از جنس مینا.(قسمت اخر)24
. افسر پلیس با دیدن حالت مینا کمی دستپاچه شد و چند بار صدا کرد: «خانم، خانم» و چون صدایی نشنید درمانده به سوی همکارانش نگاه کرد، ولی کمی بالاتر از ماشین پلیس یک ماشین سفید پارک بود و در کنارش ماشین سیاهرنگی که مردی با سرعت از آن پیاده شد و با قدمهایی شتباان خودش را از کنار آتش گذراند و سعی کرد خود را به مینا برساند.
برای لحظه ای جرقه ای در مغز افسر پلیس زده شد و او به این حقیقت دست یافت که ممکن است آن خانم رنگ سیاه دو ماشین را با هم اشتباه گرفته باشد بنابراین با خوشحالی گفت: «خانم گوش کنید، همسر شما سالمه و شما اشتباه گرفته اید»
کاوه در آمدن به سوی مینا آنقدر عجله داشت که حتی به مأموران پلیس که متعجب او را نگاه می کردند نیم نگاهی هم نینداخت. وقتی به مینا رسید متحیر و متعجب او را نگاه کرد.
افسر پلیس گفت: «همسرتون ماشین شما را اشتباه گرفته»
کاوه نگران لحظه ای او را نگاه کرد و بعد بی قرار در کنار مینا بهت زده نشست و با صدای لرزانی گفت: «مینا» و چون جوابی نشنید با بغض تکرار کرد: «مینا ... مینا ...» و آنقدر نام او را صدا کرد که اشک به دیدگانش آمد و چون کارش را بی نتیجه دید ناخودآگاه دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت او زد.
مینا با ضربۀ ناگهانی که به او وارد شد تکانی خورد و به خودش آمد و اشکهای قطع شده اش دوباره صورتش را پوشاندند. مینا باتدا نگاهش را به چهرۀ مردی که نگران در کنارش روی زمین نشسته بود دوخت و بعد به شعله های آتش و دوباره به همان مرد، همو که چهره اش آشنا بود. ناگهان با به یاد آوردن حادثه خواست چیزی بگوید که حاصل تلاش او به جز چند صدای نامفهوم چیز دیگری نبود.
کاوه به کمک او شتافت و گفت: «مینا اون ماشینی که آتش گرفته مال من نیست. ماشین من اون طرف کنار ماشین خودت است»
مینا به سمتی که کاوه اشاره کرده بود نگاه کرد و ناباورانه دو ماشین را با رنگ متضاد در کنار هم دید و با این نگاه همه چیز را فهمید.
افسر پلیس که گویا صبرش تمام شده بود رو به کاوه کرد و گفت: «حالا که حال همسرتون بهتر شده باید به چند سوال من جواب بدید، این موقع روز اینجا چه کارمی کردید؟»
کاوه متعجب به او نگاه کرد و بلافاصله متوجه موقعیت خطرناک خودشان شد بنابراین از جا بلند شد و با صدای مطمئنی گفت: «معذرت می خوام جناب سروان حال همسرم آنقدر بد بود که نتونستم به سوال قبل شما جوابی بدم. اگر اجازه بدید همسرم را از این صحنه دور کنم تا حالش کمی جا بیاد بعد با کمال میل به همۀ سوالهای شما پاسخ می دم، با اجازه»
و سپس به سمتمینا خم شد و در حالی که بازوی او را می گرفت گفت: «مینا جان بلند شو عزیزم، بریم توی ماشین» مینا نگاه خیره ای به او کرد. کاوه با صدای آرامی در گوشش گفت: «خواهش می کنم بلند شو» و بدون توجه به اعتراض مینا او را از جا بلند کرد وبه سمت دیگری برد.
کمی که جلوتر رفتند مینا با عجله شانه اش را از زیر دست او درآورد و گفت: «دست از این مسخره بازی ها بردار»
کاوه با خونسردی گفت: «خواهش می کنم همه چیز رو خراب نکن. کمی دیگه تحمل کنی رسیدیم»
هنگامی که به پشت ماشین رسیدند در کنار اولین درخت، مینا خودش را رها کرد و در حالی که هنوز رنگی به رو نداشت از حماقت خود اندوهگین و شرمنده سرش را در دستهایش گرفت.
کاوه نگاه ناراحتی به او کرد و گفت: «مینا سعی کن به اعصابت مسلط باشی. من می رم ببینم توی ماشینم چیزی پیدا می شه تا حالت را کمی جا بیاره» و سپس به سمت ماشینش رفت و در یخچالش جستجو کرد و نوشابه ای پیدا کرد، آن را باز کرد و مقداری از آن را در لیوانی ریخت و به سمت مینا برگشت و لیوان نوشابه را به سمت او گرفت و گفت: «مینا کمی از این بخور» و چون مینا را همچنان ساکت دید گفت: «مینا خواهش می کنم. فقط یک جرعه»
مینا لیوان نوشابه را کنار زد و گفت: «خواهش می کنم راحتم بگذار» در حالی که عقدۀ گلویش حکایت از اشکهای در آستانۀ ریختنش می کرد.
کاوه لیوان و قوطی نوشابه را پایین گذاشت و گفت: «مینا در موقعیت بدی گیر افتادیم. نمی دونم اونجا چه خبره، ولی فکر می کنم مسئله آدم دزدی و یا قاچاق چیزی در میان باشه و ممکنه پای ما هم گیر باشه. هرچند حضور ما که نه همسر هم هستیم و نه فامیل هم در این موقع صبح خودش به تنهایی شک برانگیزه. من برای دادن توضیحات باید برم پیش اونها فقط ازت می خوام آرام باشی و هر چیزی را که من گفتم رد نکنی، می فهمی مینا؟»
و بعد نگاه ممتدی به چهرۀ سردرگم و شرمگین مینا کرد و بعد از جا بلند شد و گفت: «من زود برمی گردم، دست به کار احمقانهای نزنی که همه چیز خراب بشه»
بعد از رفتن کاوه مینا بارها خودش را ملامت و نفرین کرد، به قدر تمام عمر شرمگین بود و دنبال راه فراری می گشت. اگر وجود آن پلیس ها نبود سوار ماشینش می شد و پا روی پدال گاز می گذاشت و تا بی نهایت دنیا می رفت و خودش را لا به لای زمان گم می کرد.
مینا از شدت ناراحتی، دستش را در گیاه خاک روی زمین فرو کرد و مشتی زا برگهای خزان دیده و له شده را در دست گرفت و آنها را فشرد و لحظه ای به صدای ناله خش خش مانند برگها در دستش گوش داد و در حالی که اشکهایش چون باران از چشمانش جاری شده بود با خود گفت که آخر چرا، چرا این طور شد. و بی اراده مشت پر خاکش را به صورتش نزدیک کرد و دوباره تکرار کرد چرا و سرش را روی مشتش گذاشت و هق هق گریه را سر داد.
کاوه که از ثانیه های قبل آنجا ایستاده بود و شاهد این رفتارهای غیرعادی او بود آهی کشید و جلو رفت و با صدای آرامی گفت: «مینا حالت خوبه؟» مینا با شنیدن صدای او با حرکتی سریع سرش را بلند کرد و دست مشت شده از گیاه خاکش، ناخودآگاه باز شد و بر روی لباسش ریخت.
کاوه با فاصله در کنار مینا بر روی برگها نشست و با صدای اطمینان بخشی گفت: «همه چیز درست شد، پلیس ها قانع شدند. همان طوری که حدس زده بودم قضیه مربوط به قاچاق مواد مخدر بوده، پلیس ها از دیشب نزدیک همین منطقه منتظر آنها بودند.
قاچاقچیان به محض مشاهدۀ پلیس پا به فرار گذاشته اند که به دلیل سرعت زیاد با درخت وسط جنگل برخورد کردند و در آتشی که خود روشن کرده بودند سوختند. خیلی تلاش کردم تا پلیسها متقاعد شدند که ما در این جریا کاملاً بی تقصیریم»
مینا بی هیچ سخنی به دوردستها خیره شده بود.
کاوه قدری مکث کرد و دوباره پرسید: «نمی پرسی چطوری؟ من بهشون گفتم ما زن و شوهری در آستانۀ جدایی بودیم که امروز چون راهی تهران بودم، در سر راه رفتن همسرم به محل کارش با او قراری گذاشتم تا آخرین حرفهایمان را بزنیم، ولی صحبتهای ما بی نتیجه به پایان رسید و این حادثه هر چند شوم بود، برای ما پرفایده بود چون به ارزش همدیگر پی بردیم» و سپس سکوتکرد.
مینا نیم نگاهی به او کرد و گفت: «فلسفه بافی خوبیه، بهتره دیگه من برم. خیلی از وقت مدرسه ام گذشته»
کاوه با عجله گفت: «نه مینا تو فعلاً هیچ جا نمی ری، نمی خوام با تنها رفتنت همۀ زحمت های مرا برای متقاعد کردن پلیس ها بر باد بدی. از طرفی حالت اصلاً برای تنها رفتن مساعد نیست، من نمی تونم تمام روز را در نگرانی چگونگی حال تو به سر ببرم. فکر می کنم با اون حال چند دقیقه قبلت آنقدر عذابم دادی که برای امروزم دیگهکافیه، باور کن ظرفیت بیش از این را ندارم. از دیشب تا حالا آنقدر ضربات سختی بهم وارد شده که دیگه نیرویم تحلیل رفته»
و بعد نگاه اندوهباری به صورت خاک آلود، چشمان گریان و خاک برگهای ریخته شده بر دامن میناکرد و با غمی نهفته در صدایش گفت: «مینا واقعاً دوست داشتن آنقدر سخته که توی می خوای به هرنحوی از من فرار کنی. حتماً باید تصادفی صورت می گرفت یا اتفاقی می افتاد که تو به دلت مجال حرف زدن بدی. مینا زنده ها محتاج محبت و شنیدن حرفهای زیبا هستند نه مرده ها!»
مینا شرمگین نگاهش را به زمین دوخته و صورتش سرخ شده بود.
کاوه با دیدن سکوت او دوباره گفت: «مینا من منتظرم بشنوم، منتظرم به سرم داد بکشی، توی صورتم بزنی، احمق و دیوانه ام بخوانی، ولی عزیزم، به خدا آنچه که من با دو چشم خودم دیدم فلسفه و توهم نبود. اقبالی مثل گذشته بود. حقیقت بود» و بعد دردمندان سکوتکرد.
مینا آب دهانش را فرو داد و با صدای آرامی گفت: «در گذشته تو همیشه به نوعی بر قلبم حکومت می کردی، حالا یا با زور و یا با احساسات تندت و من یک فرد عقده ای محروم از محبت بودم، از هیچ کس محبت ندیده بودم و تو کسی بودی که با تمام وجودت، نگاهت، حرکاتت، گفتارت و اعمالت تمام چشمه های محبت را بر روی من باز کردی. آدم تشنه ای بودم به آب رسیده، آیا می شد در میان این همه آب باز هم تشنه ماند.
من محتاج بودم کسی دوستم بدارد و تو از دوستداشتن فراتر رفته بودی، در این شرایط چاره ای جز عاشق شدن بود؟ آره عاشق شدم، ولی رفتن تو همۀ عشقهای سینه ام را لگدکوب کرد و از بین برد، می فهمی، دیگه هیچی نمانده به جز نفرت! و تو اگر انتظاری غیر از این داشته باشی واقعاً بی انصافی. ولی اون حال دگرگون من هیچ ربطی به عشق نداشت. فقط احساسی بود زودگذر از مقصر دانستن خودم در مرگ تو. حالا هم بهتره به قولی که دادی عمل کنی و بری، من دیگه باید برم»
و سعی کرد دستهای ناتوانش را که به زمین چسبیده بود بلند کند که یکباره کاوه به سمت او برگشت و فشاری به دست او داد و مانع حرکتش شد و گفت: «صبر کن هنوز زوده، هنوز حرفهای من تمام نشده»
مینا نگاه تندی به او کرد، ولی کاوه نگاه او را نادیده گرفت و دست او را همچنان نگاه داشت و بعد آن را در مقابل چشمان بهت زدۀ مینا گرفت و گفت: «عزیزم، نفرتها و کینه ها چطور هنوز این انگشتر را در دستان تو تحمل کرده اند، باید خیلی پیش از این، این تنها یادگاری را بر زمینمی کوبیدند یا در دریا پرت می کردند»
و بعد دست لرزان مینا را رها کرد. مینا وحشت زده به دست لرزان خود و انگشتر سادۀ انگشتش نگاه کرد. چرا از دیشب به آن فکر نکرده بود؟ گویا در طی چند ماه گذشته اصلاً آن را ندیده بود. بعد از رفتن کاوه دلش نیامد آن را دربیاورد و هرچه رفتن او طولانی تر شده ندیده گرفتن آن انگشتر ساده نیز بیشتر شد.
کاوه با دیدن حالت مینا با کلماتی شمرده گفت: «مینا دیروز وقتی به دیدنت آمدم اولین چیزی که خواستم ببینم انگشتانت بود و وقتی این انگشتر را در جای قبلی دیدم گویا دنیا را به من داده بودند، شوق زده ام کرد. فکر کردم شاید آن را نگه داشتی تا امروز صبح بکوبی به سرم و به خودم پس بدی، ولی تو این کار را نکردی و اینها یعنی اینکه آن انگشتر برایت عزیز بوده. می بینی من مرد خوشبختی هستم و حتی خدا هم با تمام گنهکاری هایم از من رو برنگردانده و مرا مورد لطف خود قرار داده. مینا تو هم از من رو برنگردان و از عشق من فرار نکن»
و بعد دستهایش را به حالت التماس جلو آورد و گفت: «مینا عزیزم، خواهش می کنم یکبار دیگه به من اعتماد کن و برای بلند شدن به این دستها تکیه کن» و سرشک دیدگانش چون جویباری از چشمانش فرو ریخت.
مینا هم بغضش ترکید و سرش را روی زانوهایش گذاشت و گریه کرد.
کاوه بعد از گذشت زمانی با صدایی دورگه و بغض آلود گفت: «مینا بهم بگو این آخرین شانس زندگی ام را از من نمی گیری»
مینا سر بلند کرد و به او خیره شد. دو نگاه زجر کشیده در هم گره خورد، یکی در نگاه دیگری به دنبال تأیید،عشق و مثبت بودن می گشت و دیگری به دنبال اعتماد و اطمینان و صداقت. صدایی در گوش مینا طنین می انداخت که این عشق میلیون ها دلار ارزش دارد.
آنان همچنان می گریستند و باد پاییزی برگهای خزان دیدۀ درختان را بر سرو صورتشان می کوبید و نسیم پاییزی رقصی آرام با شرکت رقصندگانی سبکبال با لباسهایی ملون را به دور آنان به نمایش گذاشته بود
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین