کی گفته من شیطونم؟ "13"
چشم هامو که باز کردم همه جا تاریک بود فقط نور یه چراغ که اونم خیلی کمرنگ بود به چشم ها میخورد ....
این جا کجاست ؟ ....
تازه یادم اومد که مهران نامرد من رو اورده این جا ....
نگاهی به دور ور کردم یه سالن دربه داغونی بود ....
فقط چند تا طباب یه تخت چوبی کثیف این جا بود ....
ترسم همه ی وجودم رو گرفته بود ....
خدا یعنی مهران جدی جدی من رو دزدیده و میخواد بلا سرم بیاره ....
صدای های مختلفی میومد .....
صدای دعوا ....
یعنی دارن سر من دعوا میکنند که کدوم اول من رو بدبخت کنند ....
کیفم کنارم بود برش داشتم همچی سر جاش بود به غیر از موبایلم اه لعنتی .
تو کیفم یه اینه ی کوچک داشتم ....
اینه رو دراوردم خودم رو دیدم روی بینیم خونی بود کثافت بین چه بلایی سر من اورده ....
باید یه کاری میکردم قبل از این که اون ها بخوان به هدفشون برسند ...
یه پنجره ی کوچک ته سالن بود ....
باید از اون جا فرار میکردم ولی ارتفاعش خیلی بلند بود ....
یه نگاهی کردم هیچی نبود که بشه برم روش و قدم بلند تر بشه ....
صدای در اومد ...
سریع برگشتم به طرف جایی که نشسته بودم ....
مثل قبل نشستم که شک نکنند ....
یه پسره در رو باز کرد ....
یه پسره جوون بودچون اتاق خیلی تاریک بود نمیشد فهمید چه شکلیه ...
رفتم همه ی چراغ ها رو روشن کرد ....
تازه قیافه اش رو دیدم به نظرم اشنا بود ولی هر چی فکر کردم یادم نیومد که کجا دیدمش ....
- خانم کوچلو زیاد فکر نکنند یه سال پیش من و شما با هم همکلاس بود یادت نیست ....
هر چی فکر کردم یادم نیومد ....
- چی از جونم میخواید ترو خدا بذارید من برم خانواده ام نگرانند ؟
- نه با با خوبه گفتی ... چشم همین الان میذاریم بری فقط بعد از این که کارمون با تو تموم شد ....
غش غش خندید ....
خنده هاش داشت دیوانه میکرد ....
از جام بلند شدم با پا محکم زدم تو ی شکمش ....
اومدم سریع فرار کنم که از پشت بلیزم رو گرفت ...
- کجا خانم خوشگله من زدی میخوای فرار کنی اره ؟ بیا این تقدیم با عشق ...
یه مشت محکم زد تو ی شکمم که باعث شدم پرت بشم روی زمین ....
- حقته دختری پرو ....
از شدت درد ناله میکردم ....
دستم رو بردم زیر مانتو م شکمم داغ بود انکار اب جوش ریختن روش ...
سرم رو اوردم بالا یارو داشت میومد به طرفم ....
نه اگه یه دونه دیگه از اون مشت ها بهم بزنه من نابود میشم ....
اومد بالای سرم یه نگاهی بهم کرد ...
- بلند شو بینم ....
- نمیخوام ولی کن دیوانه نمیتونم بلند بشم ازت خواهش میکنم ولم کن ...
درد شکمم امونم رو بریده بود نمیتونستم حرف بزنم ....
- بهت گفتم بلند شو بیا روی تخت ...
بهش التماس کردم اشک هام شر شر داشت میومد...
- گریه نکن فعلا باهات کاری ندارم بیا روی تخت بشین برای خودت میگم ....
یه ذره خیالم راحت شد ....
- نمیخوایم گمشو برو ....
- بیشعور انگار هر چی بهت لطف میکنم بد تر میکنی اره ...
پاش رو گذاشت روی دستم ....
جیغ رفت هوا ...
- ولم کن دستم شکست ...
- تا تو باشی دیگه بلبل زبونی نکنی .... مراقب خودت باش خانم کوچلو ... من و دوستام مخصوصا مهران .... امشب باهات زیاد کار داریم ها ....
رفت در رو هم محکم پشت سرش بست .....
اگه شدت دل درد نمیتونستم از جام تکون بخورم فقط اروم ناله میکردم ....
درد شکمم از یه طرف درد دستم هم داشت بیشتر میشد ...
بیشعور نمیگه پاش به اندازه ی پای غوله ..... دستم رو شکست ....
جرائت نمیکردم مانتوم رو در بیارم ببینم شکمم چه شده میترسیدم اگه بینم حالم بد تربشه ....
مطمئن بودم کلیه هام اسیب داده چون بدجور درد میکرد ...
با هزار ناله تونستم اروم بخوابم رو ی زمین ....
اگه میخوابیدم و خوابم میبرد این حتما هر کاری دوست داشتن میکرد ....
دستم رو دراز کردم کیفم رو اوردم جلو تر ....
هر چی توش بود ر ریختم زمین ....
چیزی که به درد بخوره نداشتم ....
یه شال تو کیفم بود از توکیف دراوردم ....
پیچیدم دور شکمم تا شاید یه ذره از دردم کمتر بشه ولی نشد ....
دستش بدجوری قوی بود ....
این ها حتما میخوان هر چند دقیقه ای به نوبت بیان کتک بزنن ...
اون از مهران که تو ماشین بهم سیلی زد این هم از این پسره ....
چرا من هیچ کدوم از این ها رو نمیشناختم اخه ....
سرکلاس ها تعداد دانشجو ها خیلی زیاد میشد شاید برای همین بود که اون ها من رو می دیدند ولی من اون ها رو نمیدیدم ....
هر چند دقیقه ای شکمم بد جوری میسوخت ...
اون تنها راهی که میتونستم فرار کنم رو هم از دست دادم چون دیگه عمرا بتونم با این درد از پنجره خارج بشم ....
صدای جر و بحث میومد .....
از صدای دادو بیداد اون ها من این اتاق ترسیدم ...
بد جور داشتند با هم دعوا میکردن ....
صدایی که داشت دعوا میکرد به نظرم اشنا اومد ....
ان قدر که درد داشتم مخم یاری نمیکرد بفهمم صدای کیه ...
حتی نمیدونستم ساعت چنده ...
خدایا خودت کمکم کن ....
دلم نمیخواد به گناه الوده بشم ....
کاش مثل دختر های خیابونی بودم اون وقت دلم نمیسوخت ...............
در باز شد مهران اومد تو ....
دلم میخواست بلند میشدم تف میانداختم تو صورتش ...
اما حیف که نمیتونستم ....
اومد جلو مثل یه کاغذ لوله شدم بودم از درد ....
اومد نشست کنارم روی زمین ....
- خوبی جوجه خوشگل ؟
جوابش رو ندادم با دستش دو طرف صورتم رو گرفت ...
- چرا جوابم رو نمیدی عزیزم ؟ بهت قول میدم به خودتم خوش بگذره ....
الان وقت اون این بود که تف بندازم تو صورتش ....
اولش از کارم تعجب کرد ولی بهش یه سیلی محکم زد که گفتم پرده ی گوشم پاره شد ....
دستم رو بردم طرف گوشم ...
داشت خون می یومد ....
- ببین سعی کن دختر خوبی باشی خوب ؟؟ بقیه ی دختر هام مثل تو میخواستن مقاومت کنند ولی نتونستند ....پس خودتو کنترل کن ... باشه ساحل جونم...
دختر های دیگه .... یعنی مهران با دختر های دیگه هم همین کار رو میکرد ....
- حالم ازتون بهم میخوره .... تو مثلا مردی ؟
خندید ....
- نه بقیه بهم میگن نامرد مخصوصا دختر های که اومدن این جا ....
صورتش رو اورد جلوم ....
محکم تو طرفم صورتم رو گرفت ......
- من میرم بیرون یه ربع دیگه با ارش میام باشه خانم کوچلو ؟؟
گریه کردم اونم با صدای بلند ....
با صدای گریه ی من غش غش خندید ....
- اخی میترسی اره ؟
سرم رو انداختم پایین .....
روی مانتو پر شده بود از قطر های خون و اشک .....
طناب کنار تخت رو برداشت اومد جلو دست و پام رو محکم بست ....
در رو بست و رفت .....
دوباره وسایل های کیفم رو ریختم بیرون ....
یه تسبیح کوچلو سبز رنگ از تو کیفم پیدا کردم ......
شروع کردم به صلوات فرستادن ....
هر دقیقه ای که میگذشت انگار یه قرن بود ....
کمتر از ده دقیقه مهران و دوستش که الان میدونستم اسمش ارشه اومدن تو ..
- خوب ساحل خانم عملیات رو شروع کنیم اره ؟ اول من یا ارش .....
بغض گلوم دوباره ترکید بلند زدم زیر گریه ....
- ترو خدا بهم کاری نداشته باشید من پاکم نمیخوام به گناه الوده بشم ...
ارشه یه نگاه چپی بهم کرد ....
- برو خودتو خر کن مگه میشه دختر خوشگلی مثل تو پاک باشه ...
مهران اومد جلو از موهام گرفت بلندم کرد ....
درد شکمم یادم رفته بود از زور ترس نمیتونستم چی کار باید بکنم ...
- تا حالا کسی بهت گفته لب هات خیلی خوشگله ؟
مهران خندید ....
- ارش چه سوال هایی میپرسی ؟ خوب اره دیگه فکر کنم هزار نفر بهش گفتن مگه نه خانم موشه ؟......
از طرز حرف زدنشون حالم داشت بهم میخورد ...
کثافتا هیچی حالیشون نبود ...
- اگه الان یه چاقو بهم بدید خودم رو بکشم بهتر از اینه که زیر دست شما بیفتم ....
- اه یه چیزی هم از خانم شنیدم ... نمیخواد عزیزم خودکشی برای چی ...
مهران یه ذره قدم زد و به ارش گفت :
- ارش برو اون دوربین رو بیار که از این ساحل خانم گل چند تا عکس ناقابل بگیریم در حین عملیات ....
تو دلم داشت دعا میکردم ....
ارش رفت ولی چند دقیقه گذشت نیومد مهران حسابی عصبانی شده بود ...
سرش رو از در برد بیرون با صدای بلندش ارش رو صدا کرد ...
- ارش پس کدوم گوری موندی بدو بابا دلم اب افتاد ....
کثافت انگار من غذاش بودم ...
ارش سراسیمه اومد ....
- مهران پلیس ....
- چی پلیس ؟؟؟؟ چی داری میگی ؟
- مهران پاشو وسایل هاتو جمع کن ... میگم پلیس اومد الانه که بریزن تو ... تعدادشون زیاد .... فکر کنم ازاده کار خودشو کرد .... زهرش رو ریخت ... پاشو ما رو فروخت به پلیس ....
از خوش حالی داشتم پرواز میکردم خدا یعنی من از دست این دو تا غول نجات پیدا کردم ....
مهران دست هامو خیلی محکم بسته بود ....
اون ها سریع فرار کردن ....
به چند دقیقه نرسید که دو تا پلیس و چند تا مامور اومدن تو ....
یکی از پلیس ها زن بود اومد جلو ....
بازم از چشم هام اشک می یومد ولی این دفعه اشک شوق بود ....
- دخترم حالت خوبه ؟؟؟ دیگه تموم شد گریه نکن ... بلایی سرت اوردن ... اون ها بهت ....
نذاشتم حرفش رو ادامه بده می دونستم منظورش چیه ....
- نه نه .... ولی حسابی کتکم زدن .... به شکمم ضربه وارد کردن اصلا نمیتونم از جام تکون بخورم ...
- خوب الهی شکر به اوژانس زنگ زدیم الان میرسه ....
اومد جلو طناب رو باز کرد کمکم کرد که از جام بلند شم خدا رو شکر لباس و روسری داشتم مگر نه جلوی این همه پلیس ابروم میرفت ....
با ناله گفتم :
- خانم دستگیرشون کردید ؟
- اره دخترم دیگه نگران نباش دستگیر شدن ما چند وقته دنبال این ها میگیریم تا این که چند روز پیش یکی از اون دختر هایی که مثل شما گرفتار شده بود ادرس این جا رو داد .... خدا خیلی دوست داشته که نذاشته بلایی سرت بیاد .... میدونی دختر هایی که گرفتار این گروه شدن چه بلایی سرشون اومده ... یا روانی شدن یا خودکشی کردن ....
تنم شروع به لرزش کرد ....
یعنی اگه این ها نمیرسیدن من باید چی کار میکرد ....
- خانم ساعت چنده ؟
- ساعت 2 شبه عزیزم ... درد داری اره رنگ پریده الان امبولانس میرسه ....
آمبولانس که رسید ....
سوار امبولانس شدم ... نمیتونستم دستم رو تکون بدم ...
سر یع سرم بهم وصل کردن ......
تازه متوجه شدم از شکمم خون اومده ....
نمیدونم توی سرم چی بود که حس کردم داره خوابم میگره ...
میترسیدم بخوابم ...
- اقا ترو خدا از کنار من تکون نخورید من میترسم .... اگه اون ها بازم بخوان من رو بدزدن ....
دست خودم نبود شروع کردم به گریه کردن ....
- خانم اروم باشید ماشین پلیس پشت سر ماست .... ما کنارتونیم فقط یه شماره تماس به ما بدید تا برسونیم به دست خانواده اتون ....
نمیتونستم زیاد حرف بزنم فقط شماره ی ارمان رو توی برگه ای که بهم دادن نوشتم ....
- خانم داخل سرمتون امپول خواب اور تزریق کردیم پس اروم بخوابید ... فکر کنم شکمتون در اثر ضربه ای که خورده خونریزی کرده ....
با نگرانی نگاش کردم .....پس اون همه دردی که داشتم الکی نبود ....
ناخود اگاه دست دکتر رو گرفتم میترسیدم ....
اونم هم با ارامش نگاه کرد ....
چشم هام سنگین شد کم کم ....
خدایا شکرت .......
هر چی سعی میکردم پلک هامو باز نگه دارم نمیشد ....
چشم هام بسته شد و دیگه هیچی نفهمیدم ..
چشم هامو باز کردم ...
نور لامپ اذیتم میکرد دوباره چشم هامو بستم ...
یه یه ذره فکر کردم این جا کجاست ... از فکر اینکه نکنه دوباره من دزدیدن یه جیغ بلند کشیدم ....
یه نفر اومد طرف چون نو ر اذیتم میکرد نمی تونستم کامل چهره اش رو ببینم ...
اومد نزدیک تر فهمیدم ارمانه ...
خیالم راحت شد با این که از بابت اتفاق هایی که افتاده بود خجالت میکشیدم ولی از دیدنش خیلی خوش حال شدم ....
با نگرانی گفت :
- چیه چرا جیغ کشیدی .... حالت خوبه ؟
لباس هاش و موهاش خیلی نامرتب بود ....
اولین بار بود ارمان رو این شکلی میدیدم ....
همه ی مو هاش روی هوا بود .... چشم هاش قرمز بودن ....
- من میترسم ارمان اگه اون ها دوباره بخوان من رو بدزدن من می میرم ....
دستش رو مشت کرد ....
- من پیشتم بعدشم اون ها الان تو بازداشگاه هستن نگران نباش ....
سرش رو انداخت پایین با یه حالت خاصی گفت :
- ساحل اون ها بهت .......
متوجه منظورش شدم ، ارمان نباید این فکر رو میکرد ....
- نه نه .... فقط کتکم زدن ... یه مشت زدن تو شکمم که .... گریه مانع شد که ادامه ی حرفم رو بزنم .... یه دستمال بهم داد ...
- خیله خوب خیالم راحت شد ... نگران نباش من پیشتم باشه .....
برای اولین بار ان قدر مهربون حرف میزد ولی مثل همیشه همون ارمان مغرور بود ....
- ارمان ..... من .... من ...
- نمیخواد تو ضیح بدی این بحث بمونه برای بعدا ...
خیالم راحت شد حداقل نمیخواست الان دعوام کنه ....
- مامان و بابا اومدن ....
- نه هنوز شب بلیط دارن تا اون موقع تو هم مرخص میشه ...
- الان میتونیم بریم ؟
- نه باید چند تا ازت سوال بپرسن بعدش مرخص میشی ....
سوزن سرم بد جوری اذیتم میکرد مخصوصا این که دستم هم ضرب دیده بود ....
یه ذره تکونش دادم که باعث شد اخم بلند شده ...
ارمان دوباره اومد جلو ...
- چیه ؟؟ کجات درد میاد ....
- دستم خیلی درد میاد ....
- چرا ؟
- اخه اون کثافت پاش رو گذاشت روی دستم ....
از چشم هاش معلوم بود که هر لحظه داره بیشتر عصبانی میشه ....
بازم دستش رو مشت کرد اون جلوم ...
- اخه لعنتی من به تو چی بگم برای چی رفتی سوار ماشین اون بی همه چیز شدی ؟
پس ارمان همه چی خبر داشت که با پای خودم سوار ماشین مهران شدم ...
از چه طرفی درد داشتم و از یه طرفی دیگه حوصله دعوا و داد بیدا کردن ارمان رو نداشتم ....
- ارمان ترو خدا اصلا حالم خوب نیست ....
داد زد ...
- معلومه باید هم حالت خوب نباشه .... کاریه که خودت کردی ....
رفت بیرون در رو هم پشت سرش محکم بست ....
سرم رو بردم زیر پتو ....
خدایا شکرت به خاطر این که صحیح و سالم از خراب شده بیرون اومدم ....
چند تا مامور اومدن ازم چند تا سوال کردن ....
ارمان برگشت ....
دستش یه پلاستیک بود پر از خوراکی ....
پلاستیک رو گذاشت روی میز کنار تخت .....
- بگیر بخور .....
خدا خفت نکنه ارمان اگه یه ذره با حس بهم تعارف کنی اخه چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ...
لب هامو پیچوندم ....
- نمیخورم خودت بخور یه وقت ضعف نکنی میخوای داد بزنی ....
یه نیشخندی زد ...
- به جهنم خوب نخور ....
به جایی این که بگه تو مریضی باید تقویت بشی میگه به جهنم ...
عجب آدمیه ....
دکترو پرستار اومدن زخم شکمم رو دیدن ... ارمان رفت بیرون .... بعد از این که کار دکتر و پرستار تموم شد دوباره اومد ....
خدا رو شکر مرخصم کردن ....
لباسام هم خاکی شده بود هم خونی ...
- نمیشه بری برای من مانتو بیاری ....
با تعجب نگاهم کرد ....
- برای چی باید برم بیارم ؟
- مگه نمیبینی خونیه ؟
- نخیر نمیشه زود باش صبری خانم بیچاره پدرش دراومد دست تنها ....
جای زخمم بدجوری می سوخت ....
مثل جوجه اردک دنبال ارمان را افتادم ....
چون من اروم میرفتم فاصله ام با اون خیلی زیاد بود ....
خدا رو شکر حداقل در ماشین رو برام باز کرد ....
با سرعت زیاد رانندگی میکرد.......
نزدیک های خونه بودیم که از پرسیدم ....
- ارمان ؟
- هان ؟
- بی ادب هان چیه بگو بله ؟
- حوصله ندارم ها چی میگی ؟؟؟؟
- امتحان ها رو صحیح کردی ؟
سرش رو تکون داد که یعنی اره ....
وای با تقلبی که کردم من رو انداخته ....
- قبول شدم ...
ابرو هاش رو داد بالا ....
- چه جوری روت میشه این سوال رو بپرسی ؟؟؟؟ با اون تقلب قشنگت ....
- ارمان خواهش میکنم حالا این دفعه رو ببخش قول میدم دیگه تقلب نکنم ...
- نوچ نمیشه ....
- ارمان اذیت نکن دیگه افرین ...
- من نمره ها رو رد کردم میتونی بری تو سایت دانشگاه نمره ی قشنگ رو ببینی ..... ان شالله ترم دیگه قبول میشی .....
عجب نامردی بود دیگه تا خونه صحبتی نکردم ....
در ماشین رو باز کرد پیدا شدم ....
- بیا این کیفت رو بگیر جلوی زخمت تا صبری خانم مانتوی خونیت رو نبینه بندهی خدا الان سکته میکنه ....
خوب گفت اصلا حواسم به این نبود ...
صبری خانم تا من رو دید زد زیر گریه ....
- الهی قربونت برم تو کجا بودی اخه ؟ نمیگی من سکته میکنم ....
اومدم جواب بدم که ارمان زود تر از من گفت :
- صبری خانم خونه ی دوستش بوده موبایلش شارژ نداشه روش نشده به دوسش بگه .....
من به میگه دروغ نگو اون وقت خودش چه جوری دروغ برای خودش سر هم میکنه ....
- اره دیگه صبری خانم ببخشید شارژم تموم شد ...
- اخه مادر یه خبری باید به ما میدادی من داشتم سکته میکردم اقا ارمان هم مثل مرغ پا کنده از این اتاق میرفت به اون اتاق ....
ارمان سرفه کرد که صبری خانم ادامه نده .....
پس دیشب ارمان هم نگرانم بوده .....
اروم از پله ها رفتم بالا ...
لباس هامو دراوردم انداختم تو حموم که صبری خانم بهم نگه چرا خونیه ...
یه دوش سریع گرفتم ....
تو حموم چند بار اشکم از دست این زخم لعنتی دراومد ....
ان شالله دست دوتاتون بشکنه ....
هم دست مهران هم دست ارش ....
همه ی صحنه های دیشب اومد تو ذهنم ....
برای همین سریع از حموم اومدم بیرون ...
یه لباس خواب سفید پوشیدم.... که راحت باشم زخمم رو اذیت نکنه ...
لباسه تا روی زانو هام بود.... اخش راحت شدم ....
لب تاب رو روشن کردم سریع رفتم تو سایت دانشگاه که ببینم ارمان چه نمره ی قشنگی بهم داده ....
رمز و شماره ی دانشجویی رو وارد کردم .....
سریع رفتم تو قسمت نمره ها ....
باورم نمیشه قبول شده بودم پس ارمان تو ماشین چی میگفت ....
بهم 15 داده بود ....
سریع دویدم پایین ... خوش حال شدم اصلا توقع نداشتم که این نمره رو بهم بده ...
ارمان لباس هاشو عوض کرده بود بالای صندلی بود داشت لامپ لوستر رو درست میکرد ....
از پشت گرفتمش تکونش دادم ...
یه متر پرید ...
- وای ارمان مرسی ....
- ولم کن دیوانه الان میفتم .... دفعه ی اخرت باشه که تقلب میکنی ها خندیدم ....
دوباره پا هاش رو گرفتم تکونش دادم تعادلش بهم خورد منم نتونستم بگیرمش افتادم زمین اونم افتاد روی من ....
دقیق افتاد روی زخمم ...
- ای ... ای پاشو ارمان زخمم....
چشم هاشو بسته بود استغر الله برادر چشم هاتو باز کن ....
چون پشتش به من بود اصلا من رو ندیده بود ....
تازه نگاهش افتاد به من ....
نگاهش رفت به سمت گردن و سینه هام ....
چشم هاش گرد شد ....
وای خاک برسرم ببین من با چه لباسی اومدم پایین ....
صورتم شد رنگ گوجه فرنگی ....
- کجا رو نگاه میکنی بلند شو ببینم ....ای زخمم ....
تازه به خودش اومد ....
سریع بلند شد روی لباسم اون جایی که زخمی شده بود خونی بود ...
- ببین چی کار کردی دیوانه لباسم کثیف شد ....
صورتم اون هم قرمز بود ....
فکر کنم تا حالا ان قدر به هیچ دختری نزدیک نشده بود ....
- به من چه خودت پاهای من رو گرفتی ... از بس که مثل بچه ها فقط شیطونی میکنی ...
بلیزش رو صاف کرد ....
ای داد بلیز اون هم خونی شده بود ....
ببین پسره ی هیز چه قدر به من چسبیده که بلیزش خونی شده .... ارمان تازه بلیزش رو دید یه لبخند شیطونی اومد تو صورتش ...
اروم بلند شدم یه دستم رو گذاشتم روی زخمم یه دست دیگه ام رو هم گذاشتم جلوی یقه ام ....
ارمان سرش رو بلند کرد خنده اش گرفته بود ولی با دیدن اخم من خنده اش رو خورد ....
صدای صبری خانم میومد ...
سریع از ترسم که صبری خانم نفهمه رفتم بالا ....
تو پله ها بودم که ارمان صدام کرد ...
- لباس هاتون عوض کن من بیام زخمت رو ببندم بدجوری داره ازش خون میاد .
چشم هام اندازه ی هندونه شد .... این چی گفت ......
- چی گفتی ؟؟؟ یه بار دیگه تکرار کن ....
سرش رو گرفت بالا ....
- دارم میگم برو لباست رو عوض کن من بیام روی زخمت رو ببندم ...الان با کوچک ترین چیزی هی خون میاد .....
اخم هام رفت تو از کی تا حالا ارمان از کار میکنه .....
- لازم نکرده .... یه محرم نامحرمی گفتن ....
چشم ها درشت کرد ...
- اصلا به من چه برای خودت گفتم ....
رفتم بالا ....
تو اتاق ....
ببین لباس خواب نازنینم چه رنگی شده اه اه ....
یه بلیز و شلوارک پوشیدم ....
راست میگفت از زخمه بدجوری داشت خون می یومد ....
اخه ساحل خنگ برای چی اون پانسمان رو باز کردی که این طوری بشه ...
چند تا دستمال برداشتم اروم گذاشتم از زیر بلیز روی زخمم ....
رفتم پایین ببینم صبری خانم چیزی داره بذارم روی این لعنتی .....
- صبری خانم ؟
سرش از اشپزخونه اورد بیرون ....
- جانم مادر چیزی میخوای ؟
- الکل دارید ؟
- برای چی میخوای ؟
- دستم زخم شده میخوام یه ذره ضد عفونی بشه ....
اشاره کرد که برم ازش بگیرم ....
صدای زنگ خونه اومد ....
یعنی کیه ؟؟؟
- بیا دخترم بگیر ... من برم در رو باز کنم دریا است حتما ....
دریا این جا چی کار میکنه ....
سریع فرار کردم برم تو اتاق که محکم خوردم به یه جسم محکم ....
سرم رو بلند کردم ارمان داشت نگام میکرد ....
رفتم عقب .... لباس هاشو عوض کرده بود
- میشه بگی با این سرعت کجا داری میری ؟؟؟؟
- مگه نمیبنی دریا داره میاد ؟
- خوب بیاد مگه چیه ؟
- بابا خوب الان میفهمه دیگه ...
به شکمم اشاره کردم ...
- اهان خوب من که بهت گفتم بذار من پانسمانش کنم ....
- مگه وسیله هاشو داری ؟
- اره بیا بریم تو اتاقم برات ببندم .....
چاره ای دیگه نداشتم اگه دریا میفهمید خیلی ناراحت میشد .....مخصوصا حالا که دیگه حامله بود ....
رفتم تو ارمان .....وقتی وارد شد در رو هم پشت سرش بست .....
نشستم روی تخت .....
درکمدش رو باز کرد از تو یه پلاستیک کوچک وسیله های پانسمان رو اورد بیرون .....
اومد نشست روبه روم روی زمین ...
یه ذره پنبه برداشت بتادین ریخت روش ....
- بلیزت رو بزن بالا ....
با این که خجالت میکشیدم ولی چاره ای دیگه نداشتم ....
اروم گوشه ی بلیزم رو زد بالا .....
دستمال هایی رو که گذاشت بودم روی زخمم برداشت
به ارومی پنبه رو گذاشت روش ....
دلم بدجوری ضعف رفت یه جیغ بلندی زد ....
- ای میسوزه چی کار کردی ؟
- بابا یه ذره اروم تر الان دریا میاد تو اتاق .... خوب چی کنم باید ضدعفونی بشه دیگه .....
یه ذره اشک هام اومد .....
اصلا به من نگاه نمیکرد فقط حواسش به زخم بود ....
بعد از این که زخم رو پانسمان کرد از جاش بلند شد ...
- پاشو تموم شد یادت باشه فردا بریم بیمارستان یه بار دیگه دکتر پانسمانش کنه .....
- مرسی ....
از اتاق اومدم بیرون خوشبختانه دریا هنوز نیومده بود بالا .....
رفتم دستشویی دست هامو شستم .....
به اینه نگاه کردم بدجوری رنگم پریده بود ......
دریا تنها اومده بود ....
با کمک هم یه ذره دکور خونه رو عوض کردیم البته ارمان هی اشاره میکرد که چیز سنگینی برندارم ....
خیلی خوش حال بودم از این که مامان و بابا بعد از چند ماه میخوان برگردند ...
نهار که خوردیم من و دریا رفتیم بالاهم اون یه ذره استراحت کنه هم من ....
دلم بدجوری بی طاقت شده بود ...
همش منتظر بودم که شب از راه برسه بریم فرودگاه
یه مانتوی خوش رنگ قهوه ای پوشیدم ....یه شال کرم رنگ هم از تو کشویی دراوردم ....
رفتم جلوی اینه یه ارایش خوشمل کردم سعی کردم زیاد غلیظ نباشه که بقیه بهم تذکر بدن....
یه بوس مامانی برای خودم تو اینه فرستادم ..... حسابی برای مامان و باباخوشگل کرده بودم ....
دریا از پایین داشت هی غر میزد ....
کیفم رو برداشتم رفتم پایین ....
- اه دریا بابا چه خبرته خوب داشتم حاضر میشدم دیگه ....
- از دست تو .... تو یه ساعته داری حاضر میشی ....
صبری خاتم قرار شد خونه بمونه ....
رفتیم تو پارکینگ ....
به فرزاد سلام کردم مثل همیشه با خنده جوابم رو داد ....
کاش ارمان هم مثل فرزاد بود ....
ارمان هم تیپ قشنگی زده بود ولی طبق معمول اخم همیشگی روص صورتش بود ....
قرار شد دریا و فرزاد با هم بایه ماشین بیان؛ ما هم با یه ماشین دیگه ...
تو راه فرودگاه دلم تو دلم نبود ...
ارمان هم متوجه استرس من شده بود ....
دکمه ی ظبط رو روشن کرد .....
نمی خوام ی لحظه تو دنیا نباشی محاله بزارم ک از من جداشی دوست دارم اما تو باور نداری نه باور ندارم تو دوستم نداری اگه قسمت اینه کنارت نباشم دیگه دوست ندارم ی شب زنده باشم بزار توی ِ دستات بازم جون بگیرم اگه تو نباشی از این خونه میرم تو حقی نداری بخوای بد بشی بامن از این فکر رفتن باید رد بشی بامن تو حقی نداری بخوای بد بشی بامن از این فکر رفتن باید رد بشی بامن می ترسم نتونم ک طاقت بیارم بدون تویه قلبت هنوز موندگارم میدونی نباشی چقدر غصه دارم می ترسم نتونم ک طاقت بیارم بدون تویه قلبت هنوز موندگارم میدونی نباشی چقدر غصه دارم تو حقی نداری بخوای بد بشی بامن. از این فکر رفتن باید رد بشی بامن تو حقی نداری بخوای بد بشی بامن از این فکر رفتن باید رد بشی بامن تو حقی نداری نداری .. نداری تو حقی نداری بخوای بد بشی بامن از این فکر رفتن باید رد بشی بامن تو حقی نداری بخوای بد بشی بامن از این فکر رفتن باید رد بشی بامن
به به پس ارمان هم از این اهنگ ها گوش میاد ....
اهنگ قشنگی بود خوشم اومد نه زیاد شاد بود و نه زیاد غمگین ....
هر چی میرفتیم این ترافیک لعنتی هم بیشتر میشد ....
شیشه رو دادم پایین ....
دستم رو بردم بیرون تا یه ذره حال م عوض بشه .....
- دستت رو بیار تو الام ماشین بهش میزنه ....
خوب گفتی مگر نه نمیدونستم این ارمان فکر کرده من بچم که همش بهم تذکر میده ....
ما از دریا و فرزاد جلوتر بودیم برای همین زود تر اون ها رسیدیم ...
ماشین رو تو پارکینگ گذاشت رفتیم به طرف سالن انتظار ....
احساس کردم الانه که قلبم بیاد تو دهنم ....
- برو بشین روی صندلی من ببینم کی میرسند ....
بعد از چند دقیقه دوباره برگشت ....
- نیم ساعت دیگه میرسند ....
تو فکر بودم ...
- ای وای یادم رفت ....
بهش نگاه کردم ...
- چی رو یادت رفت ؟
- دسته گل خریده بودم ... جا موند توی ماشین ....
بدون اینکه منتظر جواب من باشه رفت که دسته گل رو بیاره ....
خوب یادش مونده من که اصلا حواسم به دسته گل نبود ....
دریا و فرزاد دیر کردن ...
زنگ زدم به گوشیه ی فرزاد ....
- پس چرا نمیاید ؟؟؟؟؟
- ساحل ما تو فرودگاهیم .... دریا حالش بد شد رفتیم دستشویی الان میایم
اخی الهی قربونش برم هنوز فسقله نیومده داره مامانش رو اذیت میکنه ...
ده دقیقه طول کشید تا اقا ارمان برگرده ....
انکار رفته گل بچینه ...
اومد یه دسته گل خیلی خوشگل و بزرگ دستش بود فکرکنم کلی پولش رو داده بود ....
نگاه های دختر ها رو میدیدم که چه جوری به ارمان نگاه میکردن ....
خوب الان اگه یه پسری به من نگاه میکرد ارمان من رو میکشت ....
- ارمان دختر ها رو نکاه گن چه جوری دارن بهت نگاه میکنند ؟
خیلی خونسرد گفت :
- بذار ان قدر نگاه کنن تا چشم هاشون دربیاد ...
هر پسر دیگه ای اگه بود کلی شماره میگرفت .....
خوشمان اومد یعنی ارمان بهشون تو جه نمیکنه ....
پاشو یه ذره بریم جلوتر تا دریا و فرزاد بیان ....
تو فرودگاه خیلی شلوغ بود برای این که همدیگر رو گم نکنیم چسبیده بودم بهش .....
گم شدن بهانه بود میخواستم نگاه های این دختر های رو کنترل کنم ....
از دور یکی از استاد های دانشگاه رو دیدم ....
بلیز ارمان رو گرفتم ....
- ارمان ... استاد محمدی ؟
اونم بد تر از من زود هل شد ...
- کو ؟؟؟؟ کجاست ....
- اه ان قدر ضایع بازی دراوردی اومد طرفمون ....
کاری که نباید میشد شد بلاخره یکی من و ارمان رو با هم دید ....
استاد محمدی یکی از استاد های خوش اخلاق دانشگاه بود ....
قبل از اینکه اون سلام بده پیش قدم شدم سلام داد .....
ارمان هم سریع سلام داد ....
- سلام خانم .... اقا ارمان خوبی ؟ دیگه فکر کنم کلاس هات با من یکی نیست .. که به ما سر نمیزنی ...
- بله دیگه اقای محمدی این ترم تموم شد دیگه فکر نمیکنم برای ترم جدید کلاس بردارم ....
محمدی یه نگاهی به من کرد و یه نگاهی به ارمان ....
- اقا ارمان نگفته بودی با دانشجو هات رابطه داری ...
ای بابا هنوز نرسیده برای ادم حرف درست میکنند .....
اومدم جوابش رو بدم که ارمان زود تر از من گفت :
- نه اقای محمدی ایشون دختر عموی بنده هستند ولی تو دانشگاه هیچ کس از این موضوع اطلاع نداره .... اگه شما هم لطف کنید به کسی چیزی نگید ممنون میشم ....
استاد محمدی مرد خیلی بزرگ و خوبی بود ....
- باشه پسرم خیالت راحت باشه به کسی نمیگم .....
با خنده رو به من کرد و گفت :
- پس خوش به حالت شده که پسر عموت استاده ...
- نه بابا استاد اصلا بهم نمره نمیده ....
ارمان کلافه شده بود .....
- ببخشید اقای محمدی ما دیگه باید بریم شرمنده ....
- خواهش میکنم پسرم خیالت راحت باشه .... برید به سلامت ....
منم ازش خداحافظی کردم رفتیم یه ذره جلو تر که ارمان گفت :
- میمردی یه ذره زود تر خبر میدادی ؟
- وا به من چه تو کند ذهنی دیر متوجه شدی ....
یه اخم وحشناکی بهم کرد که ساکت شدم ....
دوباره نشتیم رو ی صندلی ها تا این خانم خوشگله ها اعلام کنند کی مامان و بابای گرامی من میان ...
دریا و فرزاد هم رسیدند ....
زیر گوش دریا گفتم :
- مامان و بابا میدونند تو حامله ای
- اره میدونند .... وای ساحل دل و رودم اومد بیرون .... همش حالم بد میشه - عیبی نداره بابا چند ماه اینطوری هستی بعدش اون خوشمل خاله بیاد راحت میشی ....
پرواز ها رو اعلام کردند ....
از جامون بلند شدیم ....
ارمان و فرزاد زود تر رفتند تا بتونند پیداشون کنند ....
من و دریا هم پشت سرشون رفتیم ....
از خوش حالی داشتم پر در میاوردم ...
از دور مامان و بابا رو دیدم به سمتشون پرواز کردم .
+ نوشته شده در شنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۲ ساعت 4:10 PM توسط نیکی
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین