از جنس مینا.22
نزدیک غروب بود و برای بیرون زدن از منزل و شنیدن صدای آرام و زیبای مینا سر از پا نمی شناختم فقط یک ساعت دیگر کافی بود صبر کنم. شنیدن صدای او اندوه این چند روزه را از بین می برد. آنیتا که از صبح تمام اعمالم را زیر نظر داشت، به سوی من آمد و در حالی که بسته ای در دستش بود کنارم نشست و با لبخند زیبایش پرسید: «آرش تو هنوز هم به اون زنک فکر می کنی؟»
با اوقات تلخی پرسیدم: «منظورت کیه؟»
او نیشخندی زد و گفت: «همون زنه رو می گم که قلبت رو قاپ زده، همون که مامان می گه تو رو جادو کرده»
با خشم رو به او کردم و گفتم: «خفه شو و دهانت رو ببند، اولاً اون زنه نیست و یک خانم محترمه، آنقدر محترم که تو توی عمر سراسر فسادت فکر نکنم نمونۀ او را دیده باشی»
آنیتا باز هم خندید و گفت: «خب، زیاد سخت نگیر همون خانم مقدس را می گم، می خواستم بهت بگم دیگه زحمت فکر کردن به او را به خودت نده چون برای او همه چیز تمام شده»
با ناباوری به او خیره شدم و گفتم: «منظورت چیه؟»
آنیتا فقط خندید. با خشم نگاهی به او با آن لبخند استهزاءآمیز و آن کاغذها در دستش انداختم و فریاد زدم: «چی می خوای بگی آنیتا؟»
او درحالی که از خشمگین شدن من لذت وصف ناشدنی در چشمانش هویدا بود گفت: «خب، مینا دیگه به تو حتی فکر هم نمیکنه و شاید از امروز دامهایش را برای به تور انداختن یک مرد پولدار و احمق دیگه پهن کرده باشه»
با دو دست فشار خفیفی به شانه های لطیف و لغزان او دادم و فریاد زدم: «تو چی می خوای بگی آنیتا، تو ...» و بعد با عجله کاغذها را از دست او گرفتم و نگاهی به آنها کردم و با دیدن کاغذها گیج تر شدم: یک قطعه عکس، تکه ای فتو گرفته از روزنامۀ دیروز و نامه ای که خودم سال گذشته برای آنیتا فرستاده بودم و یک رسید پست سفارشی به آدرس ایران و مدرسۀ خودم و به نام مینا رئوف. با لکنت گفتم: «تو ... تو چه کار کردی؟» و مستأصل و درمانده به او خیره شدم.
آنیتا بی اعتنا به خشم و انتظار من گفت: «هیچی عزیزم، فقط یک عکس و خبر روزنامه و نامه ای را که تو نوشتی برای مینای عزیزت فرستادم تا بفهمد که تو چقدر به قول و قرارهات وفاداری و او را هم مثل زنان دیگر به کناری نهادی. بالاخره یک نفر باید تکلیف او را روشن می کرد و او را از انتظار درمی آورد»
با چنان خشمی به سوی او حمله کردم و گردن او را فشردم که اگر برای یک لحظه به خود نیامده بودم شاید برای همیشه شر آنیتا را از روی زمین کم کرده بودم، ولی با یک حرکت دست او به خود آمدم و چهرۀ سرخ شدۀ او را به حال خود رها کردم و کاغذها را برداشتم و به سوی تخت خود که عبارت از کاناپه بود رفتم.
در حالی که حال خود را نمی فهمیدم دوباره بی قرار همه آن چیزهایی که چشمان معصوم مینای من به آن افتاده را از نظر گذراندم. کار آنیتا آنقدر بی نقص بود که کوچکترین ظنی برای مینا باقی نمی گذاشت، به خصوص آن نامه با خط خودم که مینا با آن آشنایی کامل داشت. از شدت خشم همه آنها را تکه پاره کردم. دیگر تمام دنیای من خراب و پایه های زندگی ام ویران شده بود.
تمام تلاش یک ساله ام برای جلب نظر مینا و تغییر رفتارهایم و جبران گذشتۀ پر از خطا و اشتباهم یک ساعته بر باد رفت و دیگر امیدی به نجات نبود. دیگر با چه گوشی می توانستم صدای دل شکستۀ مینا را بشنوم و با چه زبانی می توانستم به او بگویم که اینها چیزی جز دروغ و نیرنگ نیست.
از ناتوانی فقط اشک ریختم، آن هم نه یک ساعت که ساعتهای متمادی. مدام در گوشم صدای قلب شکستۀ مینا را می شنیدم قلبی که مستحق شکستن نبود. مینایی که پاک و معصوم و بی گناه و دور از دنیای پر از کثافت و لجن ما بود و منحق نداشتم دنیای آرام او را با خواست خود به هم بزنم و در آخر هم اینگونه جواب او را بدهم نه ... نه، ساعتهای متمادی فقط خودم را ملامت کردم، ناسزا گفتم و نفرین کردم. هر چه که می کشیدم حقم بود، ولی مینا چی! او به چه گناهی در آتش من سوخت.
ناتوان از جا برخاستم و کنار پنجره رفتم.خورشید در آستانۀ غروب بود و دل آسمان خونین و دل من خونین تر از او. باغروب خورشیدِ امروز، غروب خورشید آرزوی خود را می دیدم ...
گاهی از خود می پرسم که هنوز زنده ام و چرا وانمود به زنده بودن و خوشبخت بودن می کنم.
وقتی به چهرۀ اطرافیانم نگاه می کنم احساس میکنم که نگاه آنان به من پر از حسرت است چون در نظر همگان زنی زیبا و پولدار نصیب من شده که شاید حق من نبوده، ولی هیچ کس اندوه لانه گزیده در چشمانم و موریانه ای که درونم را ذره ذره می خورد را نمی بیند.
هرگاه که از خودم می پرسم چرا زنده ام تصویر مینا در مقابل چشمانم جان می گیرد. مینا تنها دلیل زنده بودن و تحمل زجرهای شبانۀ من است، به امید آنکه روزی دوباره او را ببینم و تصورات ایجاد شده در او را از ذهنش بزدایم و بگویم که به واقع او یکی غیر از دیگران برای من بود، او برای من ناب ترین الماسی بود که می توانستم در حفاری زندگی ام به دست آورم، ولی افسوس که همه چیز خراب شد.
آیا به راستی چنین روزی خواهد آمد و به راستی که آن روز چقدر سخت خواهد بود، دیدن چهرۀ درد کشیدۀ مینا در آن روز برایم کشنده تر از تمام این روز و شبهای کشنده ام خواهد بود ...
آنیتا در مبارزه ای که شروع کرده است همچنان پایدار است و برای پیروز شدن در این مبارزه از هیچ کوششی فروگذار نیست. او روزها در خواب است و شبها به شب زنده داری و تفریح می پردازد. در مقابل من با دوستان سابقش قرار ملاقات می گذارد و گاهی تمام شب را با آنان می گذراند. به این وسیله می خواهد حس حسادت مرا برانگیزد، ولی او غافل از آن است که آدم نسبت به کسی حسادت می کند و حساس می شود که لااقل ذره ای به او علاقه داشته باشد.
امروز آنیتا بعد از اینکه با دوست خارجی خود صحبت کرد رو به من کرد وگفت: «آرش من امشب برنمی گردم»
با بی تفاوتی شانه هایم را بالا انداختم و گفتم: «تا جایی که به من مربوط می شه، امیدوارم هیچ وقت برنگردی»
آنیتا زهرخندی زد و گفت: «آرش، فِرانک، دوستم، گفته که اگر امشب را به او اختصاص بدم حاضره سرویس جواهر گرانبهایی برام بخره. حالا تو، من که گاهی فکر می کنم تو اصلاً مرد نیستی»
زهرخندی زدم و گفتم:«اگر فکر می کنی این طوره چرا زودتر دست از سرم برنمی داری و به دادگاه خانواده شکایت نمی کنی؟»
آنیتا بدون اینکه سعی در یافتن جوابی برای پرسش من کند گفت: «به راستی می خوام بدونم در مقابل مینا هم اینقدر بی احساس بودی؟ اگر مریضی چه اصراری در ازدواج بامینا داشتی»
ابرو در هم کشیدم و گفتم: «اصلاً دوست ندارم اسم مینا را از دهن کثیف تو بشنوم»
آنیتا لبخند ملایمی زد و گفت: «میخوای بگی هنوز هم به عشق او پایبندی؟»
با اوقات تلخی گفتم: «این به خودم مربوطه»
آنیتا در کنارم نشست، بلند خندید و گفت: «آرش تو شوهر منی» و سعی در نزدیک شدن به من کرد وگفت: «آرش اگر تو بخوای من امشب هیچ جا نمی رم. باید به من حق بدی. من هم یک زنم و احتیاجاتی دارم»
رویم را از او برگرداندم و فریاد زدم: «خواهش می کنم برو تنهام بذار»
آنیتا باز هم به من نزدیک تر شد و گفت: «آرش لازم نیست اینقدر خودت رو در مقابل من معذب احساس کنی و سعی کنی خوددار بمانی ...»
از جام بلند شدم و با عصبانیت رو به او کردم و گفتم: «تو مثل یک خوک نجس هستی و قابل تنفر. شاید این در نظر خیلی از متمدنها مهم نباشه، ولی از نظر منِ شرقی مهمه. در تمام عمرم دنبال زنی می گشتم که به واقع پاکدامن باشه و اگر می بینی که پیابند مینایم فقط به دلیل پاکدامنی اوست، چیزی که تو از آن حتی بویی نبردی.
به هر عضوی از بدن تو که چشمم می افته احساس تنفر می کنم، جون این اندام ساخته و پرداختۀ دهها دست نامحرم در طول سالهای متمادی است. اندامی که از همه دل می بره، ولی حالِ منو به هم می زنه، حال پاشو برو قبل از اینکه چیز بیشتری بشنوی»
این روزها شرم دارم از رفتار جلف آنیتا چیزی بنویسم. رفتار او آنقدر وقیح است که مادرم هم متوجۀ بعضی از سبکسری های او شده و به جای او مرا مؤاخذه می کند، ولی من تنها در جواب او گفتم: «این آشی است که خودتون پختید، خودتون هم درستش کنید. این روزها حال پدر خوب نیست و در اتاق خودش بستری است. مادر دربست در اختیار اوست و مننیز ساعاتی چند را در کنار بستر او می گذرانم.
زندگی همچنان یکنواخت و کسل کننده است و روزها همچنان کُشنده. حادثۀ مهمی پیش نیامده است. از ایران تنها یک نامه از کتایون داشتم که از وضع کلاسهای تابستانی نوشته بود، دیگر هیچ تمایلی به آن مدرسه ندارم. بعد از آمدن به آمریکا تمام رشته هایم را با ایران قطع کرده ام حتی نخواسته ام با دوست صمیمی ام پیمان صحبت کنم.
دو بار زنگ زده است، ولی من هر دو بار گفتم که بگویند نیستم. اصلاً احساس زنده بودن نمی کنم تا بتوانم با دیگران ارتباط برقرار کنم، تنها کسی که با او صحبت می کنم آریانا است ...
غم دوری از مینا از من موجودی مفلوک و گوشه گیر ساخته است. امروز که در آینه خودم را نگاه کردم متوجه شدم موهایم از سفیدی جوگندمی شده اند. مادر امروزها با حسرت به من نگاه می کند گویا تازه متوجۀ درد کشیدن من شده است.
پدر همچنان مریض است و دکتر گفته باید در بیمارستان بستری شود. خدا از من نگذرد که فکر می کنم نجات من از دست این زندگی تنها در مرگ پدر است. خدایا می دانم ناسپاسی به پدر و مادر گناه است، ولی پدر و مادر چقدر می توانند برای فرزند خود تعیین تکلیف کنند.
در این روزهای باقیمانده از عمر پدر به خاطر علاقۀ وافری که به او دارم نمی خواهم تنها دلخوشی او که ازدواج من و چشم به راهی یک نوه است را از او بگیرم. مجبورم تا لحظۀ مرگ پدر منتظر باقی بمانم، بعد از آن به ایران برمی گردم و همه جا را به دنبال مینا میگردم، هرکجای دنیا باشد پیدایش می کنم، نه به امید بخشش بلکه تنها به این امید که به او بگویم همه چیز را ... نمی دانم تا آن روز تاب می آورم یا نه ...
امشب بر سر سفرۀ دلتنگی های خویش که به وسعت تمام دنیاست نشسته ام و به جای آب، آب دیده می خورم و به جای غذا، خون دل! و چه رنگین است این سفره از غمها و دلتنگی های من. هر چه بیشتر از این سفره می خورم و می نوشم عطشم بیشتر می شود. این سفره نه امروز و نه دیروز که روزها پهن است و من درحال تناول!
بر تخت روبرویم زنی آرمیده که از جنس پریانست، ولی دلم دلتنگ اوست که از جنس میناست. تنم خسته، وجودم پر از نفرت، ولی قلبم مالامال ازعشق، عشق پاک میناست. بند بند وجودم در انتظار و ترسند، ترس از دیگر ندیدن، دیگر نپذیرفتن و تعلق گرفتن او به دیگری و اگر چنین روزی را ببینم و یا بشنوم چه حالی خواهم داشت. این روزهای سربی را صبر خواهم کرد به امید دیدار مینا، ولی در آن روزها چه امیدی خواهم داشت؟ ...
امروز با چشمان اشکبارِ آریانا از دنیای خود بیرون آمدم و گفتم: «آریانا چرا اینقدر بیقراری؟»
آریانا در حالی که گریه اش شدت می گرفت گفت: «آرش پدر داره می میره، بعد از رفتن پدر احساس میکنم دیگه هیچ پشتوانه ای ندارم»
او را در آغوش گرفتم و گفتم: «آریانا هرچند پدر برای ما کار قابل توجهی نکرده، هر دو بهش علاقمندیم. ولی خواهر کوچولوی من، غصه نخور ما همدیگه رو داریم»
آریانا در حالی که همچنان گریه می کرد گفت: «تو آرش، تو هیچ خودت را دیده ای، تو هم داری از دست می ری. نمی بینی مادر با همۀ دل سنگی اش چقدر نگرانته؟ آرش اگر همین طور ادامه بدی به زودی به جای پدر تو باید روی تخت بیمارستان بخوبی. بیا داداش طلاقش بده و خودت را آزاد کن»
موهای او را نوازش کردم و گفتم: «آریانا تو فکر می کنی باجدا شدن از او غصه های من تمام می شه. اون چیزی که داره منو نابود می کنه چیز دیگه ایست، فقط بخشیده شدن از طرف میناست که می تونه درد منو کمی تسکین بده»
«داداش چرا براش نامه نمی نویسی و همه چیز رو توضیح نمی دی؟»
«اگه بخوام چنین کاری هم بکنم اصلاً نمی دونم باید به کجا نامه بفرستم، نمی دونم اون کجاست. از طرفی توهم زدایی از او با نامه میسر نیست، آریانا تو حتی تصورش را هم نمی تونی بکنی که من با قلب او چه کردم»
«تو رو به خدا آرش اینقدر خودت رو زجر نده، شاید اوضاع به اون بدی که تو فکر می کنی نباشه ...»
حال پدر رو به وخامته. او در بخش مراقبتهای ویژه بستری است و چشمها، همه به ضربان قلب او دوخته شده. مادر کاملاً به هم ریخته است، آریانا هم دست کمی از او نداره. مادر دیشب نزد من آمد. آنیتا نبود. مادر اعتراف سختی کرد و گفت که حالا فهمیده چطور به دست خودش زندگی من و آریانا را به آتش زده. مادر خیلی گریه کرد و از من طلب بخشش کرد و با خود پاسپورت و شناسنامه ام را آورده بود.
بعد از دادن آنها گفت: «فکر می کنم اگر برنگردی ایران از دست می ری آرش، هر جا که دوست داری برو و هر طور که دوست داری زندگی کن. فقط از این حالت حزن دربیا. ولی ازت خواهش می کنم تا وقتی پدرت زنده است در کنار او بمان»
لبخند کمرنگی زدم و گفتم: «مادر من تمام این شرایط را به خاطر پدر پذیرفتم و تا آخرین لحظه ای هم که نفس بکشد در کنارش می مانم، ولی به خاطر شما مادر هیچ کاری نمیکنم. شما اگر با آنیتا همدست نمی شدید. اون هیچ وقت موفق نمی شد، من هرگز شما را نمی بخشم»
در آن لحظه آنقدر ناراحت و عصبانی بودم که هیچ نفهمیدم با مادر چطور حرف می زنم، ولی به خودم حق می دادم، او زندگی مرا فنا کرد و تنها شانس زندگی ام را از من گرفت. روزی برای داشتن این مدارک حاضر بودم همه چیز را بدهم، ولی درحال حاضر آنها برایم بی ارزش بودند، دیگه کسی منتظر من نبود که به ایران برگردم ...
شاید در سحرگاه فردا یا فردای فرداها باز یکدیگر را ببینیم. در آن روز اشکی تازه را به یاری قلبم خواهم فرستاد و به دیدگانم مجال باریدن خواهم داد تا جویبار زلال آن، غبار غمهایم را بزداید و اندیشۀ تلخ دیروز در بوتۀ سبز روییدن، رویشی نو یابد و این طلوع را به انتظار خواهم نسشت حتی اگراز شدت انتظار ذره ذرۀ وجود پر از شوقم، سازی جداگانه سر دهد و قلب رمیده ام خسته از پپیدن گردد، ولی به انتظار خواهم نشست حتی اگر مژگان سنگینم دیگر توان برخاستن را نداشته باشد به انتظار خواهم نشست. تنها، اگر بدانم تو را در پایان در انتظارم خواهم یافت ...
آنیتا رفت. بهترین خبری که در این روزهای سخت دارم همین است. آنیتا با دست خودش چمدانش را بست و رفت. هر چند روزهای گذشته کمتر به خانه سر می زد، و باز هم امیدوار بودمن را از آنِ خویش کن و چون دید که پشتیبانی مادر را هم از دست داده چاره ای جز ترک منزل ما را نداشت.
وقتی به خانه آمد و مرا در حال مطالعه دید به سمت چمدانش رفت و گفت: «آرش دیگه ادامۀ این وضع برام قابل تحمل نیست.
باید اعتراف کنم نتونستم تو را رام خودم بکنم، ولی به هر حال همین که تونستم داغی را به دلت بذارم خوشحالم. حالا از نظر من می تونی برگردی ایران و مینا را در کنار همسرش ببینی» بعد زهرخندی زد و گفت: «وکیلم ترتیب طلاق و بقیه کارها را می ده»
لبخندی زدم و گفتم: «خوشحالم که بالاخره آنقدر عقل در آن کلۀ پوکت آمد که با زندگی و جوانی خودت بازی نکنی. هرچند تو از جوانی ات حداکثر استفاده را می بری، در صورت نبودن این زنجیر تأهل آزادتر می تونی به کارهای کثیفت ادامه بدی. بذار به عنوان یک مرد که روزگاری شوهر ظاهری تو بودم یک نصیحت بکنم، دست از این لجن بازیهایت بردار که خیلی زود دامنت را آلوده و نابودت می کنه»
آنیتا چمدانش را برداشت و گفت: «نصیحتهای باارزشتون رو برای خودتون نگهدارید، من احتیاجی به نصیحت کسی که به ظاهر مرد است ندارم. و اما در مورد لجنی که گفتی، خیالت راحت باشه از این بدتر چیزی نمی شه» و بعد بدون خداحافظی اتاق را ترک کرد.
به این ترتیب ازداجی که به آن مسخرگی شروع شد به همین راحتی هم گسسته شد، ولی بهایی که بابت آن پرداخته شد چقدر بود ...
این سطور را در هواپیما می نویسم. هواپیمایی که به ایران می رود، جایی که قلب من در آنجاست. آنقدر وجودم شوق زده است که نمی دانم چطور خودم را کنترل کنم. می خواهم هر چه زودتر مینا را پیدا کنم، ولی چطور و کجا نمی دانم فقط می خواهم او را ببینم.
پدر دیروز عصر درگذشت. با بریده شدن نفسهای پدر نمی دانم چرا پرندۀ قلبم آنقدر بی قرار شد که در همان لحظه می خواست بال بزند، ولی از بدشانسی من تا امروز هیچ پروازی نبود.
مادر با چشمانی اشکبار از من خواست تنهایش نگذارم، ولی دیگر توان ماندن نداشتم و همۀ وجودم پَر پرواز شده بود. حتی برای مراسم تدفین پدر هم صبر نکردم.
در حال بازگشت به ایران هستم، ولی با چهار ماه تأخیر. به راستی در این چهار ماه بر مینا چه گذشته. هر چه فکر کردم دیگر بس است، از شد فکرهای بد رو به جنونم. ای کاش زودتر به خاک ایران برسم.
به محض رسیدن به تهران با منزل پیمان تماس گرفتم، ولی خبردار شدم که پریوش وضع حمل کرده و در بیمارستان بستری است. چاره ای نبود باید به دیدنش می رفتم. او تنها کسی است که می تواند از مینا خبر داشته باشد. بنابراین، بدون استراحت به بیمارستان رفتم و از شدت حواس پرتی هیچ گل و شیرینی همراه نبردم.
به محض رسیدن هم پریوش و هم پیمان از دیدن من متعجب شدند و ثانیه هایی فقط نگاهم کردند. نگاه آنان به من نگاه دوستانه ای نبود و من نمی دانستم در مورد وقایع گذشته چقدر آگاهند. بعد از دقایقی، بدون اینکه بتوانم از پریوش سوالی بکنم مجبور شدم همراه پیمان برای گرفتن دارو بروم.
پیمان از شادی پدر شدن می خواست حتماً به من یک سور حسابی بدهد، ولی بعد از گرفتن داروها گفتم که سور باشد برای بعد، من خیلی عجله دارم چون تصمیم خودم را گرفته بود و می خواستم در مورد مینا از پریوش بپرسم.
وقتی که برای آمدن آسانسور منتظر بودیم با باز شدن در آسانسور نزدیک بود روحم از بدنم جدا شود. نمی دانم خودش بود یا باز هم توهمی دیگر. خواستم صدایش کنم، ولی انگار زنده نبودم. تازه وقتی منا رفت، که رفتن او بی شباهت به فرار نبود، به خودم آمدم و سعی کردم دنبالش بروم که پیمان مانع این کار شد و آن موقع بود که تازه فهمیدم او به راستی مینا بود.
تمام آن کابوس وحشتناکم برای پیدا کردن مینا در یک لحظه ناغافل به وقوع پیسوت، ولی چه حیف که با یک سهل انگاری از دستم رفت. وقتی وارد اتاق شدم با استشمام بوی گل مریم انگار مینا را در نزدیکی خود احساس کردم. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم و از پریوش دربارۀ مینا پرسیدم که جوابهای او قلبم را شکست و فهمیدم که برای رسیدن به مینا روی کمک هیچ کس نباید حساب کرد و خودم به تنهایی باید او را پیدا کنم.
این امکان وجود داشت که او هنوز در تهران باشد بنابراین، امروز تمام ادارات آموزش و پرورش را زیر پا خواهم گذاشت تا نشانی از او بیابم و در صورت نیافتنش امشب راهی رامسر خواهم شد.
گویا کاسۀ صبرم آنقدر لبریز شده که حتی دیگر نمی توانم برای پذیرش قطره ای دیگر تا فرداصبح به او التماس کنم.دل افسار گسیختۀ من حال چشمان خسته ام را هیچ نمی فهمد و مدام جلوتر از این تن خسته می تازد تا که او را بیابد و آرام گیرد، اگرچه در زیر تیغ خشم و کینۀ او به دو نیم گردد و آرامش ابدی یابد ...
* * *
در اینجا دست نوشته های کاوه تمام شده بود و گلی کنده شده از شاخۀ مریم وسط دفتر خودنمایی می کرد و بوی آن در فضا پخش شده بود. مینا با خشمی ناخوآگاه دفتر را بست، سرش را روی آن گذاشت و با خود گفت: «آه امروز چه روزی بود»
و سپس به تفکر عمیقی فرو رفت.
گاه به یاد حرفهای برادرش می افتاد و گاهی نوشته های کاوه و گاهی به یاد حال خود بعد از رفتن کاوه و عشقی که هزاران دلار ارزش داشت و اینها همه غمی جانگداز بر وجودش به جا گذاشته بود. چرا باید زندگی او بازیچۀ دست این گونه انسانها قرار گیرد؟ حال با کاوه چه کند؟
الان نمی توانست در این مورد تصمیمی بگیرد چون شب از نیمه گذشته بود و او احتیاج به استراحت داشت. روز بسیار پرتلاطمی را گذرانده بود. باتنی خسته و دردناک از جا بلند شد و به سمت کلید برق رفت و لامپ را خاموش کرد. به سمت پنجره رفت تا پرده را بکشد، ولی برخلاف آنچه میخواست بکند پنجره را باز کرد.
آنقدر داغ بودکه احتیاج به هوای سرد بیرون داشت. نسیمی سرد به صورتش خود و او را از آن حالت حزن درآورد. خودش هم نفهمید که چگونه نگاهش در میان تاریکی بیرون، ماشین سیاهرنگی را می جست که سر شب دیده بود. انتظاری بیهوده بود که او هنوز در آنجا باشد، ولی بر خلاف انتظار لرزشی که بر وجودش افتاد بودن ماشین را در سر جای قبلی اش تأیید کرد.
سرتاپای مینا شروع به لرزیدن کردند و او آن را به سردی هوا نسبت داد و فوراً پنجره را بست، پرده را کشید و به تخت خود پناه برد تا چند ساعت باقیمانده تا صبح بخوابد. با وجود دفتری پر رمز و راز روی میزش و انسانی درد کشیده در بیرون منزلش و مهمانی ناامید و به آخر خط رسیده در منزل پدرش ...
کاوه مدتی منتظر ماند تا ارتباط برقرار گردد. وقتی گوشی برداشته شد گفت: «سلام پریوش. آرشم»
خانم نجفی که از این بی موقع زنگ زدن کاوه بسیار تعجب کرده بود گفت: «بله آقای کاوه اتفاقی افتاده؟»
کاوه فریاد زد: «دیگه می خواستی چی بشه، چرا زودتر بهم نگفتی لعنتی، چرا؟ چرا؟» و بی مهابا در پشت تلفن گریه کرد.
خانم نجفی که با شنیدن صدای خشمگین کاوه و هق هق گریۀ او خواب از سرش پریده بود با نگرانی گفت: «آقای کاوه دارید گریه می کنید، تو رو به خدا بگید چی شده؟»
کاوه مدتی نتوانست چیزی بگوید، ولی بعد از لحظاتی گفت: «حقش بود توی بیمارستان همه چیز را برام می گفتی و منو تا رامسر نمی کشوندی»
خانم نجفی گفت: «آقای کاوه محض رضای خدا یک طوری صحبت کنید من هم بفهمم»
کاوه فریاد زد: «می فهمی، خوب هم می فهمی. چرا بهم نگفتی که مینا ازدواج کرده»
خانم نجفی با شنیدن این حرف یکۀ سختی خورد و گفت: «شما چی دارید می گید؟ تا جایی که من خبر دارم مینا ازدواج نکرده، ولی ازدواج مینا چه ربطی به شما داره؟ مگه شما خودتان ازدواج نکردید؟!»
«آه پریوش، تو رو به خدا دست بردار. تو بهتر از همه می دونی که من چه حالی دارم و باز داری بهم نیش می زنی؟»
«آقای کاوه من قصد نیش زدن ندارم. ولی حالا که شما ازدواج کرده اید چرا دست از سر مینا برنمی دارید»
کاوه فریاد زد: «آره، ناخواسته این غلط را کردم، ولی فسخش کردم و برگشتم تا مینا را پیدا کنم. به خدا حقم نبود، تو و پیمان نزدیک ترین دوستان من حتی بهم نگید دنبالمینا نرو چون حالا متعلق به کس دیگریست» و وقتی این حرف را می زد حکم انسان مارگزیده ای را داشت که از درد به خود می پیچید.
خانم نجفی که شدت تألم کاوه را از لحن دردناک صحبتش فهمیده بود با لحن آرامی گفت: «آقای کاوه باور کنید مینا ازدواج نکرده، در این رابطه هم به من هیچی نگفته، شما دارید اشتباه می کنید»
کاوه با صدایی آرام وغمگین که گویا از دوردستها شنیده می شد گفت: «اشتباه! من با چشمان خودم دیدم، دیگه با چه امیدی در این دنیا زندگی کنم. لعنت به این زندگی، لعنت به من، آنیتا، آروین، مادرم» و فریاد زد: «لعنتی ها» و باز هم هق هق گریۀ او در گوشی پیچید.
خانم نجفی که اوضاع کاوه را خیلی درهم ریخته یافت با صدایی آرام و مطمئن گفت: «آقای کاوه خواهش می کنم آرام باشید، من به شما اطمینان می دم که مینا ازدواج نکرده چون اگراین طور بود اولین کسی که خبردار می شد من بودم»
کاوه نالید: «مینا تودارتر از این حرفهاست، نه من اشتباه نکردم»
«خیلی خوب آرام باشید، ببینم چکار می توانم بکنم. شما باید تا فردا صبح صبر کنید، من صبح با شما تماس می گیرم و خبرش رو بهتون می دم»
«پریوش، پریوش من تا صبح صد بار می میرم،خواهش می کنم همین الان یک کاری بکن»
خانم نجفی با تعجب گفت: «می دونی الان ساعت چنده؟ این موقع شب مینا را از خواب بیدار کنم و بهش بگم ازدواج کردی یا نه، نه این امکان نداره»
«ولی اون بیداره، برقش روشنه. خواهش می کنم پریوش، نمی فهمی دارم التماست می کنم»
«می فهمم آقای کاوه، خوب هم می فهمم چه حالی دارید، ولی شما هم حال منو درک کنید، توی بیمارستانم، مریضم، نیمه شبه، صبح منتظر تلفن من باید»
«پس لطفاً صبح زود»
«باشه، با همان شمارۀ قبلی دیگه، نه؟»
«بله»
و تماس قطع شد ...
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین