کی گفته من شیطونم؟ "9"
دوست های پرهام اومده بودن ....
اه اه چه قدر فشنن ....
عین جوجه تیغی موهاشون رو هوا بود ....
یکیشون یه چشمک خوشگل بهم زد
حوصله ی دعوا های ارمان رو نداشتم سریع رفتم بالا ....
نشستم روی تخت تا این گل پسر این قرص ناقابل رو بیاره ......
به خاطر این که حرصش رو دربیارم شالم رو تا نوک بینیم کشیدم جلو ...
رفتم جلوی اینه از قیافه ی خودم خنده ام گرفت ......
الانه که بیاد داد و بیداد کنه ....
انگار تو شکمم لواشک ها داشتن فوتبال بازی میکردن ....
سرم پایین بود که ارمان سرش رو عین خر انداخت اومد تو ....
- ببخشید این جا در نداره یا چشم های شما ندید ؟
- تو که ماشالله همه جا با یه شکل و قیافه میای دیگه لزومی نداره من دربزنم ...
رو که نیست شسنگ پای قزوین ..بچه پرو ...
منظورش به لباسم و موهام بود ...
- بیا نمیخواد زیاد فکر کنی این قرص رو بخور امیدوارم خوب بشی ....
احساس کردم الانه که قرص رو بالا بیارم ...
- برو دریا رو بیدار کن حالم خوب نیست .... حالم داره بهم میخوره ....
- دریا رو برای چی بیدار کنیم اخه از صدای جیغ تو بلند نشدن یعنی این که خوابشون سنگینه دیگه چی کار اون بیچاره داری ... دراز بکش بهتر میشی ....
واقعا حالم بد بود............................................ ................................................
- میگم حالم داره بهم میخوره تو میگی دراز بکش خوب میشی ....
زیر لب داشت چیزی میگفت :
- دختره ی کم عقل انگار مجبوره اون همه لواشک رو بخوره ..
با صدای بلند تری گفت :
- پاشو حاضر شو بریم بیمارستان ....
- نصفه شب کجا بریم تو که این جا رو بلند نیستی .
- پیدا میکنم پاشو لباس بپوش .... یه لباس گرم بپوش که داره بارون میاد ....
مانتوم رو از تو کمد اورد گرفت جلوم :
- پاشو بپوش بریم .....
مانتوم رو پوشیدم ....
- برو بیرون میخوام شلوارمو عوض کنم ...
- زود بیای ها ...
همین که رفت شلوار لیم رو پوشیدم ...
شالم رو با یه شال سرمه ای عوض کردم ....
رفتم بیرون .....
جلوی در ایستاده بود ، چه سریع لباس پوشید ...
جلو تر رفت منم مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادم .....
اه لعنتی کیفم رو جا گذاشتم ...
- صبر کن من کیفم رو جا گذاشتم ..
- کیف میخوای چی کار کنی ؟؟ بیا بریم
- اخه پول ...
نذاشت ادامه ی حرفم رو بزنم
- بیا بریم ........
این دفعه جلوش راه افتادم .....
دوست های پرهام با زیر پوش و شلوارک روی مبل نشسته بودن ....
داشتن ماهواره نگاه میکردن .....
همچین به من نگاه میکردن که انگار هیچی تنم نبود .....
ارمان اروم طوری که کسی متوجه نشه گفت :
- زود باش بیا برو بیرون ببینم این ها فکر کنم دلشون تکت میخواد ...
خیلی باحال غیرتی میشد ...
اگه حالم خوب یه ذره کرم میرختم ولی نمیشد داشتم از دل درد می مردم ....
چه بارون قشنگی میومد .....
همین طوری زیر بارون ایستاده بودم که ارمان گفت :
- حالا میخوای علاوه بر مسمومیت سرما هم بخوری ..... بیا تو ماشین ....
همچین با سرعت تو جاده میرفت که گفتم الانه که بریم بریم جهنم ....
جلوی یه بیمارستان ترمز کرد ...
- پیاده شو ...
پیاده شدم با هم رفتیم تو بیمارستان .....
بیمارستان کوچکی بود ولی خوب حالا خدا رو شکر زد رسیدیم مگر نه من تو ماشین فرزاد خراب کاری کرده بودم ......
دکتر چند تا امپول و قرص داد و در اخر یه سرم مشتی تجویز کرد ....
حدود یک ساعت سرمم طول کشید ...
نزدیک های ساعت 3 بود که از بیمارستان خارج شدیم ......
بر عکس رفت خیلی اروم میرفت .
- فردا وسایل هاتو جمع کن برمیگردیم تهران ها .....
- تهران برای چی ؟ ما که تازه اومدیم .. تو دوست داری برو به من چی کار داری ؟
- نمیبینی اون پرهام دوست های خرابشو اورده بازم میگی بمونیم .
پس بگو اقا برای چی میگه بریم ...
- من چی کار به دوست های پرهام دارم .... من پیش فرزاد و دریا می مونم تو برو ......
با عصبانیت گفت :
- اهان یادم رفته بود اقا پرهام قرار شوهرت بشه .....
واقعا نمیدونستم ارمان دوستم داره یا نه ....
ولی دوست داشتم اذیتش کنم .
- اره نمیدونستی فرزاد گفته بود که ......
عصبانیتشو سر ماشین بیچاره دراورد .....
دیگه بهش فکر نکردم ، شیشه ی ماشین رو کشیدم پایین ..
سرم رو بردم بیرون ....
وای چه قدر خوبه ادم کنار کسی باشه که دوستش داشته باشه اونم زیر بارون .
حیف که ارمان من رو دوست نداشت ...
چشم هامو بستم .
- خدا ازت میخوام یه کاری بکنی مهر من به دل ارمان بیفته ....
خدایا به همین بارون دعای من رو براورده کن ....
خدایا .....
ارمان با عصبانیت تمام شیشه رو کشید بالا نذاشت بقیه ی دعا هامو بکنم .. به گفته ی آقا ارمان فرداش از اون ویلا دراومدیم ....
ان قدر فرزاد و دریا اصرار کردند که قبول کرد بمونه شمال .........
اون چند روزی که شمال بودیم خیلی خوش گذشت ...
سعی میکردم کار هایی که ارمان دوست نداره انجام ندم که ارمان سفر شمال رو زهرم نکنه ...
چند باری که با مامان تلفی حرف زده بودم قرار شده بود یه ماه دیگه برگردند ...
برای این بابت خیلی خیلی خوش حال بودم .....
دیگه کم کم اخر های ترم بود و نزدیک امتحان ها .....
زنگ ساعت رو قطع کردم ...
بلند شدم اه اه کی این دانشگاه تموم میشه از دستش راحت بشم .....
سریع لباس هامو پوشیدم .....
یه مانتوی سبز خوش رنگ با مقنعه مشکی .......
کیف و کفش رو هم سبز انتخاب کردم ...
یه ارایش سبز خوش رنگ هم کردم .......
وقتی تو اینه خودم رو دیدم کیف کردم .....
ای خدا شکرت که ان قدر به من زیبایی دادی ......
ایول ساحل خانم مثل همیشه خوشگل و جیگر شدی .....
الان پسرهای دانشگاه هل هل میزن....
ایول به خودم که درس هام فولم اگه رشته ی داف شناسی میزدم دو سوته قبولم .....
همین طوری داشتم برای خودم اهنگ ساسی مانکن رو میخوندم که تازه یادم افتاد کلاس دارم ....
یا حسین الان ارمان باز راه نمیده من رو سر کلاس .....
عین جت ازنره ی پله سر خوردم رفتم پایین ....
خوردم به یکی دوتایی افتادیم زمین .
چون روم این طرفی بود تشخیص ندادم کیه
ولی مطمئنم داغون شد ....
اگه صبری خانم باشه که استخون هاش داغون شده
از بویی که تو فضا پخش شدبود یه چیز هایی فهمیدم .
ای جون باز این عطر خوشبو رو زد ....
اگه من گناه کنم تقصیر این ارمانه ................................
وای خاک بر سرم افتادم رو ارمان ....
از زور خنده نمیتونستم خودم رو کنترل کنم ....
ارمان هم خنده اش گرفته بود ولی بهم اخم کرد ....
- تو خجالت نمیکشی اخه چند بار بهت گفتم این طوری از نرده نیا پایین
اگه من نبودم که مغزت داغون شده بود ...
دوباره بلند زدم زیر خنده ....
- ساحل پاشو ببنم داغون شدم اون وقت میخندی ....
یه دفعه به خودم اومدم خاک بر سرت کنن ساحل افتادی رو پسره داری هر هر میخندی ..
صبری خانم از تو اشپزخونه اومد بیرون ..
زد تو صورتش .....
- اوا خاک بر سرم ساحل تو روی آقا ارمان چی میکنی ...
ای صبری خانم اخه این چه طرز حرف زدن تو رو اقا ارمانی چیه ...
- ساحل پاشو دانشگاه دیر شد ..
کم کم داشت عصبانی میشد که سریع بلند شدم ........
- اه ببن تازه کت و شلوارم رو اتو کرده بودم اه ..... اه .....
- بی تربیت همچین میگی انگار من 1تن وزنم من همش45 کیلوم ......
- جدی میگی ولی الان که افتادی فکر کنم بیشتر بودی ها ...
گمشو بچه پرو
ای خدا چه حالی میداد اگه این ارمان دیر برسه سر کلاس ....
به ساعتش نگاه کرد
- وای کلاسم ....
یه چشم غره ای به من انداخت که یعنی همچی تقصیر تویه ...
وای اگه اون اول برسه دیگه من رو راه نمیده سر کلاس ...
صبری خانم با صدای بلندی صدا کرد
- صبری خانم دیر شد صبحونه نمیخورم من رفتم بای بای .....
سرش رو از تو اشپزخونه اورد بیرون ...
- دخترم تو که چیزی نخوری اخه .....
- نه دیر شده اخه ...
صبری خانم به ارمان یه نگاهی کرد و گفت :
- ارمان جان مادر .... این ساحلم سر راه برسون الان باز استاد احمقش راش نمیده .....
نتونستم جلوی خنده ام رو بگیرم ...
چپ چپ نگام کرد
- چشم صبری خانم میبرم ولی شما از کجا میدونید استادش احمقه .
- اخه مادر خودش گفت .....
ای ای صبری خانم دیگه خرابش نکن که ارمان پخ پخم میکنه ها ..
رفتیم تو حیاط ...
با ژست خاصی سوار ماشین شدم ....
تا نزدیک های دانشگاه هیچ حرفی نزد حتما از دست صبری خانم نارحت شده..... مقنعه ام رو صاف کردم پیاده شدم ....
- زود تر تشریف ببرید که من برم سر کلاس عمرا کسی راه بدم ها ....
وای راست میگفت سریع دویدم به طرف حیاط دانشگاه ......
وای چه حالی میده یکی من و ارمان رو با هم دیده باشه .....
طبق معمول کلاس پر از دانشجو بود ...
مریم برام جا نگه داشته بود ، رفتم نشستم کنارش ....
- به به ساحل خانم چه تیپی زدی ؟؟؟؟
- چرا چشم هاتون مثل پسرا کردی مریم خانم ... علیک سلام خوبی ؟
- اخه خیلی جیگر شدی کاش الان خودم و خودت بودیم نه ...
مثل پسر های هیز صورتش رو آورد جلو ی صورتم ...
- دیونه نکن الان فکر میکنند ما داریم چی کار میکنیم .....
صداش رو کلفت کرد ....
- خانم یه بوس میدی ....
- مریم نکن زشته ....
- که پس نمیدی دیگه نه صبر کن ...
یه نیشگون وحشتناک از پشت گرفت .....
یه جیغ بنفش کشیدم ...
- ایییییی ...
همزان با جیغ من ارمان اومد تو ...
دنبال صدای جیغ میگشت که به چشمش به من افتاد ....
اخم کرد
- خانم بلند شو برو بیرون این جا رو با کجا اشتباه گرفتید .....
یکی از پسر های بی ادب کلاس گفت :
- استاد حالا با یه جا اشتباه گرفته دیگه که جیغ زد .... خانم فقط بلدن جیغ بزنند
بیشعور ....
رو کردم به پسره
- حرف نزنی نمیگن لالی ها ....
ارمان عصبانی شده بود
- بسه دیگه بشینید سر جاتون تا بیرونتون نکردم ...
از ترس سریع نشستم ...
اروم به مریم گفتم :
- مریم همش تقصیر تو ها بچه پرو ....
تو یه حال و هوای دیگه بود
- او مریم با تو هم ها .....
- وای ساحل چه قدر استاد عصبانی میشه خوشگل تر میشه ها .... جیگرشو بخورم ...
دوست ما رو نگاه کن ...
- اه مگه نمیدونی استاد زن داره ...
- گمشو استاد زن نداره که ، ساحل میای بریم ادرس خونشون رو پیدا کنیم ....
ای بابا من چی میگم این چی میگه ...
- مریم الان جفتموم رو شوت میکنه بیرون ها ساکت باش .....
نمیدونم چرا حرف از ارمان می یومد عصبانی میشدم ....
ارمان شروع کرد به صحبت کردن ....
- امروز جلسه ی اخر که من باهاتون کلاس دارم ..
دخترا شروع کردن ....
یکی میگفت وای چه حیف شد ....یکی دیگه میگفت وای من اگه استاد رو نبینم می میرم ...
- بسه چه خبره ؟ یه کاری نکنید جلسه ی اخر همه رو بندازم بیرون ..
الهی قربون اون اخمت برم ارمان جونم ....
- هفته ی دیگه امتحان اخر ترمتونه .... من به هیچ عنوان به کسی نمره نمیدم
حتی اگه زنمم توی این کلاس بود به هیچ عنوان بهش نمره نمیدادم ... این رو بهتون گفتم که حواستون رو جمع کنید ....
همه ی منظورش به من بود که یعنی از نمره خبری نیست
صدای همهمه ی دختر و پسرا بلند شد ...
یکی از درخترا گفت :
- واقعا استاد چه جوری دلتون میاد ؟؟؟؟؟
- شما نگران همسر من نباشید خانم ....... زیاد حرف میزنید
دختره اخم هاش رفت تو هم و ساکت شد
مرسی ارمان جون که حسابی ضایع اش کردی بچه پرو رو .........
- ساکت ... همهتون یه برگه در بیارید .....
وای جلسه ی اخر میخواد امتحان بگیره .......
یکی از دانشجو ها گفت :
- استاد بابا جلسه ی اخر میخواد امتحان بگیرید به خدا ما گناه داریم ها ......
- کم مزه بریز اصلانی برگه رو دربیار .... ان قدر هم حرف نزن ....
از تو کیفم یه برگه برای مریم و یه برگه هم برای خودم در اوردم بیرون ...
- خوب گوش بدید که من چی میگم ....
همه ساکت شدن ....
- توی اون برگه ای که دستتون نظرتون رو در باره این کلاس بنوسید ...
همه ی دانشجو ها خندیدند .....
همه مثل سگ از ارمان می ترسیدیم .....
- بچه ها پس به افتخار استاد یه دست محکم بزنید که اخر جلسه است ..
همه دست زدند ارمان برای اولین بار تو کلاس خندید ....
وقنی میخندید دو تو چاله ی کوچلو روی صورتش می افتاد ....
ماشااله از بس که نمیخندید من تازه این مسئله رو کشف کرده بود که روی صورتش چال می یفته
- شروع کنید به نوشتن نظرهاتون ... اسم هاتون رو هم نمیخواد بنویسید ...
دانشجو ها با خنده و شادی شروع کردن به نوشتن .....
فکر کنم تا حالا سر کلاس ارمان کسی نخندیده بود ...
چرا من خندیده بودم اونم زمانی بود ادامس گذاشتم زیر ارمان .......
وای یادش بخیر از اون اول کلاس عاشقش شدم ....
برگه رو طوری نگه داشتم که مریم نبینه ..
براش نوشتم ..
- خیلی استاد بد اخلاقی هستی اقا ارمان سعی کن یه ذره خوش اخلاق باشی
یکی از پسر های برگه ها رو جمع کرد داد به ارمان ....
نشست رو صندلیه مخصوص خودش ....
شروع کرد به خوندن .....
بعد از اتمام خوندنش گفت:
- خوب من اگه دست خط شما رو نشناسم که استادتون نیستم ...اهای اونی که نوشتید من بد اخلاقم این ترم حذفید ...
معلومه افراد زیادی نوشتن که بد اخلاقه .....
یا خدا یعنی دست خط ها رو شناخت ...
من که خطم رو عوض کردم ....
رنگ از روی همه ی دانشجو ها پرید .....
ارمان با صدای بلند خندید ......
- نترسید بابا شوخی کردم دست خط ها رو شناختم ولی از هیچ کس نمره کم نمیکنم خیالتون راحت ....اگه کسی اشکال داره بیاد بپرسه اگرم که نه می تونید تشریف ببرید ......
چند تا دانشجو های دختر رفتند به طرفش تا مثلا سوال بپرسن .......
حسودیم گل کرده بود ..
یه سوال الکی از کتابم دراورم رفتم به طرفم ارمان .....
شیطونه میگه چفت پا برم تو صورت این دختر ها .......
دخترا رو زدم کنار ..
- برید کنار ببینم من سوال دارم از استاد ......
صدای چند تا از دختر ها در اومده بود به خاطر این که هولشون داده بودم ....
یه دختره بدجور برای ارمان عشوه می یومد ...
اروم رفتم پشتش یه نیشگون حسابی گرفتم یه جیغی زد ..
چون شلوغ بود متوجه نشد که من بودم ......
اخی بلاخره رسیدم به ارمان ....
ان قدر هل دادم که رفتم کنار میزش .....
- استاد منم سوال دارم ....
سرش رو بلند کرد تو چشم هاش تعجب بود ....
اروم طوری که دانشجو ها نفهمن گفت :
- بذار سوال های این ها رو جواب بدم ....اشکال های تو رو خونه جواب میدم
ای جونم ای به چشم من از خدامه تو سوال های من تو اتاق خواب جواب بدی
دوباره هل دادم رفتم عقب .....
همچین این دختر ها چسبیده بودن به ارمان انگار یه جای مقدسه ....
مریم همین طوری روی صندلی ماتش برده بود ....
- اوی مریم پاشو بریم دیگه ....
به خودش اومد ......
- اره ..... اره .... بریم باید خونشون رو پیدا کنم ....
ای بابا باز این شروع کرد ...
- مریم چی داری میگی حالت خوب نیست ها بریم خونه ی یکی اخه ؟؟؟؟؟؟....
- بریم ببنیم خونه ی استاد کجاست دیگه ...
- مریم ولمون کن بابا حالت خوب نیست بیا بریم یه چیزی بخوریم ...
دستش رو کشیدم بردم به طرف بوفه .....
همه ی صندلی ها پر بود به جز یه میز که دو تا پسر نشسته بودن ......
- مریم برو اون صندلی ها رو بیار بشینیم روش ....
- کدوم رو میگی ؟
- اون صندلی ها که کنار اون پسر است ....
بهش اشاره کردم رفت که بیاره ....
دو تا ابمیوه خریدم با دو تا کیک .....
چون صبحونه نخورده بودم خیلی گرسنه ام بود ...
مریم برگشت با صندلی ها ......
دستش یه کاغذ بود ....
- بیا این شما رو اون پسره داد گفت بدم بهت ...
برگشتم به طرفم اون میزه ......
پسره سرش رو تکون داد ..........................
- خوب برای چی گرفتی اخه تو ...
- خوب چی کنم بابا گفت اول شماره رو بگیرم بعدش صندلی ها رو بهمون میده ...
عجب مردم پرو شدن ها .....
اب میوه ها رو که خوردیم ....
- ساحل ماشین اوردی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه قورت خوردم
- نه بابا صبح دیرم شده بود با ارمان اومدم .....
- ارمان کیه ؟؟؟؟؟؟؟؟
ابمیوه پرید تو گلوم ......
وای سوتی دادم اونم در حد تیم ملی .....
- یکی از فامیل هامون رو میگم دیشب با خانواده خونه ی ما موندند صبری خانم به پسره گفت من رو برسونه .....
با تعجب داشت نگاهم میکرد .....
مریم همه ی فامیل هامون رو میشناخت برای همین با تعجب نگاه میکرد ...
- چرا این طوری نگاه میکنی مریم ....
- هیچی اخه من همه ی فامیل هاتون رو دیدم این یکی رو نمیشناسم ...
- اره نمیشناسی چون تازه از خارج برگشته ....
- پس با این وجود لازم شد حتما بیام خونتون ببینمش .....
- همون صبح رفتن بابا ..... مریم موافقی بعد از دانشگاه بریم من کلی خرید دارم .....
- من که از خدامه باهات بیام ولی شام خونه ی عمه ام دعوتیم باید زود تر برم خونه ..........
- اهان باشه اشکال نداره ....
مشغول ابمیوه خوردن بودم که یک دفعه مریم جیغ زد ....
- استاد ... استاد .... استاد ......
دوباره ابمیوه پرید گلوم ....
برگشتم ارمان داشت با ژست مغرورو قشنگش از دانشگاه خارج میشد ...
همه پسرای دور اطراف داشتند به مریم میخندیدند ...
- مریم چته بابا همه دارن بهت میخندن .... مگه استاد ندیده ای تو اخه ...
- اخه نمیدونی من چه قدر این استاد رو دوست دارم .....
غیرتی شدم ها .... اگه دوستم نبودی میزدم شل و پلش میکردم ....
صدای اسمس موبایلم بلند شد ...
اسم ارمان رو تو گوشم پیشو سیو کرده بودم
- بیا بیرون منم میخوام برم خونه برسونمت ماشین نیاوردی ... تا دو دقیقه ی دیگه اگه نیای من رفتم .....
الهی فدات بشم عزیزم که به فکر منی .....
سریع از مریم خداحافظی کردم رفتم بیرون .....
هر چی تو پارکینگ رو دیدم ماشینش رو پیدا نکردم ..
موبایلم رو دراوردم بهش زنگ زدم ....
- کجایی ارمان ؟
- بیا در پشتی دانشگاه نتونستم تو پارکینگ منتظر بمونم دقت کن کسی نبیننت .......
رفتم به طرف در پشتی دانشگاه ....
ماشینش رو از دور تشخیص دادم ....
به دور و ورم نگاه کردم کسی رو ندیدم .....
اخه کسی میدید هم برای من خیلی بد میشد هم برای ارمان که استاد بود ...
در ماشین رو باز کردم سوار شدم ....
- سلام ......
سرش رو تکون داد که یعنی سلام ...
- جواب سلام واجبه ی اقای محترم ....
- تو نباید به بد اخلاق ها سلام بدی که .....
پس از دست خطم فهمیده که منم ....
- خوب نظرم رو گفتم دیگه اقا ارمان ....خودت گفتی سر کلاس نظر هامون رو بگیم مگه نه .....
بازم سرش رو تکون داد ....
- میشه خیابون بعدی من رو پیاده کنی میخوام برم خرید ....
- الان میخوای بری خرید ؟؟؟ من دیدم امروز این لباس ها رو پوشیدی گفتم حتما ......
میخواست بگه تیپ زدی ولی نگفت ...........
- اره مگه چیه ؟
-بذار بعد از ظهر برو که من باهات بیام خرید دارم ....
از خدام بود که ارمان با هام بیاد ولی براش ناز کردم .........
- اخه من الان میخوام چیزی بخرم بعد از ظهر دیر میشه .....
- همچی میگی دیر میشه که انگار الان لباس نداری ...همین که گفتم بعد از ظهر میری .....
دوست نداشتم عصبانیش کنم برای همین سکوت کردم
دستم رو دراز کردم ظبط رو روشن کردم ....
بیا دوری کنیم از هم
بیا تنها بشیم کم کم
بیا با من تو بدتر شو
بیا از من تو رد شو
رد شو
ببین گاهی یه وقتایی دلم سر میره از احساس
نه میخوابم نه بیدارم از این چشمای من پیداست
تنم محتاج گرماته زیادی دل به تو بستم
هیچ دردی در این حد نیست من از این زندگی خستم
دلم تنگ میشه بیش از حددلم تنگ میشه بیش از حد
دلم تنگ میشه بیش از حد
دلم تنگ میشه بیش از حد
بیا دوری کنیم از هم
نیا تنها نشیم کم کم
بیا با ما تو بدتر نشو
بیا از ما تو رد نشو...
رد نشو
....
+ادامه دارد!!
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین