از جنس مینا.23
مینا هنوز برای خوابیدن باخود کلنجار می رفت که تلفن اتاقش زنگ زد. با نگرانی بلند شد. نمی دانست چرا ناخوادآگاه به فکر برادرش افتاد. وقتی گوشی را برداشت با شنیدن صدای خانم نجفی متعجب تر شد و گفت: «پریوش تویی؟»
«آره مینا منم، شب بخیر»
«نکنه توی تهران الان روزه؟»
«نه اینجام شبه، مینا ببخش بی موقع مزاحمت شدم، خواب بودی؟»
«نه بیدار بودم، اتفاقی افتاده؟»
«نه همه چیز روبراهه. خیلی بی خواب شده بودم. ناخودآگاه شمارۀ تو را گرفتم»
«پریوش داری سربه سرم می ذاری. توی بیمارستان، این موقع شب، بگو چی شده؟»
«باور کن هیچ اتفاقی نیفتاده. فقط از صبح تو فکرتم. مینا دیروز آمدی دیدنم می خواستی خبری به من بدی؟»
«خبری؟ چه خبری؟ نه من فقط اومده بودم احوال تو را بپرسم»
«مینا مطمئنی که هیچ چیز نیست که بخوای به من بگی؟»
«مثلاًچه چیزی؟»
«مثلاً در مورد خودت، یک وقت خبرایی نیست؟»
«پریوش این موقع شب زنگ زدی تا بهم بگی که خبری هست یا نه؟ توحالت خوبه، یک وقت سرت به جایی نخورده؟!»
خانم نجفی خندید و گفت: «نه کاملاً سالم هستم، اگر به پرسش من جواب بدی سالم تر هم می شم»
«من که فکر نمی کنم تو حالت خوب باشه. آخه دختر خوب مگه من بهت نگفتم که دیگه دور ازدواج رو خط کشیدم، حالا مگه چی شده؟»
«هیچی. فقط یک نفر تو را همراه مردی دیده و فکرای بدی کرده»
مینا با تعجب و حیرت گفت: «چی؟ من همراه مرد؟ اوه خدای من، خبرهای خیلی زود از رامسر به تهران می رسه. آره من امروز همراه مردی بودم، ولی اون برادرمه که از آمریکا برگشته، حالا بهم بگو کی منو دیده؟»
خانم نجفی خندید و گفت: «یک دوست،منو ببخش که مزاحمت شدم، فردا بهت زنگ می زنم و همه چیز رو تعریف می کنم. الان باید به یک نفر دیگه زنگ بزنم تا هنوز دست به کار احمقانه ای نزده. شب بخیر. خداحافظ» و سپس در کمال بهت و حیرت مینا تلفن را قطع کرد ...
با شروع روز، مینا به قصد شروع یک روز پرتلاطم آمادۀ رفتن به سر کار شد. او نگاهی به پردۀ آویخته کرد ولی جرأت بیرون نگاه کردن را نداشت چونمطمئن بود که او را خواهد دید.
مینا وقتی به سوی ماشینش می رفت گامهایش سست و ناتوان بود. دقایقی همچنان در پشت رل بی حرکت بود که سینا گفت: «مامان بریم دیگه» با شنیدن صدای سینا، مینا به خود آمد و ماشین را روشن کرد و منتظر ماند تاکمی گرم شود، ولی هرگز جرأت نکرد به پشت سرش نگاه کند. نمی دانست چرا دوباره ترس های گذشته به سراغش آمده بودند.
در طول رانندگی تمام سعی اش این بود که همۀ حواسش را جمع کند و به اطرافش توجهی نداشته باشد، ولی سایه ای سیاه مدام در آینۀ او بود و همین او را بیشتر عصبی می کرد به طوری که سینا هم متوجه بی قراری مادرش شد و گفت: «مامان امروز حالت خوب نیست؟»
مینا نگاه مهربانی به او کرد و گفت: «راستش عزیزم دیشب خوب نخوابیدم و کمی بی حوصله ام، متأسفم. امروز فکر می کنم دیر به مدرسه برسی»
سینا گفت: «مامان ظهر بریم خونۀ پدربزرگ؟ می خوام با دایی برم بیرون، باشه مامان؟»
مینا نگاه نگران خود را از او دزدید و گفت: «باشه عزیزم، در این مورد ظهر با هم صحبت می کنیم» بعد خیلی ناشیانه پیچید و صدای ماشین را درآورد. در جلوی مدرسۀ سینا نگه داشت و گفت: «خوب سینا جان پیاده شو که حسابی دیرم شده»
سینا گفت: «مامان تو رو به خدا با احتیاط رانندگی کن، تا ظهر تو خونۀ پدربزرگ خداحافظ»
مینا هم خداحافظی کرد و دور زد و پا را روی پدال گاز گذاشت و با سرعت زیادی راند.
مینا در طول رانندگی کردنش به یاد نداشت بااین سرعت رانده باشد. خودش هم نمی دانست از چه چیزی فرار می کند. دلش می خواست هر چه زودتر این بازی مسخره به پایان می رسید. پایان این بازی در دست او بود و باید هر چه زودتر محلی را بیابد و آخرین صحبتهایش را با کاوه بکند. نمی توانست کاوه را به دنبال خودش به مدرسه بکشد و خود را انگشت نمای دیگران کند.
همان طور متفکر با سرعت زیاد به جلو می رفت که چشمش به راه جنگلی افتاد که در یک کیلومتری شهرک محل تدریسش بود. برای یک آن تصمیم گرفت و ناخودآگاه به راه جنگلی پیچید، اما چرا جنگل؟ چرا اینجا؟ این جنگل در این موقع صبح بسیار خلوت و رعب آور بود، ولی برخلاف همیشه امروز یک پژو تیره رنگ جلوتر از مینا داخل جنگل پیچید.
مینا همچنان در جنگل پیش می رفت که دچار وحشت شد. ماشین را نگه داشت و با گامهایی لرزان از ماشین پیاده شد. احساس می کرد سرش گیج می رود و نمی تواند تعادلش را حفظ کند. درست روبروی او درخت بلند و تنومندی بود. مینا چند قدمی جلو رفت و بعد ناتوان درخت را چسبید و پشتش را به تنۀ پرخزۀ درخت تکیه داد و سرش را بالا نگه داشت تا نفس عمیقی بکشد، شاید آرامشی پیدا کند.
نگاه مرددش تا نوک بلند درخت امداد یافت و تصویر آبی آسمان،خورشید فروزان، برگهای الوان درخت بزرگ نه تنها به او آرامش ندادند بلکه فشار سینۀ او را بیشتر کردند. از هر سو برگهای رنگارنگ از اصل خویش جدا شده و فرش زمین می گشتند. اگر در موقعیت دیگری بود شاید از این منظرۀ بدیع بسیار لذت می برد، ولی حالا نه، اکنون همۀ این مناظر بر وحشت او می افزودند.
در همین هنگام صدای توقف اتومبیل کاوه را شنید. مینا ناگهان روی برگرداند و با سرعت شروع به دویدن به ته جنگل کرد. نمی دانست چرا میل به فرار کردن دارد در حالی که صدای گامهای شتابان کاوه را از پشت سر خود می شنید. مینا بر خود نهیب زد که بس کن دست از این بچه بازی ها بردار، کمی جربزه داشته باش. بعد فرمانبردار بر سر جای خود ایستاد در حالی که پشت به کاوه بود.
ثانیه هایی می شد که دیگر صدای قدمهای او را نمی شنید و به جای آن صدای نفس نفس زدنهای او را در نزدیکی خود می شنید.مینا وقتی کاملاً تسلط بر خویش را بازیافت صورتش را برگرداند. کاوه را دید در حالی که صورتش چون گچ سفید بود، چشمانش چون د اخگر فروزان سرخ، نگاهش شرمنده و زجر کشیده و صدایش وقتی که او را به نام خواند تلفیقی از عشق و انتظار و تردید. طریقۀ نفس کشیدنش نشان دهندۀ آن بود که خیلی سعی در خوددار ماندن دارد.
کاوه آب دهانش را فرو داد و با صدایی که انگار از فاصلۀ دور می آمد گفت: «مینا، مینا» صدایش مرتعش و وجودش لرزان بود و در ذر ذرۀ وجودش انتظاری کشنده بیداد می کرد. مینا نمی دانست در جواب این انتظارهای پردرد او چه پاسخی می تواند بدهد. کاوه وقتی که دهانش را باز کرد کلمات مسلسل وار از دهانش خارج شدند.
«مینا، من به جز تأسف و شرمندگی هیچی برای گفتن ندارم، ولی اگر تمام این روزها و شبهای کشنده را تحمل کردم واگر این همه راه را پیمودم تا بهت برسم و آماج بی اعتنایی ها و اهانتهای تو بشم فقط برای این بود که بدانی تو برای من عزیزترین بوده وهستی و خواهی بود و هیچ تعمدی در کار نبوده. مینا خواهش می کنم باور کن»
و بعد نالید و سرش را پایین انداخت تا عقدۀ شکفته اش را فرو خورد.
مینا نگاهی به چهرۀ سردرگم و سرافکندۀ او و موج موهای سفید شدۀ او کرد. خواست درجوابش چیزی بگوید، ولی هیچ کلمه ای را نیافت. چرا نمی توانست حرف بزند؟ چرا زودتر به این بازی مسخره و به این صحنه رقت انگیز پایان نمی داد؟
مینا آب دهانش را فرو داد و با صدایی که خود به زحمت می شیند گفت: «آقای کاوه، فکر نمی کنم انتظاراین را داشته باشید که بگم از دیدارتون خوشحالم، برعکس این دیدار غیرمترقبۀ شما آرامش زندگی به دست آمدۀ مرا از من گرفت. بعد از پنج ماه برگشتید و برای من اظهار تأسف و شرمندگی می کنید. این چه چیز زندگی را به من برمی گرداند؟ این تأسف چقدر جواب تحقیرشدگی مرا می دهد؟ چه انتظاری از من دارید؟»
در این هنگام عقدۀ نشسته در گلویش باز شد و گریه ای بی صدا پهنۀ وسیع صورتش را پوشاند. برای اینکه کاوه متوجه اشکهای ناخواستۀ او نشود صورتش را برگرداند و به تنۀ نمناک درختی پناه برد.
کاوه با صدایی که آشکارا می لرزید گفت: «مینا می دونم روزهای سختی را گذرانده ای،می دونم که مستحق این نبودی، ولی تو خودت قضاوت کن من در آن شرایط چه کار می توانستم بکنم. با کدام زبان و با کدام دلیل بهت می گفتم اون مدارک جعلیه. مینا همۀ پل ها پشت سرم خراب شده بود. خواهش می کنم مینا، تو همیشه بزرگوار بودی، بگو که حرفهام را باور کردی، بگو که من غیر قابل بخشش نیستم. هر حرفی که تو بزنی برام سنده و هرمجازاتی که تو برام تعیین کنی با جان و دل می خرم. فقط اگر بدانم کینه ای از من در دل تو نیست»
مینا به سرعت اشکهایش را پاک کرد. همیشه از احساساتی بودن خود در عذاب بود. بعد از ثانیه هایی سکوت گفت: «آقای کاوه، بعد از رفتن شما تنها یک چیز بود که مرا تسلی می داد و آن این بود که حتماً حکمت خداوند بوده و خیر و صلاحی در این کار بوده. بنابر آنچه که نوشته بودید و من باور کردم دیگه هیچ رنجشی از شما ندارم و شما را بخشیدم، فقط خواهشی که ازتون دارم اینه که برید و دیگه هیچ وقت شما را نبینم»
کاوه در حالی که آه سردی می کشید گفت: «مینا این نوع بخشش از نظر من بخششی قلبی نیست، تو در حالی که پشت به من کردی با زبان مرا می بخشی تا مرا از سر خود واکنی»
با این حرف کاوه مینا بلافاصله صورتش را برگرداند و با لحنی جدی گفت: «نه این طور نیست، من به واقع شما را بخشیدم و دیگه هیچ رنجشی از شما ندارم البته به شرطی که گفتم»
کاوه در حالی که تمام وجودش چشم شده بود و با نگاهش عشق و انتظارهای خود را به چشمان مینا می ریخت، با صدایی که می لرزید گفت: «مینا در این بخشش حتی یک روزنۀ کوچک برای بازگشت وجود نداره»
مینا خیلی قاطعانه سر تکان داد و در حالی که آه می کشید گفت: «نه خیلی وقته که تمام روزنه ها بسته شده اند و خواهش میکنم بی هیچ تلاش دیگری فقط به راه خودتان برید»
کاوه یکباره احساس سردی و کرختی کرد،دست یخ زده و سوزنی شده اش را در دست دیگرش فشرد و برای لحظه ای آنها را به دهانش نزدیک کرد. بعد خیلی قاطع دستهایش را راست کرد و با صدایی که بسیار سعی می کرد آن را بی لرزش نگه دارد گفت: «اگر تو اینطور می خوای من فرمانبردارم. از زندگی تو برای همیشه خارج می شدم، ولی قبل از رفتنم می خوام این نکته را همواره در نظر داشته باشی که تو برای من همیشه عزیز و ماندگار خواهی ماند. مینا به خاطر همۀ مزاحمتها و اتفاقهایی که باعثش شدم معذرت می خوام»
مینا فقط او را نگاه کرد و نتوانست در جواب خداحافظی او چیزی بگوید. بعد در کیف خود جستجو کرد و دفترهای او را یافت و به سوی او دراز کرد و گفت: «این هم دفترهاتون»
کاوه با دستانی لرزان دفترها را گرفت و رفت. مینا فقط او را دید که با گامهایی سست و قامتی شکسته در حال دور شدن است. بعد سرش را در دستهایش گرفت و گریست و با صدای گنگی گفت: «لعنت به هر چی عشقه»
بعد از گذشت دقیقه ای، دیگر کاوه از زاویۀ دید مینا خارج شده بود. مینا کمی صبر کرد تا او برود و بعد به راه خود ادامه دهد. بعد از چند دقیقه صبر کردن صدای پیچش سریع اتومبیل و صدای هولناک تصادف برخاست و به دنبال آن صدای انفجار مهیبی در دل جنگل پیچید.
مینا ناگهان به خود آمد و با سرعت شروع به دویدن کرد وب ا دیدن اتومبیل سیاه رنگی که غرق در آتش بود از دور با صدای بلندی فریاد زد: «نه ... نه ... نه» و صدای گنگ فریادش در صدای بلند گریه اش گم شد. در حالی که پاهای ناتوانش جسم سنگین از بار گناه و ندامتش را به دنبال خود می کشیدند وقتی به فاصلۀ چند متری رسید یکباره نیرویش را پایان یافته دید و همان جا بر زمین افتاد و در حالی که صدای جیغ بلند او تا نوک درخت تنومندی که حادثه آفریده بودنیز پیش می رفت.
ماشین مچاله شده همچنان درمیان شعله های بی رحم آتش می سوخت و مینا دست کمی از انسانهای جنون زده نداشت. نمی توانست آنچه را که با چشمان خود می بیند باور کند. کاوه در ماشین و در میان شعله های بی رحمت آتش عنقریب به تلی از خاکستر تبدیل می شد.
ماشین پلیسی آژیرکشان در کنار آتش بود، ولی دیگر چه اهمیتی داشت. کاوه مرده بود. مینا فریاد زد: «من او را کشتم، آرش، آرش»
در این هنگام یکی از افسران پلیس که با شنیدن صدای جیغ مینا متوجه حضور یک زن در آنجا شد جلو آمد و با دیدن حال دگرگون مینا گفت: «خانم شما می شناختیشون؟»
مینا سعی کرد به صورت مخاطبش نگاه کند ولی تلاشی بیهوده بود چشمان او مسحور شعله های آتش بود. در حالی که صدایش می لرزید گفت: «اون ... اون ... مُرده؟»
افسر پلیس لحظه ای سکوت کرد و در حالی که نمی توانست به او دلداری دهد گفت: «متأسفانه آنقدر حادثه ناگهانی بود که هیچ کمکی از ما ساخته نبود»
مینا که همۀ دریچه های امدیش را بسته می دید چند بار تکرار کرد: «نه ... نه» در حالی که شوکی به او دست داده بود ساکت و بی حرکت ماند.
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین