم را افسار کنم، یک بار دل به سپهر سپردم و تاوان سنگینی را پرداختم، ولی از آن درس عبرت نگرفتم و در میانسالی دوباره افسار دلم از اختیارم رها شد. پریوش من واقعاً مستحق زجر کشیدن هستم» و باز بی قرار گریست.
در این هنگام چند ضربه به در خورد و خانم نجفی که حدس می زد باید مراجعش باشد قبل از اینکه او وارد شود به طرف در رفت و آن را باز کرد و قرار مشاوره را برای روز دیگر گذاشت. اندکی در کنار در ایستاد و بعد به طرف مینا رفت و دستش را روی شانه های لرزان او گذاشت و گفت: «مینا جان چرا این قدر خودت را سرزنش می کنی در حالی که خودت خوب می دانی گناهی مرتکب نشدی. با عذاب دادن خودت که چیزی عوض نمی شه. بیا عاقلانه فکر کنیم و در پی راه چاره ای باشیم»
مینا ناباورانه سرش را بلند کرد و گفت: «راه چاره ای؟ چه راه چاره ای؟»
خانم نجفی کمی مِن مِن کرد و گفت: «مینا اجازه بده من و پیمان تحقیق کنیم و ببینیم موضوع از چه قراره»
مینا قاطعانه گفت: «نه، هرگز پریوش، دیگه نمی خوام، تا همین جاش برام بسه، دیگه حتی نمی خوام اسمشو بشنوم»
خانم نجفی صبورانه گفت: «مینا می دونم الان چه احساسی داری، تو عصبانی هستی و هر تصمیم که بگیری عجولانه است. اجازه بده وقتی حالت بهتر شد در این باره با هم صحبت کنیم»
مینا دوباره با لحنی قاطع گفت: «نه پریوش بذار ته ماندۀ شخصیتم برام باقی بمونه. اگه با کاوه تماس بگیری و چیزی از او بپرسی هرگز تو را نمی بخشم و دیگه نگاهت نمی کنم. اینو دارم جدی می گم. به هر حال بحرانی است که پشت سر می گذارم و این درس عبرتی برای من خواهد شد ...»
مینا رو به خانم خالقی کرد و گفت: «خب خانم خالقی امسال هم به خوبی سپری شد. در این دو سال گذشته در مدرسۀ شما خیلی چیزها یاد گرفتم»
خانم خالقی خندید و گفت: «خانم رئوف خیلی دلم می خواست باز هم در تهران می ماندید و به همکاری با ما ادامه می دادید. نمی دانید رفتن شما چه ضایعه ای به ما وارد خواهد کرد. فکر می کنم در سال تحصیلی آینده با بحران رو به رو شویم. رفتن شما و آقای کاوه خیلی از آمار دانش آموزان ما کم خواهد کرد»
خاانم ملیح گفت: «راستی از آقای کاوه خبر تازه ای ندارید؟ خبر ازدواج او درست بود یا شایعه؟»
خانم خالقی لبخندی زد و گفت: «فکر می کنم حقیقت داشته باشه چون هیچ چیز مثل ازدواج نمی تونه او را پایبند آمریکا کرده باشه. در این مدت حتی یک تلفن هم به من نزد که کِی برمی گرده و این برام خیلی عجیبه»
خانم ملیح لبخندی زد و گفت: «باید به اون دختر تبریک گفت که توانسته کاوۀ از خود راضی را پایبند خود کند. من خیلی دلم می خواد اونو ببینم. باید خیلی باقدرت باشه»
مینا در سکوتی دردناک این محاورات ناراحت کننده را گوش می داد. خانم نجفی گفت: «مینا درخواست انتقالیت درست شده؟»
مینا سر تکان داد و گفت: «داره مراحل پایانی خود را طی می کنه»
خانم خالقی اندوهگین او را نگاه کرد و گفت: «راهی نداره که همین جا بمونی؟»
مینا لبخند حزن آلودی زد و گفت: «متأسفانه دیگه زندگی در این شهر برام قابل تحمل نیست»
خانم نجفی نگاه اندوهبار خود را به مینا دوخت. به واقع مینا اگر برای همیشه از تهران متنفر می شد جای تعجبی نداشت. سال اول ضایعۀ فوت همسرش و سال دوم هم قضیه کاوه. خانم نجفی از خودش بسیار شرمنده بود که برای جواب مثبت دادن به کاوه این قدر به مینا اصرار کرده بود، برای همن می خواست به هر نحوی که شده مینا را از این اندوه درآورد و خوب می دانست که کاری مشکل و تقریباً غیرممکن است، البته هنوز هم این خبر را باور نکرده بود. ای کاش مینا اجازه می داد تا کمی پرس و جو کند.
«سلام مینا جان»
«سلام پریوش خانم! چه عجب از این طرفها، بفرمایید تو»
خانم نجفی ضمن اینکه وارد می شد گفت: «سینا جان چطوره»
«خوبه، رفته کلاس زبان» و بعد هر دو سر میز قرار گرفتند.
«مینا امتحاناتت را چطور می دی؟»
«مثل همیشه»
خانم نجفی خندید و گفت: «یعنی بازم شاگرد اول دیگه، نه؟»
مینا شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی دونم»
«من همیشه به پشتکار و مقاومت تو غبطه می خورم»
مینا لبخندی زد و گفت: «برای دلخوشی من ازم تعریف می کنی»
«نه به هیچ وجه مینا. بهم نگفته بودی در امتحانات دکترا شرکت کرده ای»
مینا خندید و گفت: «تو از کجا فهمیدی؟ حقیقتش رو بخوای اون فقط برام یک آزمون آمادگی بود، نه جدی. همین طوری شرکت کردم تا با نحوۀ سوالاتش آشنا بشم»
خانم نجفی خندید و گفت: «مینا همین آشنایی با سوالات منجر به قبولیت شد» و بعد روزنامه را از داخل کیفش درآورد.
مینا ناباورانه به او و روزنامه اش خیره شد و گفت: «داری سر به سرم می ذاری. پریوش من حتی یک صدم هم امید به قبول شدن نداشتم»
خانم نجفی خندید و با خوشحالی گفت: «حالا که فعلاً اسمت در لیست قبول شده هاست» مینا ناباورانه اسم و کد رشته اش را نگاه کرد، تمام مشخصاتش درست بود. در عین حال که ذوق زده شده بود، ولی زیاد خوشحالی از خود نشان نداد.
خانم نجفی متعجب او را نگاه کرد و گفت: «مثل اینکه زیاد خوشحال نشدی»
«نمی دونم، در عین حال که عاشق علم و آموختن هستم، ولی متأسفانه مثل اینکه باید به همین جا اکتفا کنم»
«آخه چرا؟»
مینا اندوهبار نگاهش کرد و گفت: «من دیگه نمی تونم در این شهر و با این وضعیت بمانم»
«اینکه مشکلی نیست. می تونی رفت و آمد کنی عزیزم. از بابت پسرت هم خیالت راحته چون حالا پدرت رو داری و اون مواظبشه. مینا حیف نیست این موقعیت را از دست بدی؟ می دونی چند نفر منتظر چنین موقعیت هایی هستند؟ خواهش می کنم نگو که خسته شدی»
مینا آهی کشید و گفت: «حقیقتش رو بخوای، چرا. کمی خسته شدم و فکر می کنم احتیاج به استراحت دارم»
خانم نجفی دست او را در دست گرفت و گفت: «داری ناامیدم می کنی عزیزم. مطمئناً با یکی دو ما استراحت تمام خستگی ات رفع می شه. هنوز تا شروع کلاسها خیلی وقت داری. مینا درس و تحصیل می تونه در زندگی ات نقطۀ اتکای خیلی خوبی باشه»
«خودم اینو خوب می دونم. اگه بدونی چقدر تشنۀ آموختنم. همیشه در کلاسها فکر می کنم کویر تشنه ای هستم که قطره قطره سخنان اساتیدم را می بلعم، ولی در این مورد باید بیشتر فکر کنم»
خانم نجفی خندید و گفت: «مطمئنم که بهترین تصمیم را می گیری. تو همیشه برای من سمبل صبر و مقاومتی. مینا تصمیم دارم اگه خدا دختری بهم داد اسم تو رو روش بذارم. مثل تو تربیتش کنم»
«تو لطف داری. راستش پریوش فکر می کنم دیگه چیزی نمونده»
خانم نجفی خندید و گفت: «نه دیگه، وقتشه» و بعد هر دو خندیدند.
«پریوش یادت باشه از این به بعد در تمام تعطیلات منتظر دیدارت در رامسر هستم البته به اتفاق کوچولوت»
خانم نجفی خندید و گفت: «متشکرم، حتماً» بعد نگاه اندوهباری به او کرد و گفت: «مینا اوضاع درونی خودت چطوره؟»
مینا به نقطه ای دور خیره شد و غمگین جواب داد: «خودت که می بینی، تونستم به هر حال بحران را پشت سر بگذارم ولی هنوز احتیاج به زمان بیشتری دارم»
خانم نجفی با لحن دلداری دهنده ای گفت: «مینا در این یک ماهه خیلی ضعیف شدی»
مینا به او خیره شد و با صدای غمگینی گفت: «می دونی پریوش گرچه خاموش کردن یک عشق در دل کار سختی است، ولی ناراحتی من از آن نبود. اندوه و درد من از اینکه که این قدر ساده و راحت پس زده شدم. گاهی که با خودم خلوت می کنم به این نتیجه می رسم که این کاوه چطور این برنامه ریزی پیچیده را طراحی می کنه و چقدر وقت و هزینه صرف آن می کنه.
اول متوجه شدم که بازی ای را با من شروع کرده، ولی از سال دوم به این طرف حتی کوچک ترین ظنی به او نبردم. حرکاتش آنقدر عادی و خالصانه بود که جای هیچ شکی را باقی نمی ذاشت. پریوش اگر بدانی به چه اصرار و تقلا و بی قراری ای از من جواب گرفت، اون وقت هرگز باورت نمی شد به این سادگی کنارت بذاره»
خانم نجفی دستش را روی شانۀ او گذاشت و گفت: «من هم متعجب همین هستم. اون اگر واقعاً نقشی بازی می کرد شب آخر وقتی خونۀ ما آمد واقعاً سرحال و بانشاط بود، برای ما که لازم نبود نقش بازی کند»
مینا سر بلند کرد و گفت: «خودش خبر راضی شدن منو بهت داد»
«نه، به هیچ وجه. اون هیچی نگفت»
مینا متعجب به او خیره شد و گفت: «پس تو از کجا فهمیدی؟»
خانم نجفی لبخندی زد و گفت: «من فقط حدس می زدم، چون آن شب که کاوه به منزل ما آمد خیلی خوشحال بود و بعد نمونه سوالات را به من داد که یکی از آنها سوالات مشترک شما بود. در آخر هم گفت که از طرف من از مستخدم مدرسه معذرت خاهی کن چون دیروز وقتی سوال طرح می کردم دستم به شیشۀ جوهر خورد و مقداری خون و جوهر روی زمین ریخت که فرصت تمیز کردن آن نشد.
من هر چه دستهای او را نگاه کردم جای بریدگی ندیدم و برعکس در دستهای تو جای بریدگی دیدم و فهمیدم که کاوه با این توضیح خواسته بر چیزی سرپوش بذاره. از خانم خالقی هم شنیدم که روز قبل شما دو نفر با هم سوال طرح کرده اید. به هر حال اینها همه حدس و گمان بود که حوادث بعدی بهم فهماند که اشتباه نکردم»
مینا پوزخندی زد و گفت: «برام عجیبه که چنین مردی لااقل به قول آخری که بهم داد پایبند مونده و حرفی نزده. به هر حال هرچی که بوده تمام شد و من به زودی از اینجا می رم و همه چیز تمام می شه ...»
«خوب مینا جان خیلی لطف کردی، می دونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم»
مینا استکان های چای را از او گرفت و گفت: «تو رو خدا بیا بگیر بشین. با این وضعت حسابی انداختمت تو زحمت»
خانم نجفی خندۀ زیبایی کرد و گفت: «این حرفو نزن، مگه چه کار کردم» و در کنار مینا نشست و گفت: «خب، برام تعریف کن چطوری؟ چه کار می کنی؟ از این طرفها»
مینا هم خندید و گفت: «اول باید تو بگی ببینم تا خاله شدنم خیلی مونده؟ مثل اینکه به این زودیها خیال تشریف فرمایی ندارند. می دونی پریوش، خاله شدن احساس خوبی داره، دوست دارم زودتر ببینمش، سینا حتی از من هم بی قرارتره»
خانم نجفی گفت: «شما به من لطف دارید، اوضاع بچه هم شکر خدا رو به راهه!»
مینا با ناراحتی گفت: «خودت چطور؟»
«می بینی که منم خوبم»
«خوب خدا را شکر، این روزا خیلی دلواپستم»
«نگران نباش، همه چی خوبه. منم خیلی خوشحالم که بالاخره راضی شدی ادامۀ تحصیل بدی»
«خب دیدم حیفه از دستش بدم، پدر هم خیلی اصرار داشت حتماً ادامه بدم و همین طور سینا خیلی دوست داره مادرش خانم دکتر باشه» و بعد بلند خندید.
خانم نجفی نگاه دقیقی به صورت او انداخت گرچه صورت مینا در این چند ماهه خیلی شاداب تر شده، در عمق چشمانش هنوز حزنی جانکاه لانه گزیده بود. خانم نجفی گفت: «مینا خوشحالم که سرحال می بینمت. خب با پدرت چطور کنار آمدی؟»
«من از اول جنگ هام را با پدرم کرده بودم و بهش گفته بودم که به خانۀ او نخواهم رفت و انی کار رو هم کردم. با کمک پدر یک آپارتمان در نزدیکی منزل او اجاره کردم و با سینا زندگی می کنم البته بیشتر اوقات مهمان پدر هستم.
امسال برای تدریس هم یکی از شهرکهای رامسر را انتخاب کردم که از لحاظ زیبایی معرکه اس، درست در دل کوه و جنگل قرار داره. پدر وقتی اینو فهمید بلوا به پا کرد که هیچ به فکر خودت و بچه ات نیستی، چرا شهر را انتخاب نکردی، ولی من زیر بار نرفتم. می دونی پدر هم چه کار کرد، به مناسبت قبول شدنم در دانشگاه این ماشین رو بهم هدیه کرد و گفت: "اگه می خوای من با رفتنت مخالفت نکنم تو هم باید با هدیۀ من مخالفت نکنی. لااقل این طوری زودتر به منزل برمی گردی"»
خانم نجفی لبخندی زد و گفت: «واقعاً تو زن عجیبی هستی مینا.
آخه چرا شهر را گذاشتی و رفتی روستا. با این همه سابقۀ درخشان فکر می کنم دبیرستان های خصوصی شهر برات سر و دست می شکستند»
مینا لبخندی زد و گفت: «آره، ولی از شلوغی شهر بیزارم، آرامش و سکوت روستا را دوست دارم» و ساکت شد.
خانم نجفی خوب می فهمید که اینها همه اثرات ضربه ای است که مینا از شهر بزرگ خورده و نوعی گریز و فرار از گذشته است.
مینا نگاهی به چهرۀ متفکر او کرد وگفت: «برو بچه های مدرسه چطورند؟ دلم براشون تنگ شده»
خانم نجفی خندید و گفت: «خوبند، جات امسال خیلی خالیه. خیلی از بچه ها هنوز درس را به روش تو یاد می گیرند» مینا لبخند غمگینی زد و با به یاد آوردن خاطرات سال گذشته غباری از اندوه بر صورتش نشست. نمی شد به مدرسه اندیشید و به کاوه نیندیشید. خانم نجفی ادامه داد: «از همه بیشتر رکسانا سراغت رو می گیره، حتی آدس تو را می خواست. حالا دیگه برای خودش خانمی شده»
مینادر حالی که هنوز لبخند خود را حفظ کرده بود گفت: «خانم خالقی چطوره؟ حالش خوبه»
«آره حالش خوبه، ولی امسال خیلی تندخو شده، تنهایی حسابی کلافه اش کرده، منم دارم می رم مرخصی. راستی خانم خالقی گفت اگه وقت کردی یک روز بیا مدرسه ارزشیابیت را امضاءکن» بعد خانم نجفی به مینا چای تعارف کرد و هر دو مشغول نوشیدن شدند. بعداز چای خانم نجفی از مینا خواست که قول دهد از این به بعد هر چه روزی که در تهران است پیش او بیاید تا هم او از تنهایی درآید و هم مینا احساس غریبی نکنندمینا خندید و گفت: «من هفته ای دو روز تهرانم که می رم خوابگاه، ولی بهت قول می دم هرچند وقت یکبار بهت سر بزنم به شرط اینکه تو هم برای تعطیلات بیای رامسر و دو سه هفته بمونی نه مثل تابستان فقط دو روز ...
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین