♥غزال♥15
قسنت 44دوباره چشمانم مثل ابر بهاری شروع به باریدن کرد. با گریه گفتم:-کسری جدایی از مامان اینا خیلیبرام سخته، مثل مرگ می مونه، یه مرگ بی صدا.کسری به زور جلوی ریزش اشک هایش را گرفت و شروع به دلداری دادن کرد: می دونم خیلی سخته ولی چاره چیه، تو به خاطر طلا هم که شده باید تحمل کنی. اون به تو بیشتر از هر کس دیگه ای احتیاج داره! نباید خودتو به این روز بندازی. تو باید مثل درخت ریشه تو تو زمین محکم کنی تا در مقابل مشکلات مقاومت کنی. برای همین نمی خوام با دارو و آرام بخش آرومت کنم. فهمیدی چی می گم؟ سعی گذشته رو از ذهنت خارج کنی و به آینده فکر کنی، به آینده ای روشن. اگه یه روز پدرش فهمید نگه عجب مادر بی عرضه ای بودی، باید سربلند و سرافراز باشی. خوب پس حالا پاشو تا بریم خونه ما.تا روزی که سهند برگرده اکثر شبها با کسری و افسانه بیرون می رفتیم. ولی باز پرنده دلم در آسمان تهران پرواز می کرد. دل تو دلم نبود . برای آمدن سهند روز شماری می کردم تا از اوضاع و احوال همه با خبر شوم. و دو هفته مانند قرنی گذشت، شبی که قرار بود سهند بیایید، آشفته و پریشان بودم. وقتی سهند آمد هر چه می پرسیدم خلاصه جوابم را میداد تا مبادا چیزی بگوید و ناراحتم کند. مخصوصا در مورد سپهر هر چه می پرسیدم جوابم را نمی داد، انگار بر دهانش مهر زده بودند. خیلی دلم می خواست بدانم ازدواج کرده یا نه. چون در این دو هفته وقتی صمیمیت بین کسری و افسانه را می دیدم که چقدر با هم مهربان هستند، دلم بیشتر به درد می آمد و تنها چیزی که آرامم می کرد وجود طلا بود. شب ها به آسمان پر ستاره خیره می شدم و از رنجها درهایم گله می کردم و بر چرخ گردون لعن و نفرین کرده و بی اختیار به یاد شعر باباطاهر که در گوشه مقبره اش نوشته بود می افتادم.فلک زار نزارم کردی آخر جدا از گلعذارم کردی آخرمیان تخت نرد و محبت شش و پنجی به کارم کردی آخرو در جای دیگری نوشته بود:عزیزان از غم درد جدایی به چشمانم نمانده روشناییبه درد غربت و هجرم گرفتار نه یار و همدمی نه آشناییواقعا در شهر غریب اگر کمک و راهنمایی های افسانه نبود لنگ می ماندم. افسانه تمام تجربیاتش را در اختیام می گذاشت. چون من هیچ وقت سختی نکشیده بودم بزرگ کردن طلا مثل کوه کندن بود.افسانه زن نازنینی بود که در همه کارها نمونه و بی نظیر بود. سعی می کردم رفتار و اخلاق افسانه را سرمشق خودم قرار دهم. هر چند که در شوهرداری موفق نبودم حداقل در بچه داری و مادری باید موفق می شدم.در خرداد ماه که طلا دختر عزیزم پنج ماهه و خیلی هم بزرگ شده بود عمو و زن عمو به پاریس آمدند، از دیدنشان غرق لذت و سرمستی شده بودم چون عطر و بوی خانواده ام را می دادند. هر دو با حسرت به طلا نگاه می کردند و جای مامان و بابا را خالی می کردند وجود آنها در کنارم، بزرگترین نعمت الهی بود. چون احساس می کردم به کوه استواری تکیه کردم. این احساس بهم امید داده و آرامم می کرد.همیشه دنبال فرصتی بودم تا از زن عمو حال و روز سپهر را بپرسم که یک روز عمو و سهند بیرون رفتند. فرصت را غنیمت شمرده و پرسیدم: زن عمو بعد از اومدن من چه اتفاقی افتاد؟زن عمو که غافلگیر شده بود با لکنت گفت: هیچی، هیچی عزیزم، مگه قرار بود اتفاقی بیافته. غیر از اومدن تو به اینجا چه اتفاقی می تونست افتاده باشه. بیچاره شیرین و مسعود اصلا حال و روز خوبی ندارن. طلاق گرفتنت از یه طرف، غم دوری و بی خبریت از طرف دیگه،اونارو حسابی پیر کرده. ولی غزال، اگه من جای تو بودم هر از گاهی یه تلفنی بهشون می کردم تا از نگرانی بیرون بیان.-زن عمو اینا رو که خودم میدونم چون باهاشون هم دردم و دلم براشون تنگ شده. منظور من سپهره؟زن عمو سرش را پایین انداخت و گفت: هیچ خبری ندارم حتی برای عروسی هم نیومده بود یعنی محمود دعوتش نکرد.-زن عمو، جان غزال، مرگ غزال! راستش رو بگو طاقت شنیدنش رو دارم.آنقدر خواهش و تمنا کردم تا قفل زبان زن عمو باز شد و در حالی که حاله ای از اشک چشمانش را پوشیده بود: با اون دختره، اسمش چیه؟-شراره......؟-آره ازدواج کرده.این خبر برایم سقوط از بالایی پرتگاه به ته دره بود. از دورن خرد شدم. حالم به کلی دگرگون شد و نگاهم به صورت زیبا و معصوم طلا افتاد. آهی از نهادم بیرون دادم. برای اینکه مریض نشده و زن عمو را ناراحت نکنم، به بهانه شیر دادن طلا را گرفتم و محکم به سینه ام فشردم و خودم را سرگرم کردم. ولی خدا می دانست چه حالی داشتم، احساس شکست و ناامیدی، می کردم.بعد از رفتن عمو، برای اینکه از افکار پوچ و باطل دست بکشم، در باشگاه ثبت نام کردم. هر روز به باشگاهی که سهند معلم یکی از کلاسهایش بود می رفتم. چون دو سال و نیم بود که ورزش را کنار گذاشته بودم، بدنم حسابی تنبل شده بود و آمادگی قبلی را نداشت. در عرض دو ماه توانستم با تمرین مداوم و کمک سهند، بدنم را مثل سابق آماده کنم. دومین کاری که کردم ثبت نام در دانشگاه بود. می خواستم فوق لیسانس بگیرم تا راحت تر کار کنم.وقتی به دانشگاه رفتم طلا هشت ماهش شده و از غذاهای کمکی استفاده می کرد به همین خاطر به راحتی می توانستم پیش لیزا بگذارمش.با رفتن به دانشگاه مشکلاتم زیاد شد. چون از صبح تا ظهر دانشگاه می رفتم و بعد از ظهر هم درس می خواندم و هم به طلا می رسیدم.طلا راه رفتن را تازه باد گرفته بود، همه اش مواظب اش بودم تا مبادا زمین بخورد یا دست به چیزهای خطرناک بزند. جونم به جونش وابسته بود، زمانی که مریض می شد، هزار بار می مردم و زنده می شدم. چون با کوچکترین سرما خوردگی، نفس اش بند می آمد.خدایا چقدر سختی، چقدر رنج و عذاب. واقعا اداره زندگی به تنهایی سخت و دشوار بود. ولی با این حال با تمام مشکلات مبارزه می کردم. از طرفی چون نمی خواستم تا اخر عمر سر بار عمو باشم و به خودم تکیه کنم، دنبال کار نیمه وقت می گشتم. ولی هر کجا که می رفتم مایوس و سر خورده بیرون می آمدم.عصر روز یک شنبه چون هوا آفتابی بود با لیزا به پارک بزرگ و معروفی که نزدیکی خونه بود رفتیم، تا کمی قدم زده و حال وهوایی عوض کنیم. چون طلا و لیزا در حال بازی بودند من هم روی نیمکتی نشستم. بی اختیار به یاد گذشته افتادم، به چهارسال زندگی مشترکم با سپهر، اما حیف که از آن روزها و زندگیم، جز خاکستر چیزی نمانده بود. از زیر این خاکستر گل امید و گرانبهایی روییده بود. غرق رویا بودم که صدایی آشنا به گوشم خورد. کسی که به اسم صدایم می زد. وقتی چشم باز کردم، از دیدن چهره آشنا که روبرویم ایستاده بود یکه خوردم. آن شخص کسی جز رامین اویسی نبود، چون انتظار دیدنش را نداشتم حول شدم و گفتم: خداحافظ، سلام....رامین خندید و گفت: هول شدین آره، آخه انتظار دیدن من رو نداشتید. ولی من خیلی وقته دنبال شما می گردم. چند بار هم به آقا سهند زنگ زدم ولی ایشون اظهار بی اطلاعی کردند و گفتند که فقط می دونن به جزیره نیس رفتین.سکوت کردم چون نمی دانستم چه جوابی دهم و به دنبال جمله ای می گشتم که گفت: وقتی از گرفتن ویزای آمریکا ناامید شدم، یه احظه یاد شما افتادم و خوشبختانه موفق شدم. الان نزدیک یک ساله که اینجا اومدم و به تازگی هم یک شرکت مهندسی راه اندازی کردم، خوب شما چی کار می کنید، دیگه به ایران نرفتید.-نه فعلا مشغول تحصیل هستم، راستی چرا شما ادامه تحصیل ندادید.رامین- می خوام مدتی کار کنم بعد ادامه درس بخونم.با آمدن لیزا و طلا صحبتمون نیمه تمام ماند. رامین مات ومبهوت نگاهی به طلا سپس به من انداخت و لحظه ای بعد پرسید: دخترتونه.به ناچار جواب دادم: بله.آن شب شام را مهمان رامین بودیم و من مختصری از آنچه اتفاق افتاده بود را برایش گفتم. رامین پیشنهاد داد بعد از ظهرها و در ساعات بی کاری در شرکت تازه تاسیس اش مشغول به کار شوم. درست در اوج ناامیدی در نجات به رویم باز شد و خدا به فریادم رسید.اوایل کار زیادی نداشتیم. ولی باز با کمک و سفارش کسری به دوستانش کم کم، کارمان رونق گرفت. طوریکه وقت سر خاراندن را هم نداشتیم. شب ها از خستگی بیهوش روی تخت می افتادم. ولی ارزش این فشار و خستگی به آینده درخشانش می ارزید. و بعد از دو سال می توانستیم در کار برج سازی فعالتی کنیم.در آستانه تولد یک سالگی طلا هفدهم دی ماه، از چند روز قبل ذوق و شوق عجیبی سرتا پایم را فرا گرفته بود و همه اش دلشوره و استرس داشتمخانه را با کمک لیزا تزئین کردیم و کیک کوچکی را پخته و برای شام کسری، افسانه، سهند و رامین را دعوت کردم. وقتی همه آمدند نگاهی به دورو برم انداختم، و خلائی را در وجودم احساس کردم و این نبود خانواده ام و سپهر بود که سخت عذابم می داد. طوری که موقع بریدن کیک دست و دلم می لرزید و به جای کیک دستم را بریدم. برای اینکه شب آنها را هم خراب نکنم خودم را به زور کنترل می کردم تا گریه نکنم. خوشبختانه با شیطنت به موقع پویا که موقع عکس گرفتن با سر رفت تو کیک، همگی خندیدیم و غمی که تا لحظاتی پیش در دلم لانه کرده بود از یادم برد.چند روز که روز سه شنبه هم بود تا از داشکده رسیدم منشی شرکت گفت: سهند چند بار تلفن کرده و کار مهمی باهام داره.دلم به شور افتاد و فورا باهاش تماس گرفتم، لرزش صدایش بیشتر نگرانم کرد.-سهند چی شده، برای بابا اینا اتفاقی افتاده؟-نه، نه.-پس چی شده، تو رو خدا زودتر بگو تا از نگرانی نمردم.-ای بابا، شما زنا چه زود نگران میشین و به مرگ و میر فکر می کنید. عرض کنم خدمت سرکار خانم.......از تاخیرش عصبانی شدم و گفتم: سهند زودتر جون بکن و خلاصم کن.سهند- چشم اگه کاری نداری بیام اونجا و جون بکنم.-منتظرتم.و تا سهند بیاید، دل تو دلم نبود. تا از در، تو اومد گفتم:-خوب من آماده ام بگو.سهند- ای بابا، اول یه چایی بدین بعد.بعد از خوردن چایی دیگه طاقتم طاق شده بود گفت: امروز شیدا تلفن کرده بود.از شنیدن این جمله دهانم باز مانده بود و ناباورامه پرسیدم: چی؟! شیدا؟! بعد این همه سال.سهند-آره درسته، بعد از سه سال و نیم. وقتی صداش رو شنیدم شوکه شدم، اصلا باورم نمی شد و فکر می کردم تو خواب هستم و برای همین نمی تونستم حرف بزنم و اون هم گریه می کرد.سهند بغض اش گرفته بود به همین خاطر نتوانست ادامه دهد، سرش را میان دستانش گرفت. گیج شده بودم، باورش برایم مشکل بود. سهند شیدا را از جان و دل دوست داشت ولی او بهش پشت کرده و با کس دیگری ازدواج کرده بود. طفلکی سهند چقدر عذاب کشید تا توانست فراموشش کند و حالا بعد از این همه سال دوباره خاطرات را برایش زنده کرده بود. خاطرات عشق نافرجام.دقایقی بعد سهند با صدای گرفته ای ادامه داد: اول می خواستم تلفن را قطع کنم بعد دلم نیومد، راستش می خواستم علت این بی مهری و بی وفایی اش را بدونم. آخه غزال خیلی برای من سخت بود، باید می فهمیدم چرا پشت پا به عشق ام زد و سراغ کس دیگه ای رفت. نمی دونی چه آرزوها و رویاهایی تو سرم داشتم. ولی افسوس که همه اش بر باد رفت.-راستی شماره تلفن تو رو از کجا پیدا کرده؟سهند- از عمه اش شنیده بود که ایران نیستم و برای همین برادی یکی از دوستاش زنگ زده خونه و خودشو یکی از دوستای دوره سربازیم معرفی کرده و از مامان شماره رو گرفته.-خوب حالا که شوهر داره چرا سراغ تو اومده، دیگه چرا با احساس تو بازی می کنه.سهند- هفت ماهه که از شوهرش جدا شده، چون پدر و مادرش به زور شوهرش داده بودند، به یه چهل و دو ساله! بابای شیدا ورشکست میشه و یکی از دوستای پدرش که زن و بچه هم داشته حاضر میشه تمام بدهی هاشو پرداخت کنه ولی در عوض با شیدا عروسی کنه. پرد نادونش هم قبول می کنه. شیدا اول زیر بار نمی رفته، ولی پدر و مادرش اونقدر تو گوشش می خونن که اگه تو قبول نکنی پدرت به زندان میره، نمی دونم بعد از تو برادر و خواهرت هم بیچاره میشن و آخر اونهم مجبور میشه که قبول کنه. مردتیکه عیاش چون پول زیادی داشته، با پول دخترای کم سن و سال رو بیچاره می کرد. بعد از شیدا دو تا زن دیگه هم صیغه کرده بود.-پس چطور تونسته ازش طلاق بگیره، چون این جور مردا که زن رو فقط برای هوا و هوس می خوان زیر بار طلاق نمی رن.-آخه یارو دست بزن هم داشته، هر بار که شیدا رو کتک میزنه، اونهم یواشکی به پزشک قانونی می رفته و گواهی پزشکی می گرفته و با جمع آوری این مدارک تونسته طلاق بگیره. الان هم خونه مادربزرگش زندگی می کنه. غزال تو بگو چی کارکنم موندم بر سر دو راهی، نه می تونم خودمو قانع کنم و نه می تونم برای همیشه فراموشش کنم.-درکت می کنم. چون خودمم این حال رو دارم. ولی باید تمام مسائل رو در نظر بگیری تا بعدا پشیمون نشی و نباید از روی احساس تصمیم بگیری.سهند دقایقی نشست و بعد خداحافظی کرد و رفت. این مسئله فکر منو بد جور به خود مشغول کرده بود. چون در صورتی که سهند می خواست با شیدا ازدواج کند، راضی کردن عمو و زن عمو کار بسیار دشواری بود. چرا که شیدا یک بار ازدواج کرده بود و این مسئله بین ما ایرانیان، عیب بسیار بزرگی محسوب میشد. البته برای اقایان عیبی نداشت همانطور که هنوز مهر طلاق من خشک نشده سپهر با شراره ازدواج کرده بود. چون به سال جدید نزدیک بودیم با پولهایی که حاصل زحمت خودم بودم اول یک ماشین تا رفت و آمدم راحتتر شود. دوم مقدمات سفر به جزیره نیس را چیدم تا در کنار دریا چند صباحی خوش باشیم. در این یکک سال و اندی زندگی زیر بار فشار زندگی احساس عجز و خستگی می کردم.سهند هم که برای تعطیلات مهمان داست. قرار بود یاشار و فرشته بیایند و من چون نمی خواستم با آنها باشم بهترین راه به مسافرت رفتن بود. تا هم خودم استراحتی بکنم و هم لیزا به مرخصی رفته و دیداری از پدر و مادرش در المان بکند. پدر و مادر لیزا متارکه کرده بودند و چون مادرش فرانسوی بوده، در پاریس کنار خانواده اش زندگی می کردند و مادر لیزا چند سال پیش از دنیا رفته و لیزا پیش پدربزرگ و مادربزرگ اش زندگی می کرد.دو روز قبل از مسافرت در شرکت مشغول کار بودم. احساس کردم رامین می خواهد مطلبی را بگوید ولی نمی تواند. با خودم گفتم« حتما به خاطر کار زیاد نمی خواد من به مسافرت برم ولی در رودربایستی گیر کرده» و از این رو خودم پیش دستی کردم و گفتم: رامین مشکلی پیش اومده، انگار می خوای حرفی بزنی ولی دودلی.رامین من و منی کرد و جواب داد: یادته .... چند سال پیش... تو دانشگاه پیشنهادی بهت کردم در ... مورد ازدواج.از شنیدن این حرف در چنان موقعیتی یکه خوردم، تنم لرزید، انگار یک سطل آب یخ روی سرم خالی کردند. چون یک بار طمع تلخ زندگی زناشویی را چشیده بودم. بدون اینکه چیزی بگویم سرم را پایین انداختم.رامین- میدونم انتظار چنین پیشنهادی رو نداشتی. ولی راستش من خیلی بهت علاقه دارم و دلیل اینجا اومدنم همین بود و برای همین می خوام در مورد پیشنهادم حالا که میری مسافرت خوب فکر کنی.و به دنبال این جمله از اتاق خارج شد و از شرکت بیرون رفت. من هم تا زمانی که به خانه برسم، سردرگم و کلافه بودم. نیاز مبرمی به هم زبان داشتم. از این رو به افسانه زنگ زدم و گفتم بعد از تعطیل کردن مطب برای شام به خانه ما بیاید.چون حوصله غذا پختن نداشتم به رستوران تلفن کرده و سفارش غذا دادم. ساعت هشت و نیم بود که پویا و افسانه آمدند. قبل از افسانه پویا گفت: خاله غزال مژده بده که به زودی صاحب برادر یا خواهر میشم.از خوشحالی بغلش کردم و دور خودم چرخاندم و افسانه خنده کنان می گفت: غزال تو رو خدا بس کن، سرم گیج رفت. چرخ و فلک بازی دیگه بسه.پویا- آخ جون، خاله مامان رو بزار پایین چون نوبت من و طلاست.بچه ها رو به نوبت بغلم کردم و دور خودم چرخاندم. هروقت طلا می خندید ناخودآگاه به یاد سپهر می افتادم چون مثل اون موقع خندیدن چالی روی گونه اش ظاهر میشد و صورتش را زیباتر می کرد.افسانه- چی شد باز سگرمه هات تو هم رفت، اخم خاتو باز کن ببینم چیکارم داشتی که خودتو به زحمت انداختی و شام مهمونمون کردی.-هیچی! بعضی موقع ها به یاد اونور مرز می افتم. در ضمن تو کی می خوای از تعارفات دست برداری؟ نمی شه که همیشه ما خونه شما بیاییم مخصوصا از این به بعد... راستش امروز با یه حرف تمام افکارم ریخته بهم و برای همین مزاحمت شدم.-چی شده؟-رامین بهم پیشنهاد ازدواج داد.افسانه- خوب این که پیشنهاد خوبیه، حالا چرا افکارت بهم ریخته و غمبرک زدی. در این چند ماهه که با هم کار می کنید خوب با خلق و خوی هم آشنا شدین و تو می تونی به راحتی تصمیم بگیری.-اونقدرهام که تو فکر می کنی راحت و ساده نیست. چون آینده طلا به تصمیم من بستگی داره.-خدا عقل رو برای همین موقع داده تا با درست فکر کردن از هر سختی و مانعی به راحتی عبور کنی. تو نباید زیاد سخت بگیری چون طلا کوچیکه و راحت با این مساله کنار میاد. ولی وقتی بزرگ بشه کارت سخت تر میشه.بعد از افسانه با سهند در میان گذاشتم او هم با افسانه هم عقیده بود. ولی برای من قبول کردن این موصوع خیلی سخت و اندوهناک بود. برای اینکه با رامین روبرو نشم، این دو روز باقی مانده را به شرکت نرفتم، و در خانه رفتم و کارهای عید را انجام دادم. سفرکوچکی پهن کردم و وسایل هفت سین را رویش چیدم. وسه تایی دور سفره نشسته و منتظر آغاز سال جدید شدیم. لحظه ای که دعای تحویل سال خوانده شد از خدا خواستم تا کمکم کند تا تصمیم درستی را بگیرم و در آینده دوباره دچار مشکل نشوم.بعد از تحویل سال صورت هم را بوسیدیم و تبریک گفتیم. سپس نوبت عیدی دادن رسید. اول سهند عیدی طلا را که سه النگوی طلا بود به دستش کرد و سپس مال من که یک جفت گوشواره بود داد. من هم گردن بندی که رویش نوشته بود( الله) در گردن طلا انداختم و ادکلنی که برای سهند خریده بودم دادم. قسمت 45سهند به شوخی گفت: ببین چرا برا دخترت طلا گرفتی، برای من ادکلن. خسیس، ترسیدی پول زیاد خرج کنی. بیا بگیر نمی خوامش، اصلا من قهرم تا قیامت.صورتش را دوباره بوسیدم و گفتم: ببخشید، حالا جون من قهر نکن، سال دیگه حتما برات می خرم.سهند- ا ؟! خیلی زرنگی، زحمت نکش.دقایقی با هم شوخی کردیم و سربه سر هم گذاشتیم. سپس به عمو محمود تلفن کرده و با هر دوصحبت کردیم و سال نو را تبریک گفتیم.بیچاره ها تنها بودند چون یاشار و فرشته به فرودگاه رفته بودند تا به پاریس بیایند. وقتی گوشی را گذاشتم، بی قرار شدم. دلم برای شنیدن صدای ماما و بابا و ساناز پر می زد. وای خدایا چقدر دلم برایشان تنگ شده بود. بی اختیار تلفن را برداشتم و شماره خانه را گرفتم.سهند- تهران زنگ نزن چون رفتن شمال، باید اونجا تلفن کنی.-از کجا فهمیدی می خوام به اونا تلفن کنم.-از قیافه ات از بی قراری ات. غزال کار خوبی می کنی چون حالا بهترین موقع است برای دور ریختن کدورت ها.وقتی شماره را می گرفتم دستم می لرزید. با هر بوق قلبم از جا کنده می شد. تا اینکه صدای سهیل در گوشی پیچید: الو؟لحظه ای مکث کرده و نفس کشیدم که سهیل دوباره گفت: الو بفرمائید.--سلام آقا سهیل، سال نو مبارک.سهیل از شنیدن صدایم هیجان زده شد: ... غزال تویی؟؟؟ وای خدا باور نمی کنم، دختر تو کجایی؟-بله که خودمم، حتما فکر کردی مردم.سهیل- نه خدا نکنه، باور کن اونقدر هول شدم که یادم رفت سلام کنم و سال نو رو تبریک بگم. پس اول سلام و بعد سال نو مبارک، سوم کجایی، اومدی ایران؟خنده ای کردم و جواب دادم: نه فرانسه هستم، خوب حال عمو سعید، خاله، سها و شوهرش و بابک جون چطورن. همه خوبند. راستی بابا اینا هم اونجا هستن؟سهیل- همه خوبند و دسته جمعی به خونه آقای بهادری براب عید دیدنی رفتند.سهیل آهی کشید و گفت: بی وفا چرا گذاشتی و رقتی. نگفتی خانواده ات، دوستات نگرانت میشن. آخه چرا تا حالا تلفن نمی کردی، نمی دونی بیچاره بابات اینا چه زجری می کشن. زندگی براشون شده جهنم. بی خبری از تو اونارو داغون کرده، در واقع جات خالیه. خلاصه دلمون برات خیلی تنگ شده.-یعنی تو خبر نداری که چرا فرار کردم و اومدم اینجا، راستی رابطه ات با زن داداش تازه ات چطوره؟سهیل چند دقیقه ای سکوت کرد و گفت: اگه بگم نمی دونم دروغ گفتم چون ماه هیچ وقت پشت ابر نمی مونهولی باور کن از اون روز به بعد سپهر دیگه خونمون نیومده. چون مامان بهش گفته دیگه حق نداره پا تو این خونه بزاره. حتی برای تولد پسرش کسی از ما نرفت. غزال ... تو از ما دلخوری، گناه اونو به پای ما نوشتی؟این خبر مانند پتکی به سرم کوبیده شد، گفتن حرف زدن را نداشتم دقایقی طول کشید تا تونستم حرف بزنمک نه من از شما دلخور نیستم. خوب بعدا باز هم تماس می گیرم تا با بابا اینا هم صحبت کنم. فعلا خداحافظ.-منتظرم، خداحافظ.وقتی گوشی را گذاشتم بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. سهند که کنارم نشسته بود، نگران شد و پرسید: چی گفت که اینقدر ناراحت شدی، اتفاقی افتاده؟نه دارم به بد بختی خودم گریه میکنم! به این دنیای بی وفا و ظالم. سهند تو بگو من به کی ظلم کرده بود که اینجوری مورد ظلم و ستم قرار گرفتم. آخه چرا با احساس من اینطور بازی کرد؟ چرا؟ چرا؟سهند سرم را به سینه اش فشرد و دلداریم داد. ولی درد من دردی نبود که به این راحتی ها درمان شود و التیام پیدا کند. طلا معصومانه ایستاده و به من نگاه می کرد و از گریه من او هم لبهای غنچه ایش را جمع کرد و به گریه افتاد.سهند- غزال دیگه گریه نکن، آخه این طفلکی چه گناهی داره که به اتیش ما بزرگترا بسوزه. تو بسپار به دست خدا. اون جای حق نشسته و قاضی عادلیه که می دونه که چطوری حکم کنه. شنیدی که چوب خدا صدا نداره، اگه بزنه دوا نداره.طلا بغل سهند بود که بوسیدمش و گفتم: عزیزم دیگه گریه نکن چون منم دیگه گریه نمی کنم.با دستهای کوچکش اشکهایم را پاک کرد و برای اولین بار گفت: مامی نه، نه.انگار دنیا را بهم بخشیدن، من وسهند نگاهی بهم انداختیم و سهند گفت: چی گفتی دایی جون؟خندید و گفت: مامی گله نه.-آخ فدات بشم با این حرف زدنت. چشم دخترم دیگه هیچ وقت گریه نمی کنم.بلند شدم و صورت خورم و طلا را شستم. تا هر چه زودتر حاضر شویم و به فرودگاه برویم چون ساعت دو بعداز ظهر پرواز داشتیم.کفش های طلا را پایش کردم و در را باز کردم تا بیرون برویم که طلا به سمت پله ها دوید تا آمدم بگیرمش در یک آن جلوی چشمانم از بالای پله به سمت پایین غلتید. جیغی کشیدم. پاهایم از ترس سست شده بودند و نتوانستم پایین بروم. سهند پله ها را دوتا یکی کرد و خودش را بالای سر طلا که بی جان و خونین روی زمین افتاده بود رساند. سهند فریاد زنان گفت: چرا نشستی؟ پاشو برسونیمش بیمارستان.با دیدن ما یکی از همسایه ها بیرون آمد و با دیدن طلا و حال من که نمی توانستم درو فقل کنم، کلید را از دستم گرفت و در را برایم قفل کرد. با عجله خودمان را به بیمارستان رساندیم. از سر و صورت طلا خون می ریخت و قلبم را به درد می آورد. و دلم را ریش ریش می شد چون نمی توانستم کاری انجام دهم، چز التماس و یاری از خداوند یکتا.وقتی به اتاق عمل بردنش، به پهنای صورتم اشک می ریختم و می نالیدم: سهند دیدی، بیچاره شدم، اگه طلا بمیره من به امید کی زنده بمونم. آخه چرا هر چی بدبختیه سر من میاد....؟سهند-ناشکری نکن، خدا بزرگه! من مطمئنم زنده می مونه. اینا همه از آزمایشات الهیه که همه مون به نوعی پس بدیم.از ناراحتی شروع به لرزیدن کردم. سهند پرستار را صدا کرد و به کمک پرستار روی تخت خوابیدم. بعد از کنترل فشارم، پرستار با راهنمایی سهند، آمپولی را که در این مواقع تزریق می کردند، تزریق کرد. لحظاتی بعد همه چیز گنگ و مبهم بود. همه دور و برم بودند بجز طلا و از هر کسی سراغش را می گرفتم جواب نمی داد. صدایش را می شنیدم ولی از خودش ولی از خودش خبری نبود. هر طرف که می رفتم و دنبالش می گشتم پیداش نمی کردم، فریاد زدم و کمک خواستم. در این لحظه بود که گرمی دستی را روی شانه ام احساس کردم، خواستم برگردم که از خواب پریدم. افسانه با چشمان سرخ و متورم لبه تخت نشسته و دستم را در دست گرفته بود: طلا، طلا کجاست، مرده؟افسانه- نه عزیزم اون حالش خوبه و از اتاق عمل آوردنش و الان کسری و سهند، بالای سرش هستند.با صدایی که انگار از ته چاه درمی آمد گفتم: یعنی باور کنم زنده است و نمرده؟دستم را به گرمی فشار داد و گفت: چرا فکر می کنی دروغ می گم، جان پویا زنده است. به جای اینکه به خودت فشار بیاری و پس بیافتی، سعی کن قوی باشی تا بتونی از طلا مراقبت کنی.-می خوام ببینمش.افسانه- باشه فقط اینو بگم که هول نکنی، به خاطر اثر بیهوشی الان زیر چادر اکسیژنه و به محض بهبودی و به هوش اومدن بیرون میارنش. فهمیدی؟-خدایا شکرت که زنده موند.یه کمک افسانه بلند شدم و به طرف اتاقی که طلا آنجا بود رفتیم. عزیز دبم با سر و دست و پای باند پیچی شده روی تخت خوابیده بود. طاقت دیدنش را نداشتم و از اتاق بیرون آمدم، چرا باید من صحیح و سالم سرپا باشم و دخترم با آن سر و وضع گوشه بیمارستان افتاده باشد.با دیدن سهند که پشت سر من از اتاق خارج شده بود، تازه به یاد آوردم که باید دنبال یاشار و فرشته به فرودگاه برود.-سهند تو برو. اگه اونا بیان و ببینن تو نیستی نگران میشن.سهند- آخه تو تنها می مونی.-آخه نداره، الحمدلله زنده است و جای نگرانی نیست.سپس رو به کسری و افسانه گفتم: شماها هم برید. طفلکی پویا الان تنهاست و درست نیست روز اول عید تنها بمونه، شرمنده که عید همه رو خراب کردم.کسری- این حرفا چیه، طلا هم مثل پویاست و هیچ فرقی نداره. تو هم که مثل خواهرمی و وظیفه هر برادریه به خواهرش کمک کنه.-ممنون. این نهایت لطف و محبت شما رو می رسونه.افسانه- پس اگه به کمک نیاز داشتی حتما خبرم کن. نه مثل الان که ما به سهند به خاطر تبریک سال نو زنگ بزنیم و خبردار بشیم.-چشم.آنها رفتند و من ماندم و غصه هایم، غصه هایی که تمامی نداشت. چه کسی باورش می شد که یک روز دختر عزیز دردانه که هیچوقت لبخند از لبانش محو نمی شد و اشک با چشمانش غریبه بود به این روز بیافتد و اشک و گریه مهمان همیشگی چشمانش باشد. نیاز به تکیه گاه و شانه ای داشتم تا کمی آرام بگیرم. کجا بود تکیه گاه و شانه ودست گرم و نوازش گر که هم سفر این راه سخت و دشوارم بود. اهی از نهادم برآمد.وقتی از رویاهایم بیرون آمدم دیدم رامین گوشه ای ایستاده و نگاهم می کند: سلام کی اومدی؟-سلام یه ده دقیقه ای میشه! فکر کردم خوابیدی، خوب حالت چطوره؟-نه خواب نبودم، فقط چشمانم را بسته بودم. در این موقعیت چه حالی می تونم داشته باشم؟ درب و داغون. هنوز به هوش نیومده.-ناراحت نباش به هوش میاد. متاسفم که همچین روزی این اتفاق پیش اومد.-از کجا فهمیدی، سهند بهت گفت؟رامین- آره، خیلی ناراحت بود که تو این شرایط نمی تونه کنارت باشه.-شرمنده که مزاحم تو هم شدیم.رامین ابرویی درهم کشید و گفت: دیگر هیچ وقت این حرف را نزن.تا آخر شب رامین ماند و بعد به اصرار من به خانه رفت. در این فاصله چندبار پنهانی تلفن کرد و حال طلا را جویا شد. طلا همچنان بیهوش افتاده بود. شب سختی را گذراندم، انگار خیلی تمام شدن را نداشت و زمان به کندی سپری می شد. با دمیدن آفتاب جان تازه ای گرفتم تا شاید طلای من هم چشم باز کند. بی قرار و کم طاقت شده بودم و فقط راه می رفتم. وقتی سهند آمد کمی آرام شدم.-سهند چیکار کنم هنوز به هوش نیومده.سهند- صبر کن انشالله به هوش میاد. غزال با خود خوری که چیزی عوض نمی شه، ببین صبحانه ات هم دست نخورده مونده.-از گلوم پایی نمی ره، میل ندارم.از دیروز هیچی نخوردی، اگه اینطور ادامه بدی مطمئن باش تو هم پیش طلا می افتی. بیا بشین به زور هم که شده بخور.دو لقمه به اجبار خوردم. سهند یک ساعتی نشست و از روی ناچاری دوباره به خانه برگشت. آن روز هم طلا به هوش نیامد چون در اثر پایین افتادن به مغزش آسیب رسیده و ضربه مغزی شده بود. می ترسیدم که مبادا، امیدم، پاره تنم چشم باز نکند و برای همیشه ترکم کند. تا روز سوم دکتر هربار که معاینه می کرد می گفت: باید امیدوار باشیم و توکل به خدا.چقدر نذر و نیاز کردم تا خدا بهم رحم کرد و طلا را دوباره بهم برگرداند. شش روز در کما بودن، یعنی قطع امید کردن. از بس که راه رفته بودم پاهایم تاول زده بود و درد می کرد. روز هفتم تازه آفتاب طلوع کرده بود که احساس کردم پلکهایش تکان خورد به صورتش زل زدم تا مطمئن شوم. ولی نه حقیقت داشت چون چشمانش را کاملا باز کرد و با شیرین زبانی گفت: مامی، آب.فورا زنگ زدم و پرستار آمد، و او نیر به محض دیدن چشمان باز طلا بیرون دوید و به دکتر خبر داد. دکتر بعد از معاینه کامل لبخندی زد و گفت: خدارو شکر، مشکلی نداره و می تونید آب یا شیر بهش بدید.آنقدر خوشجال بودم که بدون در نظر گرفتم وقت به سهند تلفن کردم و اطلاع دادم. نیم ساعت طول مشید تا سهند خودش را رساند. همدیگر را بغل کرده و از خوشحالی اشک می ریختیم. که با شنیدن صدای آشنای یاشار میخکوب شدم.یاشار- به به غزال خانم، تو اینجا چی کار می کنی؟ چه بلایی سرت اومده.و چشمش به طلا افتاد. به کنار تخت اش رفت و سپس نگاه غضبناکی به هر دویمان انداخت و رو به سهند گفت: پس هر روز صبح اینجا می آیی، آره و برای همینه که پریشون و نگرانی. حالا دیگه من غریبه شدم که ازم پنهون می کنی. و تو غزال خانم به خاطر این بچه است که از همه پنهون شدی؟نه جای انکار بود و نه حرفی برای گفتن داشتم، یاشار در حالی که دست طلا را در دست گرفته بود پرسید: خوب خانم کوچولو اسمت چیه؟-طلا........یاشار- چه اسم قشنگی هم داری درست مثل خودت، خوب سر و دستت چطوره؟-اوف شده.....یاشار- اوف شده، آخه چرا؟سهند- از پله ها افتاده و تا امروز صبح تو کما بوده! درست هفت روزه.یاشار- آخه چرا بهم نگفتی، من شک کرده بودم که تو هر روز صبح کجا غیبت می زنه؟ عقلم به همه چیز و همه جا رسید، الا این یکی، فکر می کردم بی خبر از ما زن گرفتی و برای همین امروز که تلفن زنگ زد دنبالت راه افتادم.سهند- من زن گرفتم؟! مطمئن باش هیچ وقت از این غلط ها نمی کنم. خیالتون راحت باشه چون اینجا یکی هست که زاغ سیاه مو چوب بزنه. در مورد طلا هم مجبور بودم.یاشار- تا کی می تونید پنهونش کنید، آخه بچه که شی و لباس کوچک نیست که به راحتی قائمش کنید.-چیکار کنم ببرم دو دستی بچه مو تقدیمش کنم.یاشار- نه نمی گم این کارو بکنی، ولی حداقل باید عمو اینا خبر داشته باشن. نمی تونی که تا آخر عمرت قید خونواده تو بزنی، می تونی؟-نه نمی تونم، ولی صبر می کنم یه خورده که بزرگ شد می گم یه بچه آوردم تا بزرگ اش کنم.یاشار- برو اول تو آینه نگاه کن بعد ببین چه به روز خودت آوردی، با یه انتخاب غلط...بقیه حرفش را ادامه نداد، طلا دست یاشار راتکان داد، انگار می خواست حرفی بزند ولی نمی تونست که یاشار پرسید: چی شده عزیزم، سرت درد می کنه؟طلا- نه.یاشار- پس چی؟ ناقلانکنه شکلات می خوای.-مامی، دعوا، نه.یاشار- آخ عزیزم من که مامانتو دعوا نمی کنم، دلم براش می سوزه. ولی چشم دیگه چیزی بهش نمی گم. همه اش تقصیر باباست که گوش به حرفای مامانت میده تا کارا به اینجا بکشه، مگه نه غزال خانم.-نمی دونم شاید، حالا آقا یاشار پاشو برو تا فرشته دربدر دنبالت نگشته.یاشار بلند شد می خواست برود که گفتم: یاشار خواهش می کنم به فرشته حرفی نزن! فعلا اجاززه بده یه مدت بگذره بعد ببینم چی میشه.یاشار- چشم تو هم مواظب خودت و طلا باش. یه خورده هم به خودت برس و نذار زود شکسته بشی، چون هنوز جوونی و باید زندگی کنی.دقایقی بعد از رفتن یاشار، سهند هم رفت. بعد از رفتن یاشار وقتی خوب فکر کردم، دیدم که چه اشتباهی کردم ولی افسوس که زمان به عقب برنمی گشت تا جبران کنم.یاشار بعد از آن روز چند دقیقه ای به بیمارستان می آمد و سری به ما می زد و می رفت. وقتی آنها به ایران برگشتند سهند با خیال راحت و آسوده، به بیمارستان می آمد و ساعتها می ماند. در طول بیست روزی که طلا بیمارستان بود، پنج کیلو وزن کم کرده بودم، حسابی خسته و کوفته بودم و تمام بدنم درد می کرد.روزی که مرخص شد و به خانه رفتیم، احساس می کردم دوباره متولد شدم. اول یک دوش آب گرم گرفته و سپس به رختخواب رفتم و ساعتی را استراحت کرده و خوابیدم. چون لیزا هم برگشته بود از بابت طلا هم خیالم آسوده بود و با، باز شدن گچ دست و پایش به مراتب نیاز به مراقبت زیادی نداشت.بعدازظهر که از خواب بیدار شدم، شدیدا احساس ضعف می کردم. وقتی لیزل برایم غذا گرم کرد با اشتها شروع به خوردن کردم. بعد از غذا سراغ درس های عقب افتاده رفتم تا کمی جبران کنم. سرم حسابی گرم درس بود که طلا آمد و گفت: مامی-جان مامی.طلا-این نه، بازی.-حوصله ات سر رفته. چشم عزیزم الان میام و بازی می کنیم.باسرش گفته هایم را تایید کرد. به اجبار کتابهایم را جمع کردم و با هم شروع به بازی کردیم، تازه مشغول بازی بودیم که رامین با یک عروسک بزرگ به دیدنمان آمد. حسابی شرمنده شده بودم، چون این مدت حسابی به زحمت افتاده بود ولی هر کاری می کردم نمی توانستم به چشم شوهر آینده ام بهش نگاه کنم. به عنوان یک دوست و همکار بیشتر قبولش داشتم تا همسر.وقتی چایی و شیرینی آوردم و نشستم، رامین گفت: غزال حالا که به سلامتی حال طلا خوب شده و جای نگرانی نیست پس راجع به پیشنهاد من فکر کن، تا هر چه زودتر از بلاتکلیفی دربیام. چون از تنهایی خسته شدم.-من به درد تو نمی خورم، من یک زن مطلقه هستم که یک بچه دارم و ....حرفم را قطع کرد و گفت: از نظر من مشکلی نداره، پس لطفا بهونه نیار.-باور کن بهونه نمیارم. تو دیگه باید دنبال یکی دیگه بری چون من فعلا قصد ازدواج ندارم.-تا هر وقت که بخوای صبر می کنم.به اصرار بیش از حد رامین، مجبور شدم بگویم تا کمی صبر کند تا بیشتر فکر کنم و جواب دهم.رامین آنقدر به من و طلا محبت می کرد که شرمنده می شدم. ولی نمی توانستم خودم را قانع کنم. انگار دلی در سینه ام نبود که برای بتپد، در واقع بال و پرم شکسته بود.سال اول دانشگاه را با موفقیت و تمام واحدهایم را با نمراتA به پایان رساندم. سهند هم همین طور، سال آخر ددانشگاه را با موفقیت به اتمام رساند و در یک شرکت کامپیوتری استخدام شد. ولی قبل از شروع کار به ایران رفت، چون تصمیم گرفته بود با شیدا ازدواج کند. می خواست در این مورد با عمو و زن عمو صحبت کرده و رضایتشان را جلب کند. من هم همراه طلا و لیزا یک هفته به مسافرت رفتم. کنار دریا احساس سبکی و ارامش می کردم بخصوص موقع غروب افتاب که دریا منظره جالبی به خود می گرفت. حسابی آب به زیر پوستم دوئیده و احساس شادابی و نشاط می کردم. وقتی از مسافرت بازمی گشتیم خستگی از تنم بیرون رفته بود و راحت می توانستم کار کنم. رامین که می دید سرحالم با ذوق و شوق در مورد آینده صحبت می کرد تا شاید تغییر عقیده داده و به ازدواج مجدد تن دهم اما من تصمیم گرفته بودم که قید ازدواج را برای همیشه بزنم و نمی خواستم بخت خود را یک بار دیگه امتحان کنم، چون همان یک بار برایم کافی بود.سهند هم بعد از یک ماه کلنجار رفتن دست از پا درازتر برگشته بود. چون هیچکدام راضی به وصلت نشده بودند. برای همین اینبار مرا واسطه قرار داد: غزال خواهش می کنم تو باهاشون حرف بزن، مطمئنم بالاخره قانعشون می کنی.-نه سهند، اونوقت عمو فکر می کنه من از اخلاقش سواستفاده می کنم.سهند- بگو حالا که کلید دست منه ناز می کنم و طاقچه بالا می ذارم.-نه به جان سهند، آخه برا چی ناز کنم. نمی خوام عمو ازم دلخور بشه و فکر بد بکنه.آنقدر گفت و گفت تا بالاخره مجبور شدم تلفن کنم. خود عمو گوشی را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: عمو یه خواهش ازتون دارم و امیدوارم که دست رد به سینه ام نزنین.عمو- اتفاقا عمو جان منتظر تلفن ات بودم چون می دونستم سهند دست به دامن تو میشه. ولی دخترم به جان عزیزت می ترسم، نمی خوام شاهد از هم پاشیدن زندگی این یکی هم باشم، غصه تو ما رو از پا درآورده. می ترسم سهند الان احساساتی شده و این تصمیم را گرفتته باشه و بعد از یه مدت پشیمون بشه.-نه عمو جون باور کنید الان هشت ماهه که روی این موضوع فکر کرده و تمام جوانب رو در نظر گرفته و سنجیده، شکر خدا شیدا مثل من بچه هم نداره که به خاطر اون مشکل به وجود بیاد. فکر کنید اونهم دختر شماست واین بلا سرش اومده. آخه اون چه گناهی داره که چوب اشتباهات پدر و مادرش رو خورده؟ جرمش چیه که شما قبول نمی کنید؟ غیر از یک بار شوهر کردن. باور کنید من حال شما رو درک می کنم. چون این بلا سر خودم هم اومده و طعم تلخ شکست رو خودم یه بار چشیدم و الان هم دارم می چشم. ولی چرا باید به زنانی که هر کدام به دلیلی طلاق گرفتند به چسم یه بزهکار و مجرم نگاه کنن؟! اگه سهند قبلا یک بار ازدواج کرده و بعد از مدتی از هم جدا می شدن، اونوقت شما نمی ذاشتین با یه دختر دیگه تشکیل خانواده بده.عمو- حرفهای تو دخترم منطقیه و من قبولش دارم ولی چه کنم که این از فرهنگ غلط ماست، جواب دیگرون رو چی بدم؟-به کسی مربوط نیست، این دو تا می خوان با هم زندگی کنند نه دیگران.عمو- نمی دونم چیکار کنم، خودمم کلافه و گیجم.اما بذار با سیمین هم صحبت کنم ببینم چی میشه، اونوقت خودم بهت زنگ می زنم.تا زمانی که عمو تلفن کند، سهند مثل مرغ سرکنده بال بال می زد، صبر و قرار نداشت و در دلشوره و اصطراب به سر می برد. تا اینکه عمو بعد از دو هفته تلفن کرد و موافقت خودش را اعلام کرد. قرار بر این شد که سهند اخر شهریور به ایران برود و به آرزوی دیرینه اش برسد. تا رسیدن به روز موعود لحظه شماری می کرد. سرانجام این روز رسیده و به سوی ایران پرواز کرد. قسمت 46خیلی اصرار کرد تا من هم با او بروم و در عروسی اش شرکت کنم. ولی من کجا باید می رفتم، طلا را چیکار می کردم؟ هرچند افسانه حاضر بود در غیاب من از طلا نگهداری کند ولی چون می دانستم به محض رسیدن به ایران برگشتن در کار نیست، قبول نکردم. مطمئن بودم بابا نمی گذارد دوباره به پاریس برگردم.شب عروسی سهند مثل عروسی یاشار، خیلی به من سخت گذشت.دو روز بعد از عروسی عروی و داماد به فرانسه آمدند تا هم سفر ماه عسل شون باشد و هم سرآغاز زندگی مشترکشان. از روز قبل خانه را تزئین کرده بودم. دودل بودم که آیا با شیدا روبرو شوم یا نه. چون یکی دو روز نبود که بتوانم خودم را از دید شیدا پنهان کنم، و سهند تنها کس و کار من بود.چون نیمه شب به پاریس می رسیدند به فرودگاه نرفتم و صبح روز بعد دسته گلی گرفتم و با طلا به دیدن عروس و داماد رفتیم. وقتی در زدم، سهند در را باز کرد. با سهند مشغول روبوسی و احوال پرسی بودیم که شیدا از اتاق حواب بیرون آمد.از دیدنم شوکه شده و مات و مبهوت نگاهم می کرد.-چیه عروس خانم، مهمون نمی خوای.انگار که تازه از خواب بیدارشده باشه جلو آمد و همدیگر را در آغوش کشیدیم، چهارسال میشد که همدیگر را ندیده بودیم، چقدر قیافه اش تغییر کرده بود، خانم و جا افتاده شده بود.شیدا- غزال نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحال شدم. اصلا انتظار دیدن تو رو نداشتم، البته این آقا سهند گمراهم کرد و گفت که هیچ خبری ازت نداره و فقط گهگاهی بهش تلفن می کنی.-سهند تقصیر نداره.حرفم را قطع کرد و گفت: البته خودم با دیدن طلا حدس زدم که چرا این دروغ بزرگ رو گفته. ولی غزال خیلی دختر خوشگلی داری، ناز و ملوس! چشماش عسلی، موهاش خرمایی و حلقه حلقه، لب و دماغ کوچک، انگار که عروسکه یعنی اگه تکون نخوره و پلک نزنه، همه فکر می کنن عروسکه.طلا که تا آن لحظه ساکت نشسته و به شیدا نگاه می کرد، گفت: چرا لباس نپوشیدی؟شیدا- خانم خوشگله اینایی که تنمه چیه، مگه لباس نیست؟طلا- نه از اون لباسهای خوشگل.شیدا- اخ فدات شم، لباس عروسی رو میگی.طلا-اوهوم.طرز صحبت کردن طلا خیلی جالب بود. نیمی از کلمات را به فرانسه و نیمی دیگر را به فارسی می گفت و به تازگی هم چند کلمه ترکی از پویا یاد گرفته بود. تمام کارهای پویا را به خوبی یاد می گرفت و شیطنت می کرد و درست مثل پویا از در و دیوار بالا می رفت، تا دقیقه ای ازش غافل میشدم خراب کاری میکرد.اواخر پاییز پدربزرگ لیزا مریض شد و لیزا مجبور شد که مدتی پیش آنها برود برای همین مجبور شدم روزها طلا را پیش شیدا بگذارم و بعدازظهر ها چون شیدا کلاس زبان می رفت با خودم به شرکت می بردم که این کار را مشکل کرده بود. چون هم مجبور بودم به کارهایم برسم و هم مواظب طلا باشم. لحظه ای که از او غفلت می کردم همه چیز را بهم میریخت.یک روز با رامین سر یک نقشه ساختمانی کار می کردیم و سرمان گرم کار بود و به همین دلیل طلا را از یاد برده بودم. از سر و صدای مگی و طلا تازه به خود آمدم. وقتی به دنبال سر و صدا رفتم دیدم مگی بغل اش کرده و او داد و فریاد راه انداخته است و می خواهد خودش را از دست مگی خلاص کند.از دیدن اتاق کار رامین گریه ام گرفت. چون طلا با ماژیک سیاه و قرمز همه جا را خط خطی کرده بود.با عصبانیت گفتم: طلا چرا این کارو کردی؟-خوب مامی جون خواستم اتاق رامین جون خوشگل بشه. ببین چه نقاشی هایی کشیدم.سپس رو به رامین گفت: عمو کار بدی کردم.رامین خندید و جواب داد: نه عمو جون خیلی هم خوشگل شده. اما اگه از تموم رنگها استفاده می کردی بهتر بود.طلا- باشه شما مامی رو ببر تا خوشگل اش کنم. اصلا شما هم نقاشی خودتونو بکشید.رامین- بچه راست میگه بیا بریم نقاشی های خودمونو بکشیم و مزاحم کارش نشیم. چی کار کنیم! حالا که آب از سر ما گذاشته و چاره اش نقاشی دوباره است.-بله راست میگی، چون هنوز شش ماه هم نشده و باید بسپاریم دست نقاش.وقتی کار تمام شد باا لیزا تماس گرفتم و ازش خواستم هرچه زودتر به خانه برگرددو چون نگهداری طلا آنجا کار مشکلی بود. تا گوشی را گذاشتم کسری تلفن کرد تا حالمان را بپرسد وقتی برایش تعریف کردم که طلا چیکار کرده با خونسردی جواب داد: عیب نداره چون این کار سلامتی کامل بچه رو نشون میده.-از نظر تو بله، ولی من داشتم دیوانه میشدم.-این که تازگی نداره، تو از اولش هم دیوانه بودی ولی از نوع کلاسیک.و به دنبالش خنده ای سر داد. این عادت کسری بود همیشه می گفت فکر نکن عاقل شدی فقط الان دیوانه باکلاس هستی، همین. به نظر کسری کارهای پویا و طلا عادی بود بلکه این ما بودیم که اعصابمان ایراد داشت و نمی توانستیم تحمل کنیم.آنقدر گفته بووود تا کم کم برای من هم عادی شده و کمتر حرص می خوردم. چون با یادآوری دوران کودکی خودم، به آنها حق می دادم، چرا که من هم دست کمی از آنها نداشتم.برای زایمان افسانه مادرش خانم احتشام آمد. کمی رشک بردم، چون من جز سهند کسی را نداشتم.خانم احتشام دکتر پوست بود ولی چند سالی میشد که دست از طبابت برداشته و خانه نشین شده بود. زن بسیار محترم و با شخصیتی بود که مادرانه نصیحت ام می کرد و می گفت: مادر ما سردی و گرمی روزگار را چشیدیم، بهتره با خانواده ات آشتی کنی و تا جوانی دوباره تشکیل خانواده دهی و با رامین خان که خیلی تعریف اش رو می کنی ازدواج کنی. چون زندگی بالا و پایین داره و نمی تونی تا اخر عمرت تنها باشی. مرد ستون زندگی و تکیه گاه زن و اگه نباشه پایه های زندگی سسته.-طلا را چیکار کنم. می ترسم بعدا با هم نسازن.خانم احتشام- اتفاقا چون کوچیکه خیلی زود باهاش انس می گیره و به عنوان پدر قبول می کنه.هر وقت که به دیدنش می رفتم همین طور نصیحت ام می کرد و از بازی های روزگار می گفت، بیچاره خانم احتشام علاوه بر افسانه دختر دیگری هم داشت که چهارده سال پیش در حادثه رانندگی فوت کرده بود و تنها یادگاریش دختری بنام خاطره بود. الهام برای دومین بار حامله بوده که نیمه های شب درد به سراغش می آید. خاطره را پیش همسایه می گذارند و با عجله به سمت بیمارستان حرکت می کنند. اتفاقا آن شب هم باران به شدت می باریده و شوهرش با عجله رانندگی می کرده و که از فرعی ماشین دیگری هم باس رعت وارد خیابان می شود که در اثر سرعت زیاد و لیز بودن خیابان، ترمز به خوبی عمل نمی کند و با هم ترمز وحشتناکی می کنند و هر سه درجا می میرند. بیچاره پدر افسانه بعد از شنیدن این خبر سکته می کند و از آن پس فلج و زمین گیر می شود. خاطره ان موقع هفت سال داشته و از آن پس سرپرستی اش را، آنها بر عهده می گیرند. در حال حاضر دختر بزرگی شده و در رشته پزشکی مشغول به تحصیل بود. به قول خانم احتشام پزشکی در خانواده شان حالت موروثی داشت. چون اکثر فامیلها پزشک بودند. برادر بزرگ افسانه دکتر قلب و عروق بود و تنها برادر کوچکش به کار تجارت روی آورده بود و فعالیت می کرد. چند روز بعد از آمدن خانم احتشام افسانه دختری به دنیا آورد که اسمش را کمند گذاشتند.چون تعطیلات کریسمس در راه بود، رامین برای دیدن خانواده اش به ایران رفت. مسافرتش حدود یک ماه طول کشید. در نبود رامین دست تنها شده بودم، و معنی حرفهای خانم احتشام را می فهمیدم. با اینکه رامین همسرم نبود در بسیاری از کارها، کمک حالم بود. رامین بعد از امدن دوباره در مورد ازدواجمان حرف پیش کشید و چون من فکرهایم را کرده بودمگفتم: رامین بذار خیالتو راحت کنم من تصمیم به ازدواج ندارم. بی خودی منتظر من نباش.رامین از کوره در رفت و عصبانی شد و گفت: اگر منتظر جناب مهندسی باید عرض کنم خدمت شما که بی خودی منتظر نباشید، چون ایشن با زن و پسرش در حال خوش گذرونی هستند و به ریش تو دارن می خندند.کاش در مهمانی حمید بودی و میدیدی که چطور شراره با آب و تاب از شوهرش تعریف می کرد.من چند دقیقه قبل از شراره رسیده بودم. زهره رو که می شناسی وقتی اومد علت نیامدن شوهرش را پرسید. می دونی چی گفت؟یه قری به سر و گردنش داد و گفت مهندس برای راحتی من میلادو نگه داشت و گفت که از طرف اون از همه تون عذر خواهی کنم. آخه مهندس همه فکر و ذکرش اینه که من راحت باشم. ببینم با اینتعریفهایی که می کرد باز هم به فکر اون مرتیکه عیاش هستی؟-ببین رامین چرا فکر می کنی من منتظر سپهرم؟ دوستی ما جای خود ولی تو حق نداری پشت سر سپهر اینجور حرف بزنی.چون اون هرچی باشه پدر طلاست. این. بدون که من از هر چی مرده حالم بهم میخوره.هر دو سکوت کردیم، دقایقی بعد رامین سکوت را شکست و گفت: معذرت می خوام. قصد توهین نداشتم یه لحظه از کوره در رفتم و نتونستم خودمو کنترل کنم. غزال بگو چی کار کنم تا تو راضی بشی، آخه من..... خیلی دوست دارم! باور کن راست میگم.چون ذهنم هنوز درگیر حرفهایش بود پرسید: در مورد من که حرفی به شراره نزدی؟رامین- راستش رو بخوای چرا گفتم. چون دیدم زهره نمی دوه شراره با کی ازدواج کرده، برای اینکه پته این زن حقه باز و کثیف رو آب بریزم. به محض اینکه حمید از خانه و زندگیم پرسید، گفتم غزال سراج که یادت هست، با اون شرکت ساختمانی تاسیس کردم و کار می کنیم. حمید به شوخی خندید و گفت بله یادمه جنابعالی چشمت دنبالش بود ولی حیف که طرف شوهر داشت. در جواب حمید گفتم غزال از شوهرش که همسر فعلی شراره خانمه طلاق گرفته. حمید و زهره و بقیه مهمونا که اکثرا از بچه های دانشکده بودند، حیرون نگاهم می کردند. و زهره با چشمای گشاد شده پرسید: آخه چرا؟ جواب دادم اونو باید از شراره بپرسی که چطور ی زندگی اونارو از هم پاشیده. دلم خنک شد چون زنیکه رو سکه روی یخ کردم که اینقدر پز شوهرشو نده، و هی نگه آقای مهندس، آقای مهندس. نیم ساعت ننشسته بود که بلند شد و رفت چون هیچ کس تحویل اش نمی گرفت.-در مورد طلا چی، حرف نزدی؟رامین- چون خودت چندبار گفته بودی که بهشون میگم از پرورشگاه آوردم، من هم اینطوری گفتم. چون وقتی من گفتم از شراره بپرسین، خوب من چیکار کنم که غزال حامله نمی شد و شوهرش هوس بچه کرده بود. راستش من به اونا گفتم قراره به زودی با غزال ازدواج کنم.-چرا دروغ گفتی، من که جواب مثبت ندادم اگه به گوش بابا اینا برسه خیلی ناراحت میشن که چرا بی خبر و بدون اجازه اونا می خوام ازدواج کنم! آمدنم به اینجا بس نبود که اینم بهش اضافه شد؟! ولی رامین برای اخرین بار میگم همه اینایی که گفتی نظر منو عوض نکرد! بی خودی وقتتو تلف نکن. من به خاطر طلا نمی خوام ازدواج کنم، تا بتونم بدون دغدغه بزرگش کنم و به جایی برسونم که فکر نکنه چون پدر بالا سرش نبوده در حقش کوتاهی کردم.تا مدتی با هم سرسنگین بودیم. رامین به خاطر جواب رد از دستم رنجیده بود و من هم به خاطر دروغی که گفته بود از دستش ناراحت بودم. چون این خبر خیلی زود همه جا پیچید و عمو تلفن کرد و در مورد صحت این موضوع ازم سوال کرد.از طرفی هم گیج حرفهای شراره بودم، فکر نمی کردم سپهر این همه بی وفا باشد، انگار حکم یک رهگذر را برایش داشتم که خیلی زود و به راحتی فراموشم کرده بود. همه اش زمزمه های عاشقانه اش در گوشم به صدا درمی آمد و زندگی را به کامم تلخ می کرد. باید من هم، همین کار را می کردم و برای همیشه، وجود سپهر را از ذهنم پاک کرده و دور می ریختم و تغییر و تحولی در زندگیم ایجاد می کردم.با رسیدن فصل بهار، بهار زندگی من هم آغاز شد. ابتدا به آرایشگاه رفتم و بعد سه سال و نیم به خودم رسیدم. صورتم را اصلاح کردم و موهایم را که تا کمرم می رسید کوتاه و به شرابی رنگ کردم. انگار به اندازه دو سال جوانتر شده بودم. وقتی به خانه آمدم لیزا هم از تغییراتم به وجد آمده بود و مدام اظهار خوشحالی می کرد.بعد به شیدا تلفن کردم و برای روز بعد قرار گذاشتم تا برای خرید لباس با هم به مرکز خرید برویم. شیدا در مرحله اول مرا نشناخت وقتی جلو رفتم و سلام کردم با تعجب گفت: وای غزال چقدر تغییر کردی، اون قدر که نشناختمت، خیلی خوشگل شدی. تو رو خدا همیشه اینطور به خودت برس، مثل شوهر مرده ها می موندی.خندیدم و جواب دادم: برای همین دیروز رفتم که بعد از مدت ها از عزای شوهر مرحومم دربیام. خدا رحمتش کنه مرد نازنینی و با خدایی بود. الهی نور به قبرش بیاره، خیلی حیف شد. خوب حالا بیا بریم که خیلی کار دارم.و با هم به داخل فروشگاه رفتیم. چند دست کت و دامن، کت شلوار در رنگ های متفاوت خریدم. چون از رنگهای تیره خسته شده بودم. بعد از خودم و طلا نوبت لیزا بود. چند دست لباس برای لیزا خریدم. چون لیزا هم عضوی از خانواده ما شده بود. این کارم باعث خوشحالی اش شده بود. بغلم کرد و بوسید و گفت: ممنونم! خیلی خوشحالم کردی. واقعا شما ایرانی ها خیلی با احساس و با عاطفه هستید. درست برعکس ما، خیلی به اطرافتون توجه دارید و انقدر مهربانی می کنید که ادم لذت می بره.-لیزا بیش از این شرمنده ام نکن دو تا تیکه لباس که این همه تشکر نداره.برای سال نو باز هم سفره هفت سین چیدم. با شور و نشاط همگی کنار سفره نشسته و منتظر حلول سال جدید شدیم. لیزا هم مثل ما و به تبعیت از آداب و سنن ما کنار سفره نشست و زیر لب دعا می خواند. موقع تحویل سال حال دیگری داشتم چون خیلی به خودم و اینده امیدوار شده بودم و روزهای خوبی که پیش رو داشتیم فکر می کردم و پوچی و بیهودگی را از ذهنم پاک کرده بودم.بعد از تحویل سال قبل از هر چیز به عمو تلفن کرده و تبریک گفتم. ولی هیچ اشتیاقی به تلفن کردن به خانواده ام نداشتم و شاید هم غرورم اجازه نمی داد. چون همیشه احساس می کردم فراموشم کرده و از یادم برده اند. چرا که، اگر مرا به فرزندی قبول داشتند و به فکرم بودند حتما دنبالم می آمدند تا شاید ردی از من پیدا کنند. پس با این حساب دلیلی وجود نداشت که من مزاحم زندگی آنها نشده و اوقات خوش شان را تلخ می کنم. ساعتی نگذشته بود که سهند و شیدا که موقع تحویل سال در خانه خودشان بودند برای عید دیدنی به حساب اینکه من بزرگتر بودم، رسیدند. و چون دیروقت دقایقی نشسته، سپس به خانه شان رفتند.صبح روز بعد که روز اول عید و فروردین بود طلا را حاضر کردم و سپس به سر و وضع خود رسیدم، کمی ارایش کردم و کت و دامن ابی ام را پوشیده و به دیدن افسانه و مهمانانش که سه روزی از آمدنشان می گذشت، رفتم.زنگ آپارتمان را زدم. لحظه ای بعد کسری در را باز کرد با دیدنم قیافه جدی به خودش گرفت و گفت: بله بفرمائید با کی کار داشتید؟-منم کسری غزالم.کسری- صداتون اشناست ولی قیافه تون نه! من شما رو به یاد نمی آرم. البته یه غزالی می شناسم ولی ببخشید اون یه خورده شبیه میمون بود.چون با کسری رابطه ای صمیمی و دوستانه داشتم، زیاد سر به سر هم گذاشته و شوخی می کردیم. می خواست در را ببندد که پایم را لای در گذاشتم و گفتم: بی معرفت اول سال اینطوری ازم پذیرائی می کنی.چشمانش را تنگ کرد و گفت: آخ آخ ببخشید خانم مهندس که به جا نیاوردمتون، شما همونی نیستید که موتورش یه خورده عیب پیدا کرده بود.-زهرمار.کسری- ممنون، حالا بفرمائید داخل، لطف کردید، صفا آوردید.طلا که به کار کسری می خندید، گفت: عمو عیدتون مبارکه.کسری بغلش کرد و بوسید و گفت: عزیزم تو هم عیدت مبارک، عزیزم یه خورده زودتر حرف می زدی، تا با وجود تو مامان تو می شناختم.طلا- یعنی من جرف زدم شناختین.کسری- خوب بله عمو جون.با هم به پذیرایی پیش مهمانها رفتیم و کسری رو به آنها گفت: ایشون خانم مهندس سراج از دوستان ما هستند. همونی که چند دقیقه پیش غیبت و بدگویشو می کردیم.افسانه-کسری بذار از راه برسه بعد اذیتش کن.با اشاره به تک تکشان گفت: ایشون اقا پیمان، برادر عیال ما هستند و این خانم همسر آفای دکتر آرزوجون و خواهر بنده هستن و این دوتا پسر گل شایان و تابان پسراشون هستند. حالا نوبت این آقای محترم می رسه، ایشون جناب پیام احتشام برادر کوچیکه عیال بنده هستند و هنوز مجرد تشریف دارند و این خانم خوشگل خاطره جون، خواهرزاده افسانه خانم هستن.-از آشناییتون خوشبختم، بفرمایید. معذرت می خوام که سرپا نگه تون داشتم.دکتر- خواهش می کنم آشنایی با شما باعث افتخار و سعادته. چون افسانه و کسری خیلی از شما تعریف کردند. قسمت 47لطف دارن.همه در مواقع معرفی لبخند می زدند بجز پیام. برای همین نگاهی گذرا به پیام انداختم. مردی قد بلند با هیکل ورزیده، چشم و ابرو مشکی، صورت کشیده و سفید و موهای سیاهی که با چند تار موی سفید آراسته شده بود روی هم رفته قیافه جذابی داشت که با ابروهای گره خورده مغرور و از خودراضی به نظر می رسید. آهسته در گوش کسری گفتم: این پیام خان چرا خشک و عصا قورت داده است.کسری- سه روز شکمش کار نکرده و برای همین خشک مزاج شده.-اه بی تربیت.و به دنبالش هر دو خندیدیم.شایان- دایی جون چی شده؟ بلند بگو ما هم بخندیم.کسری- دایی جون قربونت برم مگه از جونم سیر شدم چونکه عمه ات سرمو می بره.آرزو- طفلکی افسانه، همین یه کار از دستش برنمی آید. واقعا نمی دونم چطوری تور و تحمل می کنه. زن معصوم و کم حرف و خانه داریه!کسری- حتما شوهرش هم ظالم و وراجه! بگو ابجی خانم دستت درد نکنه.آرزو- تو اجازه دادی.به دنبالش صحبت زن سالاری و مرد سالاری شروع شد. خانم ها یک طرف جبهه گرفته بودند و آقایون یک طرف، دقایقی بعد سهند و شیدا هم آمدند و جمع مان، جمع شد. می گفتیم و می خندیدیم. تنها پیام بود که گوشه ای نشسته و سیگار می کشید. با سرفه های پیاپی طلا به اتاق دیگری رفت. علت این تنهایی و انزوا برایم معما شده بود بعد از نهار هم وقتی برای گردش بیرون رفتیم، همراه ما نیامد و در خانه تنها ماند.از زمانی که به پاریس آمده بودم به اندازه آن روز خوش نگذشته بود. چون همیشه تنهایی و سکوت بود. برای روز بعد همه را شام به هتل دعوت کردم تا باز هم دور هم جمع شویم. برای دور کردن کدورت و آشتی کردن، تلفنی از رامین هم دعوت کردم.بعد از شام می خواستیم به آپارتمان من برویم که پیام جلو آمد و گفت:-خانم مهندس اگه اجازه بفرمایید بنده از حضورتون مرخص میشم چون سرم به شدت درد می کنهبا طعنه گفتم: سرتون درد می کنه یا تحمل ما رو ندارین. چه عیبی داره یه روز هم تو خونه فقیر فقرا بد بگذره.پیام- شکست نفسی می فرمایید، چون من پدرتونو به خوبی می شناسم، ولی باور بفرمایید سرم خیلی درد می کنه.از شنیدن این جمله تعجب کردم و یکه خوردم ولی خودم را نباختم و جواب دادم: تعجب می کنم با وجود برادر و زن برادر پزشک، چرا به شما نمی رسن که سردردتون خوب بشه. چون گویا دیروز هم با این مشکل دست به گریبان بودید و به اتاق دیگه ای پناه بردید.کسری- پیام خان فکر کردید که ما هستیم که کوتاه بیایم، غزال به هر بهونه ای، حرفی تو استین داره.پیام- چشم بنده تسلیم و همراه شما می آیم تا باعث دلخوری خانم مهندس نشم.و به این ترتیب پیاام هم همراه ما امد. در خانه صحبت به ساختمان وساختمان سازی کشیده شد. پیام که کار خانم ها را قبول نداشت، مرتب متلک بارم می کرد. سعی می کردم به حرمت میزبانی حرمت مهمانان را حفظ کرده و حرفهایش را نشنیده بگیرم. نمی دانم با خانم ها لج بود یا می خواست لج من را درآورد. مخصوصا که رامین و کسری از کار من تعریف می کردند.کسری- اتفاقا غزال خوب شد یادم افتاد. چون قراره یکی از دوستام بیاد پیش ات تا براش یه خونه ویلایی بسازین. می شه خواهش کنم تو قبل از اومدن اون نقشه شو بکشی تا این پیام خان ببینه اونطوری که فکر می کنن نیست و خانوما هم در هر کاری می تونن خبره و ماهر باشن.-شاید هم حق با پیام خان باشه و من اونطوری که شما فکر می کنید در کارم ماهر نباشم و شما از روی لطف و محبت کارهای منو می پسندید و قبول دارید.کسری- این یعنی نه دیگه غزال خانم.-مگه من می تونم روی حرف تو نه بیارم. فقط می ترسم پیش پیام خان شرمنده ات کنم. در ثانی برای این کار یه سری اطلاعات می خوام که ندارم.کسری- تو فقط قب.ل کن و کار به اوناش نداشته باش.-چشم قبوله فقط متراژ دقیق زمین و مدلی که مدنظره رو باید بدونم چون سلیقه شخص لازمه.کسری- سلیقه شخص رو بی خیال چون همچین قابل تعریف نیست. فقط اصطبل داشته باشه که دوستم سوارکار ماهریه.-جدی؟ چه حسن سلیقه ای. من و سهند هم عاشق سوارکاری هستیم. مگه نه؟سهند- آره، تو باد بابابزرگ، یادش بخیر چه روزهای خوبی داشتیم.با یادآوری روزهای گذشته و پدربزرگ و خان عمو هاله ای از غم، صورتم را پوشاند. و حالم را دگرگون کرد یک لحظه نگاهم به سهند افتاد که دیدم او هم مثل من در گذشته سیر می کند.کسری برای اینکه جو را عوض کند، آکاردیونش را که در نواختن مهارت خاصی داشت، برداشت و شروع به نواختن کرد.پدر و مادر کسری لز آذری زبانهای اصیل و پدر افسانه از تهرانی های اصیل بودند که اصل و نصبشان به شازده های قاجار مربوط میشد.صبح روز بعد ، بعد از خوردن صبحانه به شرکت رفتم تا کاری را که کسری ازم خواسته بود هرچه زودتر انجام دهم. بعد از سلام و احوالپرسی با رامین و دیگر کارمندان یکراست به اتاقم رفتم و تا وقت نهار بیرون نیامدم. طرحی را که در نظر گرفته بوم روی کاغذ پیاده کردم.ساختمان به صورت گرد در وسط قرار گرفته بود. در قسمت پایین یک اتاق خواب با هال و پذیرایی و اشپزخانه بزرگ و اوپن قرار داشت. راه پله به صورت مارپیچ بود ه در هر پاگرد یک اتاق خواب قرار داشت و مجهز به سرویس بهداشتی بود. اتاق خواب چهارم که طبقه اخر هم محسوب می شد دیوارهای شیششه ای داشت و همه جا به خوبی پیدا بود. در حیاط استخر در قسمت جلو و زمین بازی، در پشت بنا قرار داشت. دو روز تمام روی این نقشه کار کردم. بعد از اتمام کار وقتی به رامین نشان دادم. گفت:-غزال خیلی عالی شده حرف نداره.-فکر می کنی روی این پیام کم میشه یا نه؟-شرمنده ات هم میشه با اون همه اراجیفی که می گفت. غزال به نظرت خیلی از خودراضی نبود؟-چرا خیلی هم زیاد، امشب باید برم و تحویل کسری بدم.-حتما برو و نتیجه .......منظورم نظریه شازده رو هم زنگ بزن و بگو.شب بعد از خوردن شام، طلا را برداشتم و به خانه کسری و افسانه رفتم. نقشه را جلوی کسری گذاشتم و گفتم: آقای دکتر بفرمایید اینم کاری که ازم خواسته بودید.کسری حیران پرسید: یعنی به این زودی اماده کردی؟سپس آهسته زیر لب زمزمه کرد: ببینم هول هولکی دو تا خط که نکشیدی.چشمکزدم و گفتم: ای همچین چیزی.کسری از قرار معلوم با پیام شرط بندی کرده بود چون تا خواست نقشه را به اتاق خوابش ببرد، پیام گفت: کسری چی شد؟ چرا جا زدی و قایمش می کنی. سعی می کنم جلوی خانم مهندس زیاد عیب و ایرادش را نگیرم. لطفا بیار اینجا.کسری از روی ناچاری نقشه را به دست پیام داد و او هم خواست تا برایش توضیح دهم. نقشه را روی میز پهن کردم و شروع کردم به توضیح دادن، همه دوورم جمع شدم و گوش می دادند. بعد از توضیح، پیام که فکر نمی کرد کار خودم باشد چشم تنگ کرد و گفت: یعنی میگین باور کنم که این طرح کار شماست؟-کسی شما رو مجبور نکرده که باور کنید. در ضمن من عادت به دروغ گویی ندارم جناب احتشام.کسری سوتی کشید و گفت: خیلی خوشم اومد. حالا اقا پیام، هی واسمون کر، کری بخون، مهندس شکوهی ال، بل، اینم از خانم مهندس ما. اگه خودتو هم بکشی مهندس جانت به پای غزال نمی رسه.پیام- حق با شماست. خانم مهندس معذرت می خوام که پیش داوری کردم. راستش چون شما مدت زیدی نیست که مشغول به کار شدید بعید می دونستم که از عهده اش بربیایید.به یاد سپهر افتادم و آهی از نهادم برآمد. لحظه ای مکث کردم و سپس جواب دادم: برای اینکه من استاد ماهری داشتم که از دانشگاه ایتالیا فارغ التحصیل شده بود و از وقتی که چشم باز کرده بود، همه فنون این کار را از پدرش یاد گرفته بود.پیام- آفرین به این استاد که شاگرد خوبی مثل شما را تعلیم داده، باید قدر این استادتون رو بدونید. راستی شما تو ایران لیسانس گرفتید درسته؟-بله، چطور مگه؟ باز مشکلی پیش اومده؟خندید و جواب داد: نه فقط می خواستم دفتر کار استادتونو بدونم، تا در صورت نیاز پیش ایشون برم. در ضمن در صورت تماس سفارش منو هم بکنید.از شنیدن این حرف وا رفتم و قلبم از حرکت ایستاد. به دنبال جوابی می گشتم ولی هر کاری می کردم چیزی به ذهنم نمی رسید. گویی تمام جملات از یادم رفته بود. افسانه به موقع به دادم رسید و گفت: استاد غزال دیگه ایران نیست و دوباره برگشته ایتالیا.نفس راحتی کشیدم و چون دیروقت بود بلند شدم تا بروم. در این لحظه پیام پاکتی به دستم داد و گفت: ممنون از زحماتتون و ببخشید که در مقابل کار شما، این ارزشی نداره.با تعجب پرسیدم: پس دوست کسری شما بودید؟لبخندی زد و گفت: بله با اجازتون.پاکت را به طرفش گرفتم و گفتم:این هدیه ای است از طرف من به شما.پیام- نه! خواهش می کنم قبول کنید چون در غیر اینصورت من هم کار شما را قبول نمی کنم. چونشما خیلی زحمت کشیدید و وقتتونو صرف این کار کردید. این مبلغ ارزش چندانی نداره، فکر کنید عیدی برای دخترتون.چون کسری و افسانه هم پافشاری کردند، پاکت را گرفتم و تشکر کردم و بیرون آمدم. قبل از حرکت داخل ماشین پولها را شمردم. درست سه برابر پولی بود که همیشه در مقابل کارم دریافت می کردم. مبلغ قابل توجهی بود و برای همین بهم برخورد. پیاده شدم و زنگ را فشردم. پویا جواب داد.-پویا جان، به بابا بگو بیاد چند لحظه پایین.لحظاتی بعد کسری پایین امد و پرسید: چی شده؟-کسری این پولو به پیام پس بده و چون دوست ندارم کسی بهم ترحم کنه و دل بسوزونه. و از طرف من بهش بگو که من گدا نیستم که صدقه قبول کنم.کسری- دیوونه این چه حرفیه؟ کسی به تو ترحم نکرده. من و پیام شرط بیسه بودیم که اگه من باختم این پولو به پیام بدم. حالا که بردم به تو می رسه.-در هر صورت من نمی تونم قبول کنم.کسری- آخه چرا؟ این حق توئه، چون خیلی زحمت کشیدی.سوار ماشین شدم و هرچقدر کسری اصرار کرد قبول نکردم و عصبی و ناراحت به سوی خانه حرکت کردم.دو روز بعد تازه از دانشکده رسیده بودم که پیام با سبد گلی به شرکت امد. سرد و خشک سلام و احوالپرسی کردم و تعارف کردم تا بنشیند.پیام- اگه اجازه بفرمایید خارج از شرکت مزاحمتون بشم.به ناچار بلند شدم و با هم به کافی شاپی که در نزدیکی شرکت بود رفتیم، بعد از سفارش کیک و قهوه گفتم: من در خدمتم.پیام- برای خلاصی از دست من خیلی عجله دارید.بی تفاوت جاب دادم: نه مگه من دست شما اسیرم که بخوام زودتر خلاص بشم.تبسمی کرد و گفت: همیشه حاضر جواب! غرض از مزاحمت به خاطر سوتفاهمی که پیش اومده. ببینید خانم مهندس من اون پولو بابت حق الزحمه شما پرداخت کردم. نه به عنوان صدقه یا از روی دلسوزی.-ولی رفتار و غرور شما اینو میرسونه. درست مثل نگاه و رفتار ارباب به زیر دستش.خنده ای کرد و جواب داد: عجب تشبیه جالبی. شهامت و بلبل زبونی شما، باعث تحیر و شگفتی آدم میشه. در واقع شخصیت شما خیلی برام جالب شده. ولی باور بفرمایید من مغرور و خودخواه نیستم و تربیت خانوادگیم از من چنین شخصیتی ساخته و در واقع رفتار و منش پدرم، روی من تاثیر گذاشته. درست برعکس پیمان و افسانه... حتی خدابیامرز الهام هم اینطوری نبود اونا مثل مادرم خونگرم و زودجوش هستند.-خوب آقای احتشام گذشته از این مطالب، حالامی خوایین این ویلا رو کجا بسازید؟ البته اگه حمل بر فضولی نباشه.پیام- خواهش می کنم. راستش چند سال پیش زمینی نزدیک هتل هایت چالوس خریدم که همین طور بلا استفاده مونده. می خوام اگه قسمت باشه اونجا رو بسازم.-پس با این حساب، باید کمی اون نقشه رو تغییر بدم تا رفت و آمد پدرتون راحت تر باشه.پیام- ممنون که به فکر پدرم هستید.-خواهش می کنم این وظیفه منه. در ضمن اینو هم بگم که اونوقت با پدرم اینا همسایه میشین. چون بین ویلاشون تا هتل هایت فاصله ای نیست.پیام- جدی؟ داشتن همسایه خوب نعمته. مخصوصا با شما که حساس و زودرنج هستید.-راستی آقای احتشام تا یادم نرفته بهتون بگم اگه زمانی پدرمو دیدید از من حرفی نزنید.-چشم قبول ولی به شرطی که این پولو از من قبول کنید.به اصرار و خواهش بیش از حد پیام، مجبور شدم که پول را قبول کنم. این مبلغ قابل توجه، باعث شد که با جمع آوری حق الزحمه ها، خانه ای بخرم و آسوده و راحت باشم.آن چنان غرق زندگی شده بودم که گذشت زمان را احساس نمی کردم. همچنان به روبرو نگاه می کردم و جلو می رفتم. در این میانتنها مشکلم نبود خانواده ام بود که عذابم میداد. سخت در انتظار دیدنشان بودم. که با امدن عمو محمود، تمام درها به رویم بسته شد. چون عمو آمده بود تا مرا چند روزی با خودش به ایران ببرد. که چون زیر بار نرفتم، دست آخر گفت: بابات گفته تا زمانی که به ایران برنگردی نه حاضره باهات حرف بزنه، نه به دیدنت بیاد. حتی مانع امدن ساناز و مامان به پاریس شده که مبادا سراغی ازت بگیرن.بابا می دانست که من گهگاهی به سهند و عمو تلفن می کنم و از طریق آنها از امدن ساناز و مامان باخبر می شوم. و به این ترتیب از دیدن دوباره خانواده ام ناامید شدم. تنها راه، بازگشت به ایران بود. در این دنیای بی وفا، تنها همدم و مونس ام، طلا بود. چون سهند هم بعد از ازدواج سرگرم زندگی و مشکلات خودش بود و زیاد فرصت نمی کرد به ما سر بزند. سهند سعی می کرد برای شیدا که سختی زیادی کشیده بود زندگی خوبی فراهم کند. و الحق هم شیدا لایق آن زندگی بود. چون با مهربانی و گذشت و عشقی که به سهند داشت، در برابر مشکلات و سختی ها ایستاده و دم نمی زد. چرا که به مراتب زندگی در خارج سختتر از ایران بود. برای داشتن رفاه، باید بیشتر کار می کردی و از خواسته هایت می گذشتی برای همین انها فعلا تصمیم نداشتند بچه دار شوند.رامین هم بعد از اینکه از من ناامید شد، با دختری که پدر و مادرش ایرانی ولی خودش متولد پاریس بود عروسی کرد. با مریم از طریق پدرش اشنا شده بود.من چون قید ازدواج مجدد را زده بودم یک تنه به جنگ مشکلات می رفتم و خم به ابرو نمی آوردم، در واقع عشق به طلا بهم امید و انرژی می داد. و او هرچه بزرگتر می شد بیشتر حالم را درک می کرد. شبها وقتی خسته و کوفته به خانه می رفتم با دستهای کوچک و ظریفش پاهای خسته و ورم کرده ام را می مالید و مثل بچه های بزرگ از من دلجویی می کرد و می گفت: مامی یه کم دیگه که بزرگ شدم خودم کمکت می کنم تا کمتر خسته بشی.بغلش کردم و می بوسیدمش و جواب می دادم: عزیزم، عروسک خوشگلم، من خسته نیستم و تازه هر وقت تو بوسم میکنی خستگی و غصه ها از تنم بیرون می ره.طلا- مامی من که عروسک نیستم بهم میگی عروسک.-تو از عروسک هم قشنگتری! تو عروسک قشنگ منی.و در این لحظات در اسمان سیر می کردم و از اینکه بزرگ شده و درک و فهمش زیاد شده بر خودم می بالیدم. غاقل از اینکه با بالا رفتن سن و رشدش، کنجکاوتر هم میشود. اولین زنگ خطر در شب تولد چهار سالگی پویا به صدا درآمد. وقتی از مهمانی بازگشتیم، موقع خواب به چشمام زل زد و گفت: مامی جون چرا من مثل پویا و کمند بابا ندارم.آواری از مصیبت بر سرم فرو ریخت و ضربه ای بر جسم و روحم وارد شد. چون هیچ وقت به این لحظه فکر نکرده بودم، در حال جان کندن بودم که چه جوابی بدم که دوباره گفت: مامی حرف بدی زدم که ناراحت شدین؟ فقط پرسیدم بابای من کجاست؟اشک به چشمانم هجوم آورد و تنها گفتم: نهو سرش را به سینه ام فشردم و سرش را نوازش کردم، تا شاید بدون جواب خوابش ببرد.دقایقی بعد خوابش برد ولی من همچنان بیدار مانده و گریه کردم.تاچند روز کلافه و سردرگم بودم. حوصله هیچ کاری را نداشتم. چون تابستان هم بود، دیدم بهترین راه، مسافرت است تا سر هر دو نفرمان گرم شود. برای همین برای دو هفته سه نفرمان به هلند رفتیم. به شهر گل و بلبل، زیبایی شهرهای هلند به حدی تماشایی و زیبا بود که آدم غرق لذت شده و همه چیز را فراموش می کرد. بدین ترتیب این مسئله تا حدی از ذهنم بیرون رفت. بعد از پانزدهروز سیر و سلوک دوباره به پاریس برگشته و کار و فعالیت را از نو اغاز کردم. برای سرگرم شدن طلا در کلاس ژیمناستیک ثبت نامش کردم چون تنها چیزی بود که می توانست طلا را چند دقیقه ارام و ساکت نگه دارد ورزش بود که از تلویزیون پخش می شد. یا رقص باله و کارتون تارزان بود. بجز این مواقع یا روی میز بالا و پایین میپرید یا بالای مبل ها راه می رفت. همزماان با کلاس ژیمناستیک در کلاس باله هم ثبت نامش کردم. به قدری با استعداد و باهوش بود که به سرعت یاد می گرفت.چند ماهی از شروع این کلاسها گذشت که روزی، طبق روال هر هفته، روز شنبه بعد از خرید به پارک رفتیم. پسر بچه ای با ویلونی که به دستش گرفته و مشغول نواختن بود، پول جمع می کرد. طلا هم از من پول گرفته و به سمت پسرک رفت. محو تماشایش شده بود وقتی اهنگ تمام شد پیشم برگشت و گفت: مامی از اینا برام میگیری. میخوام مثل این پسره کار کنم تا تو کمتر کار کنی و خسته بشی. از دلسوزیش بغضم گرفت. صورتش را بوسیدم و گفتم: نه عزیزم من خسته نمی شم تا تو بخوای کار کنی. ولی اگه تو دوست داشته باشی ویلن برات می گیرم تا یاد بگیری.دستانش را دور گردنم انداخت و گفت: اخ جون قربون مامانم مهربونم برم.از پارک مستقیما به مغازه لوازم موسیقی رفتیم و بعد از خریدن ویلون از فروشنده خواستم مربی با تجربه ای را به خانه مان بفرستد تا به طلا اموزش دهد. سه روز بعد، مرد میانسالی، بنام ادوارد به خانه مان مراجعه کرده و با حوصله و دقت کامل، آموزش ویلون به طلا را اغاز کرد. روح طلا برعکس من سرکش و ستیزه جو نبود. متواضع، حساس و در ضمن شکننده بود. هر وقت با پویا دعوا می کردند کوتاه می آمد و با صلح و صفا به بازی ادامه میداد و این کارش باعث شده بود، پویا به طلا علاقه بیشتری نسبت به سایر دوستان و هم بازیهایش داشته باشد و کمتر ازار و اذیت اش می کرد.تعطیلات کریسمس ان سال پیام و خانم احتشام به پاریس امدند. در عرض دو سالی که با پیام اشنا شده بودم گاهی با هم تماس تلفنی داشتیم. چون مهندس شکوهی که از اشنایان انها بود از کارم خوشش امده بود و با هم رابطه کاری داشتیم.روز سه شنبه، دومین روز تعطیلات از صبح به کارهای عقب افتاده ام رسیدگی می کردم. چون در نبود لیزا که باز به المان رفته بود، کارم چند برابر شده بود. عصر حوصله ام سر رفت و دست از کار کشیدم و بعد از گرفتن دوش، حاضر شدم و با طلا به دیدن پیام و خانم احتشام رفتیم.سر راه دسته گلی هم گرفتم. خانم احتشام مثل دفعه قبل به گرمی به استقبالم امد. یک ساعتی نشستیم چون خبری از پیام نشد، سراغش را گرفتم که گفت: مادر دست رو دلم نذار که از دستش خونه.-ای وای چرا؟ مگه بچه است که از دستش اه و ناله می کنید.خانم احتشام- کاش بچه بود، چون اونوقت حریف اش می شدم. پیش پای تو باهاش جر و بحث می کردم و اخر هم گذاشت و از خونه رفت.-آخه سر چی بگو مگو می کردین؟اه بلندی کشید و گفت: عزیزم چی بگم، دل همه ادما پر از قصه است، قصه ای که به دنبالش غصه است.افسانه- مامان تو رو خدا باز شروع نکنید، تا دوباره اعصابتون بهم بریزه و مریض بشین. بذار هر غلطی می خواد بکنه.مادر- نمی تونم، یعنی هیچ مادری نمی تونه درد بچه هاشو فراموش کنه. اون یکی رو اونطوری از دست دادم و غصه هاش از پا درم آورده درد این پسره هم اینطوری از پا درم میاره.بیچاره خانم احتشام با یادآوری الهام و مشکل پیام که نمی دونم چه بود، چهره اش غمگین شد و اشک از گوشه چشمش پایین غلتید. چند دقیقه ای سکوت کرد و سپس با دستمال اشک هایش را پاک کرد و گفت: غزال جان می دونم پدر و مادرت تو این مدت چه زجری کشیدن. اگه پدر و مادری حرفی می زنن، به خاطر اینه که سعادت و خوشبختی بچه هاشونو می خوان. اگه اون موقع که بیست و شش سالش بود حرفمو گوش می کرد حالا به این درد گرفتار نمی شد. هشت ساله تو اتشی که با دست خودش ساخته می سوزه. انگار همین دیروز امد و گفت: مامان می خوام با بیتا عروسی کنم باید برید خواستگاریش. از شنیدن بیتا نفسم بند اومد.بیتا حسابدار شرکت بود که چند ماه پیش استخدام شده بود. خیلی زیبا بود. چشمهای سبز و افسون گر با موهای بور، سفید و خوش برو رو، قد متوسطی داشت و روی هم رفته زیبا بود. ولی از نظر خانواده از زمین تا اسمان با ما فاصله داشت. پدر و مادرش از هم جدا شده بودند و بیتا پیش پدر معتادش زندگی می کرد. هر چقدر گفتم پیام این دختره به درد ما نمی خوره، پدرش معتاده، مادرش تا حالا ده تا شوهر کرده و زن درست و حسابی نیست، چطوری می خوای جلوی فامیل سر بلند کنی. می دونی چی گفت، گفت یا بیتا یا هیچکس. تهدیدم کرد اگر قبول نکنی خودم را می کشم، به ناچار تسلیم شدم چون مادرجون هنوز داغ الهامو فراموش نکرده بودم. خلاصه سرتو درد نیارم غزال جون، بالاخره با بیتا عروسی کرد. شب عروسی از حرص و جوش زیادی، وسط جشن از حال رفتم، اخه نمی دونی فامیل های بیتا با چه سر و رضعی امده بودند. همه دهاتی، بی اصل و نسب و از قوم تاتار، چنان به میوه و شیرینی حمله کرده بودند که نگو، دوستان و اشنایان ما رو مسخره می کردند و من طاقت این بی ابرویی رو نداشتم. از انروز خانم شد همه کاره شرکت! با چرب زبونی و حرفهای عاشقانه، حسابی پیام را خر کرد و دار و ندارش را به اسم خودش کرد. دو سال بعد از ازدواجشون وقتی پیام برای کار به المان رفته بود، خبر دادند که تمام چک هایش برگشت خورده، با عجله به شرکت رفتیم. چه شرکتی، خانم هر چی پیام تو بانک پول داشت کشیده بود و فرار کرده بود. دو سه رئز بعد از ان هم فهمیدیم خانم خونه و شرکت رو هم فروخته. به پلیس خبر دادیم ولی چه فایده؟! انگار یه قطره اب شده بود رفته بود زمین. به پیام گفتم پدرت مریض شده هر چه زودتر برگرد وقتی اومد، پدرش هم همه چیز رو فهمید. نمی دونی چه قیامتی شد، شازده دوباره سکته کرد. پیام شوکه شده و در بیمارستان افتاده بود. فقط خدا رحم کرد که اونم سکته نکرد. ولی جگر گوشه ام از ضربه ای که خورده بود هفت ماه تو اسایشگاه بستری شد. نه با کسی حرف می زدو نه غذا می خورد ، به زور سرم زنده مونده بود. مثل مجسمه ها شده بود. از اونروز به بعد از زن جماعت متنفر شده و هر چی میگم بابا همه اینطوری نیستند، گوش نمی کنه و می گه دیگه نمی خوام زن بگیرم. فقط سرش را انداخته پایین و کار می کنه. از همه بریده، خودش را بیشتر حبس می کنه. والله نمی دونم چه خاکی تو سرم بکنم.میگم مادر سی و شش سالته بیا و زندگیت و سر و سامانی بده از تنهایی از لاک خودت بیا بیرون، می گه یه بار واسه هفت پشتم بسه.به فکر فرو رفتم، به معمایی که برایم حل شده بود و دلیل انهمه انزوا و تنهایی، این مساله بوده است. بیچاره پیام! چهسیلی سختی از روزگار خورده بودو درد مشترکی داشتیم.ساعت دیگری هم منتظرش شدم ولی نیامد. برای همین بلند شدم تا به خانه برگردم. افسانه هر چقدر اصرار کرد تا شام را بمانم قبول نکردم و سر درد را بهانه کردم.افسانه- غزال جون ببخش که مامان با حرفاش ناراحتت کرد. برای همین نمی خواستم در مورد پیام حرف بزنه. چون می دونستم زخم تو هم سر باز می کنه. ببخشید.-این چه حرفیه، من بیشتر به خاطر پیام ناراحت شدم، تا خودم. من دیگه گذشته رو از یاد بردم.خداحافظی کردم و بیرون امدم. چون حوصله اشپزی نداشتم دوتا پیتزا خریدم و به خانه رفتیم، ولی میلی به خوردن نداشتم. اشتهایم کور شده بود. بعد از دادن شام طلا برای عوض کردن لباس به اتاق خواب رفتم و چشمم به عکس سپهر افتاد. بی اختیار جلوی میز ارایش نشستم و دستم را ستون سرم کردم و به عکس اش خیره شدم. در خلوت با عکس بی روح درد و دل کردم . از غصه هایم و از رنج هایی که می کشیدم گفتم اشک می ریختم. نمیدانم چقدر در ان حال بود که دستهای کوچک و گرم طلا را روی شانه ام ااحساس کردم فورا اشکهایم را پاک کردم و به طرفش برگشتم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 2:42 AM توسط ❤پونه❤
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین