از جنس مینا.18
.
دوم شهریور
آنیتا امروز در زمین گلف لباسی متناسب و برازنده به تن داشت. صورتش در اثر هیجان ناشی از برنده شدن گل انداخته بود و زیبایی او را مضاعف می کرد.
همبازی های او بیش از آنکه متوجه بازی او باشند متوجه خود او و مفتون حرکاتش بودند. آنیتا بعد از پیروزی چوب گلف را به سویی پرتاب کرد و نگاهش را متوجۀ من کرد، من هم برای او دست زدم و تبریک گفتم. آنیتا نزد من آمد و تشکر کرد و گفت: «نمی خوای بختت را بیازمایی»
سرم را تکان دادم و گفتم: «نه از پیشنهادت متشکرم، من حتی جرأت نمی کنم چوب گلف را در دست بگیرم. می ترسم به جای توپ، پایم را بزنم»
آنیتا در حالی که به شدت خندۀ خود را کنترل می کرد دست مرا گرفت و گفت: «تو حرفهای خیلی بامزه ای می زنی. بیا کمی پیاده روی کنیم»
«پس تکلیف ادامۀ بازیت چی می شه، همبازی هات برای برگشت مجددت سخت بی قرارند»
«اونا رو بی خیالش، بیا بریم» بعد به آنان اشاره کرد و گفت: «برای امروز بسه، تا جلسه بعد خداحافظ» و سپس برایشان دست تکان داد و با هماز آنجا دور شدیم.
چمن زیبایی بود. هرچند هوا کمی گرم بود، در کل شرایط خوبی بود و آنیتا چون آهویی در کنارم آرام می خرامید. بعد نظر مرا دربارۀ بازی اش پرسید.
لبخندی زدم و گفتم: «فکر می کنم خیلی حرفه ای بازی می کنی و وقت زیادی صرف آموختن کرده ای»
«تو اینو از کجا فهمیدی؟ تو که به قول خودت چیزی از گلف نمی دانی»
بلند خندیدم و گفتم: «این فقط نظر منه. این تویی که می تونی تصدیق کنی نظرم درسته یا نه. آنیتا راستش را بگو چقدر وقتت را صرف آموزش این هنرهای غربی کردی؟»
آنیتا نگاه تاری به من کرد و گفت: «تمام سالهایی را که در فرانسه بودم، یعنی هشت سال از تمام دقیقه هام استفاده کردم»
«می تونم بپرسم چه کلاسهایی رفته ای؟»
«کلاس موسیقی، آواز، رقص، اسب سواری، شطرنج و هر چیزی که لازم دیدم»
«آنیتا تو واقعاً فکر می کنی این هنرها برای یک زن جزء ملزوماته؟»
«البته در دنیای امروز این هنرها همان قدر لازمند که غذا خوردن!»
«یعنی زنانی که فاقد این هنرها باشند چیزی در زندگی کم دارند؟»
«مسلماً نمی تونند آنطور که باید و شاید از زندگی لذت ببرند!»
«ولی در ایران زنان این هنرها را نمی شناسند. در عوض کدبانوهای بسیار خوبی هستند. هنرهایی که در ایران رایجه شامل آشپزی، گلدوزی، خیاطی، قلاب بافی و هنرهای ظریف می شه که گاهی آدم از دیدن آنها انگشت به دهان می مانه»
«می دونی آرش این هنرها قدیمی و سنتی اند، هنر کلاسیک نیستند. الان در اروپا کسی دنبال این چیزها نمی ره،البته من تعریف هنرهای ایرانی ازجمله قالی ایرانی را زیاد شنیده ام که گویا بیشتر اون حاصل دست زنان است. خیلی دلم می خواد یک سفر بیام ایران و از نزدیک با ایران آشنا بشم. فکر می کنی امکانش هست؟»
«بهت توصیه می کنم هیچ وقت این کار را نکنی چون فکر نمی کنم در ایران دوام بیاوری، فضای اونجا با روحیۀ تو اصلاً سازگاری نداره!»
«پس تو چطور اونجا دوام آوردی؟»
«من از اول در ایران بودم و همانجا رشد کردم و بزرگ شدم، با تو خیلی فرق دارم. در ایران کسی برای هنرها و زیبایی تو ارزش قائل نیست»
آنیتا ایستاد و به من خیره شد و گفت: «تو چی؟ تو هم یک ایرانی هستی؟!»
اب دهانم را فرو بردم و در حالی که سعی می کردم نگاهم شرم زده باشد با صدایی غمگین گفتم: «آنیتا انتظار شنیدن این حرف را از طرف تو نداشتم» در این حال نگاه غمگینم را به دوردستها دوختم.
آنیتا ضربۀ محکمی به پشتم زد و گفت: «خب حالا چرا این قیافه را به خودت گرفتی، فقط می خواستم شوخی کنم» و بلند خندید.
نگاهم را به نگاه خندان او دوختم و با دو دست شانه های او را سخت فشردم و با لحن مسحورکننده ای گفتم: «دیگه از این شوخی ها با من نکن» و در کمال ناباوری که شاید احساسات بیشتری را انتظار می کشید رهایش کردم.
آنیتا نفسی تازه کرد و گفت: «دستهای نیرومندی داری. فکر شانه های شکنندۀ منو نکردی؟»
«معذرت می خوام یک لحظه خیلی عصبانی شدم»
با هیجان گفت: «خب، بیا با هم مسابقه بدیم. تا اون درخت بلوطِ اول جاده. بهت قول می دم با همۀ قوی بودنت نمی تونی حریف من بشی» و بعد شمارش را شروع کرد و خیلی سریع از من فاصله گرفت. ولی هنوز چند متری از من دور نشده بود که پایش به سنگی خورد و درد پا متوقفش کرد. حتی درد کشیدن او هم با اطوار خاصی بود. وقتی به او رسیدم گفتم: «چی شد خانم ورزشکار از یک سنگ شکست خوردی؟»
آنیتا اخمی کرد و گفت: «آرش تو را به خدا دست از مسخره کردن بردار. خیلی درد داره لطفاً کمکم کن»
دست او را گرفتم و او را آرام روی سبزه ها نشاندم و نگاهی به پای او کردم. سنگ به انگشت شصت پای او برخورد کرده بود و فقط کمی قرمز شده بود، ولی آنیتا بیش از اندازۀ صدمه دیده، اظهار درد می کرد.
سعی کردم پایش را کمی ماساژ بدهم، ولی آنیتا هربار چنان قیل و قال راه می انداخت که از این کار منصرف شدم و گفتم تنها چاره اینه که هر طور هست خودمونو به ماشین برسانیم. از او خواستم سعی کند بلند شود.
آنیتا با کمک دستهای من از زمین بلند شد، ولی همین که پای آسیب دیده را روی زمین گذاشت فریاد زد و گفت که نمی تونه راه بره. زیر بغل او را گرفتم و از او خواستم که کمی از وزن خود را بر روی بازوان من بیندازد و با پای آسیب دیده اش راه نرود. آنیتا وقتی با این طریق راه می رفت گفت: «متشکرم، خیلی راحت شدم. آرش تو که اذیت نمی شی؟»
خندیدم و گفتم: «نه، کاملاً راحت باش و خودت را معذب نکن. تا ماشین راهی نمونده» در طول راه آنیتا چند بار از من معذرت خواهی کرد. وقتی به ماشین رسیدیم در پشت را باز کردم و گفتم: «اینجا راحت تری» و او را در صندلی پشت جابجا کردم و به منزلش رساندم.
خیلی اصرار کردم به یک کلینیک برویم، ولی او گفت فقط به دکتر خانوادگی اش اجازۀ معاینه می دهد نه کس دیگر. به منزل آنان رسیدیم مادرش با دیدن پای لنگان او با نگرانی پرسید: «چی شده آرش خان؟ چه اتفاقی افتاده؟»
خندیدم و گفتم: «چیزی نیست فقط کمی ضرب دیده، اجازه می دید ببرم تو اتاقش!»
مادر آنتیا گفت: «اوه، ازتون خیلی ممنون می شم، الان زنگ می زنم دکتر بیاد»
یکی از مستخدمین به کمک ما آمد و او را در تختش خواباندیم. اولین باری بود که به اتاق او پا می گذاشتم، اتاقی با تزئینات بسیار زیبا داشت. در کنار تخت او نشستم و گفتم: «آنیتا نگران نباش، چیز مهمی نیست»
آنیتا لبخندی زد و گفت: «معذرت می خوام، روزت رو خراب کردم»
لبخندی زدم و گفتم: «بس کن، تازه فرصتی پیش آمد تا اتاقت رو هم ببینم، اتاق بسیار زیبایی داری» آنیتا فقط لبخندی زد و تشکر کرد.
در این هنگام پدرش در زد و وارد شد، ابتدا با من احوالپرسی کرد و بعد بالای تخت آنیتا رفت و او را بوسید و جویای حادثه شد. آنیتا هم ماجرا را برای او توضیح داد. بعد از ربع ساعتی دکتر آمد و ما از اتاق خارج شدیم.
پدر آنیتا از من خواست یک فنجان قهوه با هم بخوریم و در حین صرف قهوه جویای حال پدر شد و از کار من در ایران پرسید. بعد از نیم ساعت دکتر هم به جمع ما پیوست و خاطرنشان کرد که هیچ جای نگرانی نیست و فقط یک ضرب دیدگی ساده است که با کمی استراحت خوب می شه. فعلاً یک پماد مسکن به پاشون زدم و باندپیچی کردم، اگه دردشون بیشتر شد یک آرامبخش نوشتم که تزریق کنید. و بعد از صرف یک فنجان قهوه ما را ترک کرد.
بعد از رفتن دکتر از پدر و مادر آنیتا خواستم اجازه بدهند برای احوالپرسی و خداحافظی به اتاق او بروم و آنان با خوشرویی قبول کردند. احساس می کردم نگاه پدر و مادر آنتیا به من نگاه خریدارانه ای است.
بعد از اینکه به اتاق آنیتا رفتم حال او را پرسیدم از من خواست که بنشینم و گفت که درد پایش خیلی آرام شده و دکتر گفته که چیز مهمی نیست، خندیدم و گفتم: «از این بابت خوشحالم» و پرسیدم تا کی باید استراحت کند.
اخمی کرد و گفت: «دکتر اصرار داشت حتماً فردا را باید در خانه بمانم و این برام خیلی کسل کننده است»
«یک روز که هزار روز نمی شه. خب آنیتا با اجازه ات من دیگه باید برم. فردا یک سری بهت می زنم. پس تا فردا خداحافظ»
سوم شهریور
امروز وقتی به دیدن آنیتا رفتم پدر و مادرش استقبال گرمی از من کردند و وقتی وارد اتاق آنیتا شدم او را خیلی سلامت و با نشاط یافتم. اثری از دردهای دیروز در او نبود. فقط پایش هنوز بانداژ بود و حق پایین آمدن از تخت را نداشت.
با ورود من آنیتا با کمک مستخدم مخصوصش در تخت نشست، به او دستور پذیرایی داد و بعد مرخصش کرد. بعد از رفتن مستخدم به من گفت: «آرش چقدر خوب کردی به دیدنم آمدی، حسابی حوصله ام سر رفته. هرچند از صبح چند نفر به دیدنم آمدند، هیچ سرحال نیستم. خانه نشینی منو حسابی دمق کرده»
و بعد دسته گلی را که براش آورده بودم نگاه کرد و گفت: «خیلی زحمت کشیدی، خیلی زیباست، متشکرم»
«خواهش می کنم، اصلاً قابل تو رو نداره. می دونی آنیتا، این گلها در مقابل تو کم می یارن»
و بعد نگاه عمیقی به او کردم. آنیتا امروز حسابی به خودش رسیده بود. لباس راحتی با یقه تور به تن داشت که نیمی از شانه هایش را نمودار می کرد، صورتش کاملاً آرایش داشت و موهایش درست شده بود. آنیتا در زیر نگاه مشتاق من کمی قرمز شد و گفت: «این نظر لطف توست!»
تا این لحظه آنیتا خودش را فاتح کامل می یافت و این بازی برای او تمام شده بود و تنها درخواست ازدواج من از او مانده بود و شاید منتظر بود من در همین جلسه از او خواستگاری کنم. او از من درخواست کرد کتاب حافظی را که روی میزش بود بردارم و یک شعر برایش بخوانم. متواضعانه از جا بلند شدم و کتاب را در دست گرفتم. صندلی ام را کمی به تخت او نزدیک کردم وخواندم:
ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم
دل بیمار شد از دست رفیقان مددی
تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم
آن که بی جرم برنجید و تیغم زد و رفت
بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم
کتاب را بستم و در حالی که صدایم می لرزید گفتم اجازه بده یک شعر دیگه بخوانم.
آنیتا بلند خندید و گفت: «اوه آرش شعر قشنگی بود چرا تمامش نکردی؟ ببینم این حافظ شما، راستی راستی عاشق بوده؟ اکثر شعرهاش در وصف عشق و معشوقه»
آب دهانم را فرو بردم و با صدایی که به زور درمی آمد گفتم: «بله او عاشق بوده، ولی عشقش مجازی نبوده»
بلند خندید و گفت: «آرش تو هم چه حرفهایی می زنی. در شعرهاش تمام خصوصیات معشوق را مجسم می کنه آن وقت تو می گی عشق او مجازی نبوده. خوب مگر عشق مجازی اشکالی داره؟»
سر تکان دادم و گفتم: «نه گاهی اوقات هم وسیله ای می شه برای رسیدن به هدف!»
«آرش می خوام بدونم واقعاً نظرت راجع به عشق چیه؟»
به او خیره شدم و گفتم: «می دونی آنیتا عشق خیلی زیبا، ولی زجرآوره» در این هنگام چند ضربه به در خورد و مستخدم وسایل پذیرایی را روی میز گذاشت، عصرانه ای مفصل با قهوه. خیلی تشکر کردم و گفتم: «لازم نبود این قدر زحمت بکشید، قهوه کافی بود»
مستخدم خندید وگفت: «خانم سفارش کرده بودند براتون حتماً عصرانۀ مفصلی بیارم شاید خانم آنیتا هم چند لقمه بخورند، چون از دیروز غذای حسابی نخوردند»
«خیالتون راحت باشه. به زور به خوردشون می دم»
بعد از رفتن مستخدم آنیتا با لوندی رو به من کرد وگفت: «می بینی آرش، مامان خیلی ازت خوشش آمده و همین طور بابا. دیشب می گفتند دارای شخصیت بسیار مناسبی هستی و به دلیل داشتن دوستی با تو بهم تبریک گفتند»
در حالی که قرمز شده بودم گفتم: «همه شما به من لطف دارید. از اینکه لایق دوستی با شما هستم به خودم می بالم» و بعد در حالی که دستم می لرزید فنجانها را پر قهوه کردم و فنجان آنیتا را به دستم گرفتم و لب تخت او نشستم و گفتم: «آنیتا منو که در خوردن عصرانه تنها نمی ذاری؟»
آنیتا درحالی که لبخندی در نگاهش لانه گزیده بود نگاه افسون کنندۀ خود را به من دوخت، نگاهی که چون نیش ماری سمی بود و می توانست هر مردی را به زانو درآورد.
فنجان را از دستم گرفت و گفت: «نمی شه درخواست تو رو رد کرد!» و فنجان را روی عسلی کنار تختش گذاشت و دست مرا که چون محسور شده ای هنوز به او خیره بودم فشرد و گفت: «آرش اشتهام باز شده، نمی خوای برام لقمه بگیری؟»
یک باره مثل آدم خواب زده ای تکان خوردم و گفتم: «اوه البته» و به طرف میز رفتم و برای او لقمه ای درست کردم و به دستش ادم. او با عشوۀ قشنگی لقمه را به دهانش برد و از من هم خواست که مشغول باشم.
دهم شهریور
در طی روزهای گذشته چندین بار آنیتا را دیدم. رفتار آنیتا در جلسات دیدارش تا حدی عصبی بود، انتظاری کشنده در چشمانش موج می زد و از اینکه هنوز به هدف خود نرسیده بود بسیار دلخور می نمود. نسبت به روزهای قبل خیلی کم حرف شده بود. آنقدر این انتظار را برایش طولانی خواهم کرد تا خودش خسته شود، ولی نمی دانم این بیست روز، زمانی که تا برگشت به ایران دارم، کافی است یا نه!
دوازدهم شهریور
در مهمانی آخر هفته که این دفعه در خانۀ آقای بزرگ نیا برگزار می شد هرچند پدر و مادرم هنوز در کمپ بودند، من همراه آریانا و همسرش به این مهمانی رفتیم.
در بدو ورود پدر و مادر آنیتا استقبال گرمی از ما کردند و جای پدر و مادر را خیلی خالی نمودند. بعد در جای بسیار خوبی ما را نشاندند و مادر آنیتا گفت که تا ربع ساعت دیگه آنیتا خدمتتون می رسه.
وقتی آنیتا با آن لباس سفید ساتن خود از پله ها پایین می آمد احساس کردم که برای لحظه ای تمام نفس ها در سینه حبس شد. هیچ کس نمی توانست زیبایی او را نستاید، حتی خودم!
اکثر خانمها از او خوششان نمی آمد چون حواس بسیاری از آقایان را پرت می کرد و رفتارش بسیار غرورآمیز بود. آنیتا در حد بسیار ضعیف آداب میزبانی را به جا آورد و خوش و بش کوتاهی با مهمانان کرد. وقتی به ما رسید بر خلاف دیگران احوالپرسی گرمی با من کرد، ولی هرچه رفتارش با من خوب و صمیمی بود با آریانا غیردوستانه بود، شاید او هم احساس می کرد جایی در قلب آریانا ندارد.
بعد از اینکه آنیتا از ما دور شد، آریانا رو به من کرد و گفت: «داداش مواظب خودت باش، فکر می کنم اونها تو رو شکار خوبی گیر آوردند»
خندیدم و گفتم: «تو چی فکر می کنی، آیا من شکار خوبی هستم؟»
آریانا گفت: «البته که هستی. هم پولداری، هم جذابی، هم آداب دان»
«زیاد لوسم نکن آریانا، در مقابل او من خیلی کم می یارم!»
«هیچ هم این طور نیست داداش خودت را دست کم نگیر، خیلی ها دوست دارند تو دامادشون بشی، ولی ببینم آرش منظورت از حرفی که زدی این نبود که به اون دختر دل بستی؟»
«اگر دل ببندم به نظر تو کار خطایی کردم؟ او خیلی زیباست و به راحتی می تونه از هر کسی دل ببره»
آب دهانش را فرو برد و در حالی که کمی ناراحت شده بود گفت: «تو که این حرفها را جدی نمی گی آرش؟!» بعد در حالی که به من خیره شده بود با دلواپسی گفت: «تو که نمی خوای یک عمر مثل من از ازدواجت احساس ندامت کنی. اون دختری نیست که بتونه خوشبختت کنه»
خندیدم و در حالی که دست او را نوازش می کردم گفتم: «خواهر عزیز من، این قدر نگران این داداش ترشیده ات نباش. من به این سادگی ها دم لای تله نمی دم. از این بابت نگرانیت کاملاً بی مورده» بعد در حالی که خیلی احساساتی شده بودم ادامه دادم: «چقدر فرق می تونه بین یک مادر و دختر باشه، خوشحالم که از هیچ نظر به مادر نرفتی. می دونم که الان مادر دلش برای اینجا بودن پرپر می زنه، ولی نمی تونه پدر را تنها بذاره»
آریانا خندید و گفت: «از این بابت خوشحالم»
هنگام صرف شام آنیتا کنارم نشست، در حالی که آریانا در سوی دیگرم تمام حرکاتم را زیر نظر داشت. برای اینکه زیاد احساساتی نشود مجبور شدم کمی رسمی برخورد کنم که گویا موجب رنجش آنیتا شد؛ به همین دلیل بعد از شام، هنگام شروع رقص، آنیتا رقص را با من افتتاح نکرد و با یکی از دوستان قدیم خودش شروع کرد.
در دور دوم از او تقاضای رقص کردم و هنگامی که رقص شروع شد نگاه ژرفی به او کردم و گفتم: «امشب ازت رنجیدم، منتظر بودم رقص را با من شروع کنی»
«تو آنقدر به خواهرت چسبیده بودی که دلم نیامد ازش جدات کنم»
«تو از آریانا خوشتن می یاد؟»
«خیلی از خودراضیه، جای تعجبه که شوهرش اینقدر بهش توجه داره»
«به دلیل اینکه نمی شناسیش این طور در موردش قضاوت می کنی. او به واقع دختر خوبیست، ولی امشب دلم نمی خواد دربارۀ آریانا صحبت کنیم، دلم می خواد دربارۀ خودمون صحبت کنیم» بعد با نگاهی دقیق سرتاپای او را برانداز کردم و ادامه دادم: «فکر می کنم تا به حال دهها نفر بهت گفتند که امشب مثل فرشته ها شدی»
آنیتا سرخ شد و سر به زیر انداخت، ولی من همچنان که نگاهش می کردم گفتم: «خدا به داد اون دلهایی برسه که گرفتارتند»
آنیتا در حالی که به شدت دستپاچه شده بود گفت: «آرش تو رو به خدا سر به سرم نذار»
شانه های چابک و لغزان او را بیشتر در دستهایم فشردم و گفتم: «نمی بینی دیگران چطور به ما نگاه می کنند. نگاه مردان به تو پر از اشتیاقه و به من پر از کینه است»
آنیتا فاصلۀ خود را با من حفظ کرد و نگاه کوتاهی به من کرد و گفت: «اینها برات مهمه»
«ابداً، هیچ وقت برای قضاوت دیگران ارزشی قائل نبودم و شاید هم این خصلت در من خوب نباشد»
«اتفاقاً این نشانۀ اعتماد به نفس بالایی است که به خودت داری»
«تو چی آنیتا؟ فکر می کنم تو هم از اعتماد به نفس بالایی برخوردار باشی»
«قبلاً فکر می کردم این طوره، ولی گاهی به خودم شک می کنم»
«آنیتا امشب احساس می کنم زیاد سرحال نیستی، اتفاقی افتاده؟»
در حالی که لرزشی را در بدنش احساس کردم، خونسرد پاسخ داد: «نه هیچ اتفاقی» و بعد سکوت کرد، سکوتی که طبیعی نبود.
بعد از پایان رقص از آنیتا خواستم بنشیند و چیزی بخورد. او با ناخرسندی پیشنهاد مرا پذیرفت و در طی دقایقی که در کنارم نشسته بود سکوتش را حفظ کرد. رنجشی آشکار در چهره اش دیده می شد. من هم هیچ سعی نکردم که تا درصدد دلجویی او برآیم و ب همین حال از یکدیگر جدا شدیم
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین