کی گفته من شیطونم؟ "12"
با صدای خنده ی دریا از خواب پریدم ....
یه ذره فکر کردم وای من قرار بود ساعت 5 بیدار بشم ...چرا ساعت زنگ نزد ؟؟؟؟؟؟؟؟...
موبایل رو از روی میز عسلی برداشتم ساعت نزدیک های 11 صبح بود ...
ارمان سرم رو از تنم جدا میکنه حتما اونم برای کلاسش خواب مونده ....
سریع از تخت بلند شدم دویدم که برم طبقه ی پایین .....
از بالا داد زدم ....
- صبری خانم .... دریا ....
دریا از پایین صدام رو شنید ...
- سلام تنبل خانم بیدار شدی ...
- سلام ... دریا , ارمان کجاست؟ بیداره ؟؟؟؟؟؟؟؟
- ارمان
... خوب معلومه دیگه رفته دانشگاه .... شیطون خانم ستاره رو دادی به ارمان خودت
خوابیدی .....
چشم هامو مالیدم بهم ....
با خنده گفتم :
- وای اره خواب موندم خوب چی کار کنم .... ببینم دریا صبح رفت دانشگاه عصبانی بود ....
- نه برای چی عصبانی باشه خوب باید تمرین کنه برای پدر شدنش دیگه ولش کن بابا ..... اما بیچاره تا صبح نخوابیده .....
اخی الهی براش بمیرم همش تقصیر من شد ....
به دور و ر نگاه کردم اثری از ستاره نبود ... فکر کنم ارمان ستاره رو کشته ...
- دریا , ستاره کجاست ؟؟؟
- مامانش اومد بردش ... .ای ساحل دیدی چه با مزه است ....
خندیدم دریا هم مثل من عاشق بچه بود ....
- اره دریا جونم دیدم ....
یهو چشم هاش یه برق خاصی زد ....
- ساحل دو تا خبر خوب برات دارم حدس بزن ....
اصولا من هیچ وقت حوصله ی فکر کردن نداشتم چه برسه به این که بخوام چیزی رو حدس بزنم ....
- خواهر جونم میشه خودت بگی من الان مخم یاری نمیکنه فکر کنم ....
- اولین خبر این که مامان و بابا برای هفته ی بعد بلیط گرفتن ...
نذاشتم بقیه ی حرفش رو بزنه ....
- اخ جون راست میگی دریا چه خبر خوبی دادی دلم براشون یه ذره شد
- اه نشد دیگه بذار اون یکی خبر رو هم بهت بدم ....
- باشه عزیزم بگو ....
چشم هاش درشت کرد .....
- به زودی شما خاله میشد ......
از زور خوش حالی نفهمیدم چی کار کردم ....
چشم هامو که باز کردم دیدم سینیه چای ریخته روی پام ....
صدای صبری خانم اومد ....
- اوا مادر تو چرا یه دفعه اومدی به طرف من .... خاک بر سرم بلند شو ببینم سوختی ؟
اومدم دریا رو بغل کنم که یه دفعه صبری خانم با سینی چای اومد ....
پام هام می سوخت ...
اروم بلند شد ....... دریا ماتش برده بود ....
- مامان کوچلو .... الو .... بابا هیچیم نشد دریا جان ....
از شوک اومد بیرون ....
- ساحل پات چی شد چای ها خیلی داغ بودن ....
- هیچی فکر کنم یه ذره سوختش .... اخه دختر خوب چرا خبر به ایم مهمیه رو این طوری گفتی که من هیجان زده بشم ....
با تعجب گفت :
- خوب منه بد بخت از کجا می دونستم شما میخوایید پراواز کنید به طرف من .....
خندیدم
- الهی قربونت برم بیا بغلم ببینم ....
بعد از این که بغلش کردم بهش گفتم :
- حالا شیطون چند ماهته ؟؟؟؟؟؟؟
لپ هاش قرمز شد ....
- نزدیک چهار ماهمه ولی خودم خبر نداشتم که حامله ام ....
به به این دریا دیگه کیه چهار ماه حامله بوده خودش خبر نداشته ....
- حالا وروجک حتما شیطونی هم زیاد کردی اره ..... من دستم به اون فرزاد برسه .... یعنی تو هر ماه ....!!!
دریا سرفه کرد ...
- برم اب بیارم چرا سرفه میکنی ؟
چشم غره رفت به پشت اشاره کرد ....
برگشتم ارمان پشت سرم بود وای بازم جلوی این سوتی دادم.......................................... ...
من نمیدونم من و دریا چرا هر وقت حرف های زنونه میزنیم این ارمان پیداش میشه
چشم هاش قرمز شده بود
- سلام اقا ارمان ....
- علیک سلام
از جواب دادنش معلومه که عصبانیه از دستم
- ارمان به جون خودم خواب موندم مگر تو که میدونی من همیشه یر حرفم هستم .....
دریا دید ما داریم بحث میکنیم رفت تو اشپزخونه ....
اروم گفت :
- وقتی 5 نمره از نمره ی اخر ترمت کم کردم حالت جا میاد ....
- ارمان .... بابا اذیتمون نکن دیگه .... فهمیدی فرزاد داره پدر میشه ...
- بله فهمیدم با این حرف های قشنگ شما که داشتید به خواهرتون میزدید مگه میشه نفهمید ....
وای خاک عالم یعنی همش رو شنید ....
سرم رو انداختم پایین .....
یه داد بلندی زد ....
- پات چی شده ؟
- چرا داد میزنی نمیگی دریا میترسه ... هیچی سینی چای ریخت روی پام ...
- چچچچچچی
؟؟؟؟؟؟ یه بار نشد تو شیطونی نکنی .... خدا به داد شوهرت برسه
شوهرم تویی اقا ارمان .... پس خدا به داد تو برسه
- اه من کی شیطونی کردم .... سینیه چای دست صبری خانم بود من چی کنم ....
- یه نگاهی به پات کردی ؟ برو یه شلوارک بپوش بیار کرم ضد سوختگی بزنم برات .....
با تعجب نگاش کردم این چی میگفت .... از ارمان بعید بود که این حرف ها رو بزنه .....
- نمیخواد بابا هیچی نشد ه .....
بهم اخم کرد
- بیا برو .... زیاد داری حرف میزنی ....
- خیله خوب بابا چرا این طوری میکنی الان به دریا میگم برام کرم بزنه ....
با ناراحتی رفت تو اتاقش یعنی به خاطر پام ناراحت شد یا به خاطر چیز دیگه
بعید میدونم ارمان به خاطر پام ناراحت شده باشه ....
شاید برای صبح ناراحت شده یا شایدم برای حرف هام ....
هزار تا علامت سوال اومد تو مغزم ....
داشتم باجزوه هام سرو کله میزدم که گوشیم زنگ خورد مریم بود ....
بلاخره اون روزی که نباید می یومد اومد روزی که فرداش امتحان داشتم اونم با درس اقا ارمان ...
طبق قولی که بهم داد بود عمل کرد بهم گفت که بعد از شام برم پیشش برای اشکال هام .....
جواب سوال های مریم رو دادم ..... گوشیم رو هم خاموش کرد تا این مهران باز به کلش نزنه زنگ بزنه کلی حرف بزنه ....
لباس هامو عوض کردم یه لباس مناسب پوشیدم تا مثل اون دفعه نخواد بهم تذکر بده ....
موهام رو شونه کردم بالا بستم ....
یه نگاهی به خودم تو اینه کردم مثل این دختر بچه ها شده بودم ....
کتاب و جزوه هامو برداشتم رفتم به طرف اتاقش ...
صداش میومد که داشت با تلفن حرف میزد ....
بچه پرو تلفن مجانی پیدا کرده هی حرف میزنه ....
یادم باشه پس فردا که بابا اومد بهش بگم اگه پول تلفن زیاد اومد همش تقصیره این ارمانه .....
در زدم رفتم تو ....
روی تخت نشسته بود همین طور که داشت حرف میزد بهم اشاره کرد که بشینم روی صندلی کنار میزش ....
حالا که داره تلفن حرف میزنه از فرصت استفاده کردم ببینم میتونم سوال ها رو پیدا کنم ....
اروم طوری که نفهمه کشویه میزش رو کشیدم ....
هر چی گشتم پیدا نکردم ....
برگشتم دیدم ارمان داره چهار چشمی من رو نگاه میکنه ....
- میشه بگی دنبال چی میگردی ؟
زود هل شدم ...
- من هیچی داشتم دنبال خودکارم میگشتم ....
- صد بار بهت گفتم به من دروغ نگو فهمیدی.... خانم با هوش مطمئن باش من هیچ وقت سوال ها رو یه جایی نمیذارم که شما پیدا کنی ....
سرم رو انداختم پایین .... اه ساحل ببین اول کاری چه سوتی دادی ....
- خوب پس دیگه از اول شروع میکنم برات توضیح میدم .... فقط دلم میخواد حواست بره یه جایی دیگه اون وقت من میدونم و تو متوجه شدی ....
خوب من چی کنم میخواستی برای خودت هیکل به این قشنگی درست نکنی که من همش فکرم بره به جایی بد بد ....
شروع کرد به تو ضیح دادن .....به اون قسمتی هایی که میگفت مهمه خیلی خوب دقت میکردم چون مطمئن بودم از اون جا ها سوال میده ....
ان قدر دو تایی رفته بودم تو فاز درس اصلا متوجه نشدیم که ساعت 3 صبحه
هر بخشی که تموم میشد چند تا ازم سوال میکرد که خیالش راحت بشه که گوش میدم ....
- ارمان میشه این سوال رو یه بار دیگه توضیح بدی ...
سرش رو آورد بالا حیره شدم تو دو تا چشم هاس سبزش ....
قربون خدا برم چی افریده ....
- حواست به درس باشه خانم .... اگه خوب گوش میکردی همون موقعه متوجه میشدی الان هم دیگه توضیح نمیدم بسه .... ساعته 3 ... صبح باید 8 سر کلاس باشی پس برو بخواب دیگه بسه ....
مطمئن بودم با این چند تا سوالی که بهم گفته بود مهمه قبول نمیشدم ...
- ارمان ... چرا زدی زیر قولت خوبه بقیه رو هم بگو دیگه با این چند تا سوالی که گفتی مهمه من قبول نمیشم که ....
- اول این که کی گفته اون ها سوال های امتحانه ؟؟؟؟؟ من فقط گفتم مهمه ... بعدشم من وظیفه ندارم که همه ی قسمت های کتاب و جزوه رو با شما کار کنم .... باید خودت میخوندی .....
- ارمان یعنی چی خوب چرا زود تر نگفتی .... من به امید تو موندم مگر نه خودم میشستم میخوندم ....
- خوب من چی کنم الان برو بخون ....
عجب ادمیه ها دو هفته است من دارم بهش میگم ....
- خیلی نامردی ارمان ...
با حرص از جام بلند شدم برم تو اتاق خودم ....
انگار دلش برام سوخت چون بهم گفت :
- خیلی خوب بیا این جایی که بهم میگم رو بیشتر بخون ....
نزدیک صد صفحه رو برام علامت زد ...
خوب اگه کل کتاب رو بخونم که سنگین ترم .... زورش میاد چند تا سوال رو بهم بگه ....
رفتم تو اتاقم با هر بدبختی که میشد تا صبح بیدار موندم اون صفحه ها رو خوندم ....
چراغ اتاق ارمان هم روشن بود نمیخواستم غرورم رو بشکنم هی برم ازش سوال بپرسم ....
تا نزدیک های ساعت 6 صبح خوندم دیگه چشم هام باز نمیشد ....
میخواستم یه ساعتی بخوابم ولی از ترس این که خواب بمونم نخوابیدم ...
بهترین کاری که میشد خواب از سرم بپره این بود که برم حموم ...
حوله و لباس هام برداشتم رفت تو حموم ....
یه ساعتی با خودم تو حموم اب بازی کردم ....
از حموم اومدم بیرون نزدیک های ساعت 7 بود سریع لباس ها پوشیدم ...
یه ذره موهام رو خشک کردم بعدش مانتو مقنعه رو هم پوشیدم ....
با مریم قرار گذاشته بودم که یه ساعت قبل از امتحان دانشگاه باشم تا بتونیم اشکال های هم رو برطرف کنیم ....
یه رژ کمرنگ زدم تا صورتم رو از اون حالت بی حالی از بین ببره ....
صبری خانم رفت بود نون تازه خریده بود ....
چند لقمه نون و پنیر خوردم راه افتادم به طرف دانشگاه ...
خیلی دلم میخواست ببینم ارمان برای امتحان میاد یا نه ....
ماشینش که تو پارکینگ بود پس معلومه نمیخواد بیاد ....
سریع رسیدم دانشگاه ...
تا یه ربع قبل از امتحان با مریم جزوه ها رو خوندیم ....
اشکال هال هامون از هم پرسیدیم ....
چند تا از پسر اومدن بهم التماس دعا گفتن ....
منظورشون از التماس دعا این بود که تقلب بهشون برسونم ....
هر دفعه سر امتحان کلی برگه جا به جا میکردم البته تا حالا سر کلاس ارمان این کار رو نکرده بودم ....
ارمان خیلی با هوش بود از حرکت چشمام میفهمید که میخوام یه کاریی بکنم .. برای همین هیچ وقت سر کلاسش از این کار ها نکردم
از روی شماره ی کارت رفتیم نشستیم روی صندلی ها ...
خوشبختانه من و مریم تو ی یه کلاس بودیم ....
بغل دستم یه پسره نشسته بود که همش چشمک میزید ....
اروم طوری که کسی متوجه نشه ...
- اقا لطفا اون چشم مبارکو هی تکون نده بابا الان مراقبه میاد سراغمون ....
خندید و یه چشمی قشنگی گفت .....
استرس گرفته بودم با این که حدس میزدم سوال ها رو بلد باشم ولی ته دلم خالی بود .....
سوال ها رو پخش کردن تعداد سوال ها خیلی زیاد بود ...
ارمان خیلی نامردی !!!!!!!!!!!!! فکر کنم از 30 سوال ارمان 20 تاش رو با من کار کرده بود .....
خوب خدا رو شکر حداقل قبول میشم ....
هر یه ربع اون پسره اروم صدا میکرد ....
- اه بابا بذار خودم بنویسم بعدش به تو میرسونم ....
به جوابش اعتنا نکردم ....
یکی یکی سوال ها رو خوندم جواب دادم .....
مونده اون ده سوالی که ارمان بهم نگفته بود ....
بهترین کار این بود که از اون پسر بغل دستی بپرسم ....
دلم نمیخواست مراقبه بهم شک کنه ...
اروم به پسره اون سوال ها رو اشاره کردم ....
سرش رو تکون داد که یعنی نوچ اول تو باید بگی ....
چند تا سوال الکی که بارمش کمتر بود رو بهش گفتم تا خیالش راحت باشه ...
دوباره یه چشمکی بهم زد ....
داشتم جواب ها رو توی یه برگه ی کوچلو می نوشت ....
وای چرا داره دیوانه بازی در میاره .... اخه این برگه رو چه جوری میخواد بده به من ....
همین که مراقبه روش به یه طرف دیگه کرد کاغد رو پرت کردم به طرف ...
خیالم راحت شد سریع گذاشتم تو جیم مانتوم که تو موقعیت خوب بنویسم
به درو و ر نگاه کردم کسی حواسش نبود برگه رو اروم دراوردم چون کوچک بود زیاد معلوم نمیشد که دستمه ....
خودکار رو برداشتم بنویسم که دو تا کفش جلوم ظاهر شد ....
سرم رو بلند کردم ارمان بود ....
دستم اروم گذاشتم روی برگه ولی دیگه کار از کار گذشته بود ارمان برگه
رو دید ....
بار ها تو کلاس به دانشجو ها گفته بود از تقلب متنفره ....
از ترس داشتم سکته میکردم اگه برگه امتحان رو از دستم بگیره چی کار کنم
یه جوری نگاهم کرد که دلم میخواست از خجالت اب بشم برم روی زمین ...
سرم رو اورد پایین بهم گفت :
- برگه رو بده به من تا از کلاس ننداختمت بیرون ....
- ارمان به خدا هنوز هیچی ننوشتم ...
- ساکت شو ببینم من الان استادتم و دلم میخواد از کلاس بندازمت بیرون ...
داشت اشکم در میومد ....
- استاد غلط کردم بیا این برگه برای خودت ....
با یه لحن زشتی برگه رو از دستم گرفت سریع گذاشت با جیبش ....
چند تا دانشجو ها سوال داشتند رفت جواب سوال اون ها رو بده ....
یه قطره اشک از چشم اومد خیلی ناراحت شدم اون حق نداشت این کار رو بکنه .....
هر چی بلد بودم سریع نوشتم از کلاس خارج شدم ....
منتظر مریم نشدم .....
با سرعت زیاد رانندگی کردم به طرف خونه .....
ماشین رو پارک کردم هیچ کس خونه نبود ....
دویدم به طرف اتاقم در رو هم فقل کردم ....
خدا اخه مگه من چه گناهی کردم که ارمان با من این طوری میکنه انگار بقیه ی دانشجو ها اصلا تقلب نکردن ....
این همه زحمت بکش به حرف اون غول بی سر و پا گوش بده اخر سرم به خاطر تقلب از ترم حذفم کنه .....
لب تابم رو روش کردم یه اهنگ غمگین گذاشتم ....
ای وای
دیدی چی شد
دل ما عاشق کی شد....
ای وای
خنده حروم شد
توی عاشقی کارم تموم شد....
ای وای
نکنه عاشقشم هنوز
نکنه هنوز دوسش دارم و
نکنه میخوام بشینه دوباره کنارم
ای وای
جواب دلمو چی بدم و
سراغ تو رو بگیرن و نباشی
تو رو نبینن و
اگه قرار باشه دیگه از تو نخونم و
ای وای
ببین چجوری می لرزم و
اشک می ریزم و
هی دور خودم میچرخمو
میخندومو گریه میکنمو
هرکی میبینتم میگه این دیوونه رو
بعد تو خنده محاله
بعد تو حالم خرابه
بعد تو حالم خرابه
دیگه بدون تو نمیتونم نفس بکشم
از یه طرف هم نمیخوام توی قفس بمونم
دیدی چی شد
بدون بدون تو تموم کار قلب و دلم
بدون اینو که بدون تو دیگه یه دیوونم
می دونم
جواب دلمو چی بدم و
سراغ تو رو بگیرن و نباشی
تو رو نبینن و
اگه قرار باشه دیگه از تو نخونم و
ای وای
ببین چجوری می لرزم و
اشک می ریزم و
هی دور خودم میچرخمو
میخندومو گریه میکنمو
هرکی میبینتم میگه این دیوونه رو
به حال خودم گریه کردم حق من نبود که ارمان بخواد این طوری با من رفتار کنه ....
من بدبخت عاشق کی شدم عاشق پسری که حتمی حاضر نیست به من یه نگاهی بکنه .....
صدای در خونه اومد ....
حتما صبری خانم بود ..... مطمئن بودم الان میاد بالا اهنگ رو کم کردم ...
با دست اشک هامو پاک کردم ....
صدای در اومد ...
- بله ؟
- سلام دخترم خوبی میشه بیا تو ....
نمیخواستم منو با این قیافه ببینه ولی مگه میشد بگی نه نیا تو .....
- بله بفرمایید ....
لباسم رو صاف کردم نشستم روی تخت ....
- خوبی عزیزم ؟ امتحانت رو خوبی دادی دیگه خلاص شدی ها ....
سرم پایین بود ....
- ساحل جان چرا سرت پایینه منو نگاه کن ...
سرم بلند کردم همین که نگاهم بهش افتاد دوباره زدم زیر گریه ...
الان بیچاره فکر میکنه من از دست اون دارم گریه میکنم ....
- اوا ساحل جان چه شد ؟ نبینم تو این طوری گریه کنی .... دوست نداری نگو ولی ترو خدا گریه نکن ....
جوابش رو ندادم بغض راه گلوم رو گرفته بود اومد نزدیک تر بهم نشست کنارم روی تخت ....
- دختر قشنگ گریه نکن دیگه امتحانت رو بد دای ؟ یا باز با اقا ارمان دعوات شده ....
اه اسم این ارمان نامرد رو جلوم نیار که حالم ازش بهم میخوره اخه مگه انسان هم ان قدر بی احساس و سنگ دل میشه ....
- صبری خانم دلم هوای مامان بابام رو کرده میدونید چند ماه ندیدمشون ...
سرم رو گرفت تو بغلش ...
- الهی قربونت برم دیگه تموم شد مامان بابات فردا میان دیگه .... پاشو گریه نکن فردا تو رو این طوری ببین فکر میکنند من کتکت زدم ها ....
با همه ی بدبختی هام خندیدم ....
برای اولین بار تو زندگیم عاشق شدم و بعدش شکست خوردم ....
- پاشو بیا یه ذره من به کمک کن دختر کوچلو الان اقا ارمان میاد ها ....
- صبری خانم هر چی درست کردید فقط برای دو نفر درست کنید باشه ارمان رو سر ادم حساب نکنید .....
از اون خنده های با مزه و کرد
- باز چی شده ساحل خانم من نمیدونم شما دو تا چرا مثل تام و جری همش با هم جنگ دارید .... پاشو بیا اشتیتون بدم بابا ....
- صبری خانم هر دفعه من کوتاه اومدم این دفعه دیگه کوتاه نمیام خیلی پرو شده به خدا .....
یه ذره با هام صبحت کرد .....
همیشه از نصیحت کردن بد می یومد ولی صبری خانم هیشه با ارامش و خنده یه حرفی رو بهم میزد ....
بعد از حرف هاش دو تایی با هم رفتیم پایین ....
یه ذره بهش کمک کردم ....
کاهو رو خورد کردم یه سالاد مشتی درست کردم
ان شالله اگه ارمان بخوره سالاد تو شکمش تبدیل به مار بشه ...
از فکر خودم خنده ام گرفت ....
با صدای ترمز ماشین ارمان از جا پریدم ....
سریع دویدم تو اتاقم اگه بفمه من گریه کردم هی میخواد مسخره کنه ....
از پنحره ی خودم نگاه کردم از این بالا هم میشد فهمید که خیلی عصبانی و ناراحته .....
خوب به من چه مگه بقیه تقلب نمیکنند ..... حتما تا الان به بخش اموزش خبر داده که حذفم کنند ....
وای من چه قدر بد بختم ....
صدای زنگ گوشیم بلند شد مهرا ن بود طبق معمول مزاحم همیشگی ....
یه ذره با هاش حرف زدم برای سرگرمی خوب بود ازم خواست که بعد از ظهر با هاش برم بیرون ....
یه ذره فکر کردم اگه فردا مامان و بابا بیان سرگرم اون ها میشم دیگه نمیتونم برم .....
برای همین بهش گفتم که میام اونم از خدا خواسته قبول کرد ....
ازم خواست که خودش بیاد دنبالم ....
ادرس رو بهش دادم .....
قرار شد ساعت 5 بیاد سر خیابون ..........
هر چی صبری خانم برای نهار صدام کرد نرفتم پایین دوست نداشتم چشم هام بیفته تو اون چشم های نامرد ....
خودم رو مشغول لب تاب و نت کردم ....
یه ذره هم با مریم اسمس بازی کردم تا ساعت 5 بشه .....
با خودم تصمیم گرفتم این دفعه که با مهران رفتم بیرون بهش بگم که دیگه همه چی تموم بشه ....
وجدانم قبول نمیکرد که کسی رو بذارم سر کار ....
یه تاپ زیر مانتوم پوشیدم ....
حوصله ی ارایش کردن رو نداشتم یه رژ کمرنگ صورتی زدم
یه مانتو ی خیلی ساده با یه شال هم پوشیدم ....
بهم میس انداخت که یعنی من دم درم ....
سریع رفتم پایین ارمان خونه نبود خدا رو شکر مگر نه میخواست گیر بده کجا میری .....
از صبری خانم خداحافظی کردم که برم ...
- دخترم ساعت چند برمیگیدی ؟ میخواستیم بریم خرید ....
- من تا یکی دو ساعت دیگه میام باشه ؟ میام که دوتایی بریم خرید
- باشه ولی اقا ارمان به من گفت جایی نرید با هاتون کار داره رفت از سر کوچه چیزی بگیره اگه صبر کنی الان میاد .....
- اگه اومد خونه بهش بگید هر کاری دوست داره بکنه من با هاش حرفی ندارم
حتما میخواد بگه این ترم حذف شدی دیگه ....
مهران سر کوچه منتظرم بود یه نکاهی به کوچه انداختم خلوت بود سریع سوار ماشین شدم اونم از ترسش سریع گاز داد ....
- سلام عرض شد خوشگل خانم ....
خیلی سرد جواب دادم
- سلام ....
- وای وای باز خانم عصبانیتشو اورده برای من اشکال نداره من صبورم ....
- مهران حوصله ندارم ها با من کاری داشتی ؟
- وا ساحل جان حالا چرا ان قدر عصبانی هستی ....
داشتم همه ی حرص هامو سر این بدبخت در میاوردم ....
- عصبانی نیستم بگو چی کارم داشتی ؟
- اهان یه ذره به خودت مسلط باش میخوام ببرمت یه جای خوب ....
- همچین میگی انگار من دیوانه ام ..... کجا ؟
- صبر کنم خانم موشه میریم می بینی .....
یه اهنگ قشنگ و شاد خارجی گذاشت نه من حرف زدم نه اون .....
کم کم داشت از شهر خارج میشد ....
استرس داشتم یعنی کجا میخواست من رو ببره ...
- کجا داری میری ؟
- چرا میپرسی ؟ صبر کن عزیزم خودت میفهمی ..... بهت میگم ....
- تو الان باید به من بگی کجا داریم میریم نه بعدا ....
- ساحل عزیزم اروم باشه مگه از من میترسی ؟
دوست نداشتم فکر کنه من ازش میترسم برای همین سعی کردم خونسرد باشم
- نه نمیترسم ولی دوست ندارم با یه نفر غریبه برم خارج از شهر ....
غش غش خندید.....
- غریبه ؟ کی گفته من غریبه هستم تو قراره زن من بشی ....
این چی داره میگه همه ی و جودم رو ترس گرفته بود ....
- حالت خوبه ؟ چی داری میگی ؟ کی گفته من قرار زن تو بشم ...
- اه اه دیگه نشد ها الان داریم میریم یه جا که تو زن من بشی دیگه ....
خدا مهران داره چی کار میکنه ... کجا میخواد من رو ببره ....
تو چشم هام اشک جمع شد
- خفه شو چی داری میگی نگه دار میخوام پیدا بشم ....
دستم رفت طرف در که در رو باز کنم ولی اون زرنگ تر از اونی بود فکرش رو میکرد در رو قفل کرد ....
- شیطون خانم میخواستی چی کار کنی ؟
اشک هام همین طوری داشت می یومد ...
از فکر اینکه مهران میخواد چی بلایی سرم بیاره داشتم دیوانه میشدم ....
- مهران چی از جونم میخوای اخه ؟ هر چی پول بخوای بهت میدم ....
- اه نه بابا حاضری چیز های دیگه هم بهم بدی ؟؟؟؟؟؟
- خفه شو مهران بذار من برم ازت خواهش میکنم ....
- نوچ نمیشه عزیزم هلویی مثل تو رو چه جوری ول کنم .... تازه فکر نمیکنم دوستام هم بتونند از تو دل بکنند حالا میریم اشنا میشی با هاشون ...
یعنی مهران با دوستاش میخواستند به من ....
وای خدا .... همیشه وقتی از این حادثه ها تو روزنامه میخوندم حالم بد میشد ....
حالا قرار سر خودم بلا بیارن ....
احمق .... یعنی این همه مدت مهران .....
چه قدر من نفهم بودم ... وای خدا ترو خدا کمکم کن فردا مامان بابام میان من چه جوری تو چشم هاشون نکاه کنم اخه ....
شروع کردم به گریه و داد و بیداد کردن تا شاید ماشینی از کنارمون رد بشه بفمه ....
خیلی از شهر دور شده بودیم .....
- ساکت باشه لعنتی ....
- نمیخوام دست به من نزن کثافت ....
یه دونه سیلی محکم زد تو گوشم ....
دستم رو بردم به طرف صورتم ....
دستم خونی شد از بینی داشت خون می یومد ....
احمق بیشعور ....
- درست حرف بزن ساحل خانم یه کاری نکن کار من و دوستام که باهات تموم شد یه بلای دیگه سرت بیاریم ....
دوباره شروع کردم به داد و بیدا کردن ......
اونم نامردی نکرد یه دستمال از پشت دراورد گرفت جلوی بینیم دیگه هیچی نفهمیدم اروم چشم ها بسته شد .....
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین