♥غزال♥16
قسمت 48طلا- مامی این اقا کیه که باهاش جرف می زنی و گریه می کنی؟-این نامردیه که به خاطرش اواره دیار غربت شدم، همونیه که به خاطرش از همه کسم بریدم، از بابام، مامانم، خواهرم و همه عزیزانم، همونیه که دلمو شکوند.طلا- مامی؟-جانم.-همونی که سرتو هم شکوند.به یاد چند ماه پیش افتادم که طلا علت خطی که روی پیشانی ام افتاده بود را پرسید که جواب دادم: به خاطر یه ادم بی انصاف و نامرد شکسته و جواب دادم: بله.طلا- مامی چرا سر و دلتو شکوند؟ مگه چی کار کرده بودی؟بغلش کدم و صورتش را بوسیدم و گفتم: وقتی قد من شدی بهت می گم. پس تا وقتی که بزرگ نشدی سوالی نپرس.طلا- چشم، مامی یه چیز بگم ناراحت نمی شی؟-نه ناراحت نمی شم، بگو.-مامی جون، من از این اقا نامرده خیلی خوشم میاد.قلبم چنان دردی گرفت که نفسم برید. با صدای لرزان جواب دادم: برای اینکه به تو بدی نکرده. حالا پاشو بخوابیم که خیلی خوابم امده.خواب برای فرار از این درد ناعلاج، بهترین چاره بود. تا دم دمای صبح از ناراحتی، از این دنده به ان دنده می غلتیدم. چون طلا با اینکه پدرش را ندیده بود ولی مهرش به دلش نشسته بود. مهر پدری بی عاطفه، پدری که از دختر بیزار بود و از وجودش بی خبر.صبح با بالا و پایین پریدن طلا که پشتم نشسته بود بیدار شدم. داد و بیداد راه انداخته بود و می گفت: مامی من گشنمه.نگاهی به ساعت کردم و دیدم یاعت یازده و ده دقیقه است. طفلکی زودتر از من بیدار شده بود و کمی کیک و شیر خورده بود. ساعتی دیگر که طاقتش طاق شده بود، داد و بیداد راه انداخته بود تا بیدار بشم. چون نزدیک ظهر بود و شام هم نخورده بودم، املت درست کردم و با اشتها شروع به خوردن کردم، مشغول خوردن صبحانه بودیم که ایفون به صدا درآمد، طلا قبل از من به طرف ایفون دوید و جواب داد و بعد رو به من گفت: مامی عمو پیام.به استقبالش رفتم. وقتی داخل امد، طلا را بغل کرد و گفت:خانم خوشگله چقدر بزرگ شدی. ماشا... روز به روز هم که خوشگل و ناز میشی.-پس عمو پیام با من ازدواج می کنی تا مامانی غصه نخوره و گریه نکنه.طلا به تقلید از پویا و کمند خانم احتشام را مامانی صدا می کرد. با این جمله هر دو شروع به خندیدن کردیم.پیام در حالی که می خندید گفت:خوب طلا خانم حالا که تو حاضری با من ازدواج کنی فردا مامانی رو بفرستم خواستگاری قبول می کنی؟طلا- بله قبوله، آخ جون اونوقت من لباس عروسی می پوشم. آخه پویا میگه تو عروس خوشگلی میشی.پیام- پس همه این حرفا، زیر سر پویا پدر سوخته است.طلا با اخم جواب داد: نخیر عمو کسری نسوخته، من با شما قهرم چون حرف بدی زدین.-طلا جون بده ادم با کسی قهر کنه، اونوقت عمو پیام باهات عروسی نمی کنه.طلا صورت پیام را بوسید تا با هم اشتی کنند.پیام- خوب غزال مثل اینکه لنگ ظهر خواب بودی. چون چشات پف کرده. راستی خونه نو هم مبارکه.-مرسی، حالا تا املتمون یخ نکرده بیا بریم، راستش نزدیکی های ظهر خوابیدم و برای همین دیر هم از خواب بیدار شدم.پیام- بله می دونم که دیروز مامان تو رو ناراحت کرده.-حق داره، نمی تونی که تا اخر عمرت یالقوز بمونی. باید تشکیل خانواده بدی و از تنهایی در بیای.پیام- جدی؟ خانم تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی بره . ببین رامین یه دختر یک ساله هم داره، ولی تو هنوز تنها مموندی.-چه اطلاعات کاملی هم داری، چون من به یاد ندارم که در مورد رامین حرفی زده باشم.پیام- مثل اینکه تو از جنس خانوما نیستی و اونارو نمی شناسی. ماشا.... یه پا کارآگاه هستن، افسانه به مامان، مامان هم به من، قبل از اینکه با تو اشنا بشم یعنی ببینمت بیوگرافی کاملی از زندگیت داشتم.-پس برای همینه که دفعه اول زیاد تحویل ام نگرفتی.خندید جواب داد: نه، چون با دیدنت خاطرات تلخ گذشته برام زنده شد. زیبایی تو من رو یاد بیتا انداخت. راستش اول حرفای مامان رو باور نداشتم.حرفش را قطع کردم و گفتم: پس برای همین اون پولو بهم دادی؟ می خواستی امتحانم کنی؟خنده ای سر داد و گفت: ای!! تقریبا. چون همیشه بر این باور بودم که یک زن زیبا از زیباییش سواستفاده می کنه. راستی می تونم ازت یه سوالی بپرسم.-صد تا بپرس، چون ما که دیگه از جیک و بیک هم باخبریم.پیام- اون استادی که ازش حرف می زدی همسرت بود اره؟-درسته.-هنوز هم دوستش داری؟ خیلی دلم می خواد ببینمش......-اون برام مرده، چون مسبب همه بدبختی هام اونه. هر چی می کشم از دست اون نامرده، منی که به هیچ وجه حاضر نبودم یعنی نمی تونستم از ایران دور بشم، حالا پنج سال و نیمه که حسرت دیدن زادگاهم، پدرم،مادرم رو دارم. به خاطر اون پدرم روم دست بلند کرد از خونه بیرونم کرد. ببینم اگه تو جای من بودی ازش متنفر نمی شدی؟پیام به نقطه ای خیره شده و به فکر فرو رفته بود. برای همین متوجه سوالم نشد. برای اینکه از فکر و خیال بیرون بیاید، ابی که در لیوان بود به صورتش پاشیدم. یک متر از جایش بالاپرید. طلا خوشش امده و از خنده ریسه می رفت و میگفت: آفرین مامی! دوباره بپاش که بترسه.پیام- فسقلی حالا دیگه مامانت رو هم تشویق می کنی. اگه جرات داری وایسا تا پارچ رو، رو سرت خالی کنم.طلا بیرون دوید و پیام هم به دنبالش، دور مبل ها و صندلی ها می چرخیدند و کوسن را بهم پرت می کردند. بعد از ان طلا با وسایل شوخی که سهند برایش گرفته بود پیام را اذیت می کرد و با هم شوخی می کردند و می خندیدند. برای اولین بار می دیدم پیام با بچه ای شوخی می کند و می خندد و عبوس و گرفته نیست. دقایقی بعد پیام دست از بازی کشید و گفت: عروس خانم من تسلیمم چو اگه همین طور ادامه بدیم مامانت هر دومونو بیرون می کنه.بلند شدم تا برای رفع خستگی شربتی بیارم که طلا گفت: نه مامی هیچی نمی گه، بیا بازی کنیم. چون چند روز با پیش با پویا بازی می کردیم با توپ زدیم، شیشه شکست. مامی هم گفت بیایید این ور تا دستتونو نبره.پیام- افرین به شما، خدا حفظ تون کنه چقدر شما ساکت و ارام هستین.طلا- عمو؟پیام- جان عمو؟طلا- اگه تو با من عروسی کنی باید بهت بگم بابا؟ خیلی خوب میشه اونوقت من هم مثل پویا بابا دارم.از شنیدن این جمله پاهایم سست شد. برای کنترل خودم روی صندلی نشستم و بغضم گرفت.خدایا چه ناتوان بودم. چند دقیقه ای بعد بغضم را فروخوردم و با سینی شربت به هال رفتم. اثری از شادی دقایقی قبل در پیام نبودو به جایش گرد غم نشسته بود. شربتش را خورد و بلند شد و عزم رفتن کرد. دم در ایستاد و نکاهی کرد و گفت: غزال اگه جای تو بودم، حتما ایران می رفتم و دیداری از خانواده ام می کردم. چون چند هفته پیش بابات رو دیدم خیلی شکسته شده. وقتی حرف جنس و این چیزا بود گفتم که از پاریس تهیه می کنم، بیچاره اهی کشید و گفت: من هم اونجا گم کرده ای دارم. ولی دیگه ادامه نداد. و من هم اسمی از تو نبردم، چون سفارش کرده بودی. می دونی شاعر چی میگه.سرم را به علامت منفی تکان دادم که گفت:شد بهار و دل من اسیر شهر طوفانی انتظارستحرف قلب من این بوده و هست ان زمانی که بیایی بهار من است-افرین!! شاعر هم که شدی.پیام- اولا ادم عاشق با شعر زندگی می کنه ثانیا خانم دکتر اینده من فوق لیسانس ادبیات دارم.-جدی، این یکی رو نمی دونستم.حرفهای پیام و خانم احتشام، فکرم را به خود مشغول کرده بود و تحت تاثیر قرار گرفته بودم. باید در مورد رفتن به ایران با کسی مشورت می کردم. و بهترین شخص کسری یاور همیشگی ام بود. برای اینکه خارج از محیط خانه و بچه ها، و راحت تر بتوانم صحبت کنم، به مطبش رفتم. بعد از اینکه اخرین نفر مطب را ترک کرد، داخل رفتم و سلام کردم.کسری- سلام از ماست خانم دکتر، چی شده باز موتورت داغ کرده، عیب و ایرادی پیدا کرده که اومدی سراغ من؟-اگه متلک هات تموم شد، اومدم چند کلمه باهات حرف بزنم. البته اگر وقت داشتی.چینی بر پیشانی انداخت و گفت: هر چند وقت برام خیلی ارزش داره، ولی به ناچار، مجبورم که به حرفات گوش بدم. به شرطی که قبل از خوردن لنگه دمپایی به مادامم زنگ بزنم.-الهی بمیرم برات که این قدر زن زلیل هستی.کسری- چه کنم که دوره زن سالاریه.کسری بعد از تماس با افسانه گفت: خوب، دیگه شوخی بسه. حالا من در خدمتم! امرتونو بفرمایید.-می خوام چند روزی به ایران به دیدن خانواده ام ببینم. نظرت چیه؟با چشمان از حدقه درآمده اش پرسید: بله، بله چی شنیدم. یعنی حقیقت داره که خانم نظرشون عوض شده و از خر شیطون پایین اومدن؟ وای خدایا معجزه شده.-کسری اجازه می دی بگم؟ دست از مسخره بازیات بر می داری.- آخه چی کار کنم، خبر خیلی، خیلی مترقبه ای بود. گفتم شاید خواب می بینم. حالا جدی جدی می خوای بری، به سلامتی کی تشریف می بری؟- تا چند روز دیگه.کسری- به، نه به ناز کردنت نه با کله رفتنت. عزیزم حالا با این عجله کجا میری، مرگ من چند روز دیگه هم بمون. باور کن اینجام مثل خونه خودته، تورو خدا اینقدر غریبی نکن، معذب نباش.-کسری تو رو خدا بس کن. اصلا منو ببین که اومدم با تو مشورت کنم.کیفم را برداشتم که بروم که دستم را گرفت و گفت: کجا؟ چه زود هم قهر می کنی. نرفته که باز شروع کردی. نمی دونم وقتی اسم ایران میاد اداهاتو از سر میگیری. حالا جان طلا بگو ببینم که راست میگی یا منو دست انداختی. آخه پارسال عید، تابستون اون همه بهت گفتم. پاتو تو یه کفش کردی که نه، نه که نه.-به جان طلا راست میگم.جدی جواب داد: پس حالا نرو، صبر کن عید برو. چیزی نمونده.چون عید بهترین موقع است و کینه و کدورت ها زود فراموش میشه.کسری راست میگفت چون بابا عادت داشت که اگر با کسی ناراحتی یا کدورتی داشت عید به دیدنش می رفت و یا تلفنی عید را تبریک می گفت. برای رسیدن عید لحظه شماری می کردم. دل تو دلم نبود. چون فقط خدا می دانست که چه سرنوشتی در انتظارم است. یا بابا برای همیشه بیرونم می کرد یا اینکه مرا می بخشید و اشتی می کرد.چند روز بعد که روز یکشنبه هم بود، صبح بعد از صبحانه طلا را هم اماده کردم و به دیدن سهند و شیدا رفتیم. وقتی در زدم، دیدم اماده بیرون رفتن هستند. برای همین گفتم: مثل اینکه بد موقع مزاحم شدم. جایی می خواستین برین؟سهند ژستی گرفت و گفت: بله عمه خانم می خواستیم به دیدن شما بیاییم.از شنیدن این خبر خوشحال شدم. به شیدا که نگاه کردم دیدم چشمانش از خوشحالی برق می زند. بغلش کردم و بوسیدمش و به هر دوشون تبریک گفتم. بعد از اینکه لباسهاشان را عوض کردند، دور هم نشستیم و گفتم: یه خبر خوب هم من براتون دارم. تصمیم گرفتم عید به ایران برم.سهند از خوشحالی فریاد کشید و گفت: وای خدای من بهتر از این نمی شه.از خوشحالی بیش از حدش چشمانش پر اشک شد و ادامه داد: پس عید امسال عمو و زن عمو بهترین عید رو دارن. چون هر دوشون سخت در انتظارت هستن.شیدا- خوشحالم که این تصمیم رو گرفتی. حالا برای همیشه می خوای بری؟-نه بابا، فقط تعطیلات عید رو می رم و برمی گردم. البته اگه باز بیرونم نکردن و راهم دادن.سهند- غزال واقعا تو دیوانه ای. اون بیچاره ها مرتب تلفن می کنند و دورا دور از اوضاع و احوالت باخبر میشن. حالا می آن و بیرونت کنن؟ تو یه تخته کم داری. آخه می دونی وجه اشتراک تو و عمو چیه، اینکه هر دوتون یه دنده و لجبازین و برای همین هم تا حالا دووم آوردین که دور از هم باشین.-خوب سهند جان موعظه بسه. راستی در مورد رفتن ام حرفی بهشون نزن، چون همونطور که بی خبر اومدم، بی خبر هم می خوام برکردم.سهند-چشم، فقط ما هم همراهیت می کنیم، تا هم ضمانتت رو بکنیم و هم این صحنه دیدنی رو از نزدیک ببینیم.-اولا من ضمانت تو رو نمی خوام چون عمویی دارم که همه جا ضامنمه، ثانیا این همه پول خرج می کنی که بیایی و فیلم تماشا کنی.سهند- خیلی هم دلت بخواد که همراهت بیام تحفه.به حالت قهر بلند شد و به اشپزخانه رفت که پایش به لبه مبل گیر کرد و سکندری رفت. ولی قبل از اینکه زمین بخورد، خودش را کنترل کرد. من و طلا بهش می خندیدیم.شیدا- طوریت نشد؟-نترس بادمجون بم آفت نداره.سهند- چیه افت زده، نرفته بلبل زبون شدی. حالا دیگه ما اخ شدیم. برنمی گردی که، تنها نمی شی که.طلا- دایی جون پس من چی برگ چغندرم؟هر سه به خنده افتادیم و سهند گفت: قربون تو برم دایی جون کی گفته تو برگ چغندری. حالا بگو ببینم این حرف ها رو از کی یاد گرفتی، از مامان دکترت؟با خوشحالی جواب داد:نه از پویا.شیدا- این اقا پویا هم شده معلم. هر کاری می کنه طلا فورا یاد می گیره.-شیدا خدا به دادت برسه. چون بچه شما با دوتا معلم نابغه میشه.از آن پس کارم شده بودخرید، برای همه سوغاتی می خریدم، فقط نمی دونستم چند نفری به فامیل اضافه شده اند. از سهند که می پرسیدم می گفت: وقتی رفتی خودت می بینی.-بابا نمی دونم چقدر بگیرم، می ترسم ازم دلخور بشن، راستی سهند تو چرا خرید نمی کنی، نا سلامتی بعد از سه سال به دیدن فامیل ات می خوای بری.سهند- وقتی تو می خری من چرا زحمت بکشم؟ من و تو نداریم. در ضمن تو هی برج می سازی و پول پارو می کنی. من بیچاره کارمندم و با حقوق کارمندی فقط می تونم شکم زنو بچه مو سیر کنم.-سهند خودتی، فکر نکن نمی دونم چقدر حقوق می گیری یا عمو ماهانه برات پول نمی فرسته.می خندید و می گفت: خواهر و برادر که از این حرفا ندارن، این دفعه تو بخر دفعه بعد من خرید می کنم.با ذوق و شوق فراوان روزها رو می شمردم تا روز موعود برسد. مرتب خرید نی رفتم و بهترین لباسها را برای خودم و طلا می خریدم. مخصوصا برای طلا، لباسهای مارک دار و معروف می گرفتم. بعد از خرید نوبت رسیدن به سر و صورتم بود. با ارایش دائم و بلوند کردن موها، آن هم مرتب شد. برای روز بیست ونهم ساعت یک بامداد بلیط گرفتم. سهند و شیدا قبل از ما به فرودگاه رسیده بودند، سهند با دیدن چمدان هایم گفت: وای مگه سفر قندهار می خوایم بریم که پنج تا چمدان برداشتی. این همه وسایل رو کجا می بری. باور کن گمرک گیر می دن و مرجوع می کنن.سپس دو دستی به سرش کوبید و به شوخی گفت: خدایا به داد این حمال برس و کمکش کن تا سالم برسه.وقتی بلیط ها و پاسپورتها را به دستش دادم از تماس دستم گفت:-غزال چرا دستات یخ کرده، سردته؟-از استرس زیاده.شیدا- چرا؟-به خاطر طلا، خیلی می ترسم.سهند- نترس، اونا می دونن که تو دختری رو به فرزندی قبول کردی. وقتی رامین بهشون گفته بود، زن عمو تماس گرفت و پرسید، که من هم جواب دادم چند ماه پیش که جنابعالی با من تماس داشتی، گفتی که قراره یه همچین کاری بکنی. و دو سه ماهه بعد زن عمو دوباره تماس گرفت که گفتم بله یه دختر بچه آوردی.-ناراحت نشد؟سهند- بذار اول برم بارامو تحویل بدم بعدا بشینیم و صحبت کنیم.طفره رفتن سهند از جواب دادن حکایت از عصبانیت مامان داشت، ولی چاره ای نبود باید تحمل می کردم.داخل هواپیما سهند سر طلا را گرم کرده بود تا حوصله اش سر نرود و اذیت نکند. و شیدا هم با دستهای گرمش دستم را گرفته و باهام حرف می زد تا زیاد فکر نکنم. ولی من هرچه به تهران نزدیکتر می شدم ااسترسم زییاد و ضربان قلبم، تندتر و تندتر می شد. برای همین شیدا از مهماندار خواست تا برایم قهوه بیاورد. تا هم گرم شوم و هم فشارم بالا بیاید. بعد از خوردن قهوه کمی از استرسم کم شد.ولی وقتی هواپیما بالای شهر تهران قرار گرفت، اشک از چشمانم سرازیر شد. به یاد روزی افتادم که مستاصل و درمانده، با چه حال و روزی با این شهر عزیز وداع کردم. روزیکه تمام درها به رویم بسته شده بود و چاره ای جز رفتن نداشتم. انقدر حواسم پرت بود که متوجه باز شدن روسری ام نشده بودم.سهند- خانم این چه وضعیه، اینجا ایرانه و باید روسری سر کنید تا ممنوع الخروجتون نکردم، روسریتونو سر کنید.خندیدم و گفتم: ببخشید برادر حواسم پرت شده بود. قول می دم دفعه اخرم باشه.سهند- حتما، راستی غزال خوب شد که هوا سرده و گرنه باید چادر سرت می کردی چون مانتو نداری. البته چون چادر هم نداری باید بیست متر پارچه می خریدیم و مثل هندی ها دورت می پیچیدی.-خوب یه دفعه، یک طاقه می خریدیم.و شروع به خندیدن کردیم. بعد از انجامامور گمرکی که خیلی هم طول کشید و دادن جریمه به بیرون پا گذاشتیم. فکر کردم حتما افسانه به پیام خبر داده و به دنبالمان امده، چشمم به دنبالش می گشت ولی از او هم خبری نبود.. برای کسب تکلیف رو به سهند گفتم: خوب اقا سهند حالا کجا باید بریم خونه شما یا خونه ما؟سهند- هیچ کدام، چون همه رفتند چالوس. شانس آوردی که همه یک جا جمع اند و تا دلت بخواد همه شونو یکجا می بینی.وقتی از سالن بیرون رفتیم هوای شهر را با تمام وجودم می بلعیدم. احساس کردم دوباره متولد شدم. از فرودگاه تاکسی گرفتیم و بدون اینکه نظر شیدا را در مورد دیدن خانواده اش بپرسیم مستقیم به چالوس رفتیم. با دقت به اطراف نگاه می کردم. چقدر تغییر و تحولات ایجاد شده بود. در جاده جوانه زدن درختان نوید بهار، نوید زندگی دوباره را می داد. چه قدر دلم برای دیدن این مرز و بوم تنگ شده بود.بعد از طی مسافتی کنار رستورانی که مملو از جمعیت بود نگه داشتیم تا صبحانه بخوریم. طلا متعجب به اطرافش نگاه می کرد.طلا- مامی چرا همه اینجا فارسی صحبت می کنند؟-عزیزم اینجا ایرانه و زبان ملی اینجاست.همه چیز برایش عجیب و غریب بود.مخصوصا طرز لباس پوشیدن خانمها. چون تا حالا مانتو روسری ندیده بود و برای همین مرتب به من و شیدا می گفت: دلم گرفت اینو از سرتون بردارین.من و شیدا می خندیدیم و می گفتیم: طلا خانم نمی شه.درست بالای گردنه هزار چم بودیم که از رادیو حلول سال نو را اعلام کردند. تحویل سال نو اخل ماشین و بدون سفره هفت سین لطف دیگری داشت. هرچه به شه نزدیک تر می شدیم، قلبم دیوانه وار خودش را به قفسه سینه ام می کوبید. انگار در حال پرواز بودم. وقتی جلوی در ویلا رسیدیم دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم. همین که از ماشین پیاده شدم چون به جای دیوار شمشاد وجود داشت و داخل به خوبی دیده می شد سپهر را که روی ایوان و جلوی ساختمان نشسته بود دیدم. خنده از روی لبهایم محو شد، چون انتظار دیدنش را نداشتم. شادی و حرارت چند لحظه پیشم به کوهی از یخ تبدیل شد. خدایا چه باید می کردم. نه پای رفتن به داخل را داشتم و نه یارای برگشتن. او هم به محض دیدن ما، لبخند زنان بلند شد و به سمت در دوید. چون سهند مشغول پایین آوردن چمدانها و حساب کتاب با راننده بود متوجه این صحنه نشد ولی شیدا در کنارم ایستاده بود، دست های یخ زده ام را به دستش گرفت و گفت: غزال خودتو کنترل کن.سپهر فورا در را برایمان باز کرد و در حالی که صدایش می لرزید سلام کرد. سرم را پایین انداختم و جواب سلامش را ندادم. بی اعتنا از کنارش رد شدم و به داخل رفتم. ولی سهند و شیدا احوال پرسی کردند. دست طلا را گرفتم و با قدم های تند خودم را به ساختمان رساندم از پشت در با صدای بلند گفتم: صاحب خونه مهمون نمی خواین.صدای «وای غزاله» بلند شد. کفشهایم را درآوردم. تا در را باز کردم، بابا را دیدم، خودم را در اغوشش انداختم. خدایا چقدر به این اغوش گرم نیاز داشتم. هر دو از خوشحالی گریه می کردیم. بعد از بابا نوبت مامان بود که گریه کنان گفت: مادر می ترسیدم بمیرم و نتونم دوباره ببینمت. چشمام به در خشک شده بود تا بیای.ساناز که برای خودش خانمی شده بود میان خنده و گریه گفت:-مامان جان قربون صدقه هاتونو بذارید برای بعد، تا نوبت ما هم بشه.دست در گردنش انداختم و گفتم: قربون تو برم! نمی دونی چقدر دلم براتون تنگ شده بود.ساناز- ما هم همینطور، خواهر بی وفا که رفتی و شش سال پشت سرت رو هم نگاه نکردی.بعد از ساناز با همه روبوسی کردم، عمو سعید، عمو محمود، زن عمو، خاله، سها، سهیل. انقدر که حواسم پرت بود طلا را فراموش کرده بودم و اگه بغل عمو نمی دیدمش به یادش نمی افتادم. بین بابا و مامان نشستم و بابا دست در گردنم انداخت و سرم را به سینه اش فشرد و دوباره بوسید، سپس دستانش را بالا برد و گفت: خدایا شکرت که امسال بهترین عیدی رو بهم دادی و دخترمو برگردوندی.همه گرداگردم نشسته بودند، به غیر از سپهر که گوش ای کز کرده بود و مغموم و گرفته نگاهم می کرد. چند لحظه ای که گذشت عمو محمود رو به بقیه گفت: ببخشید اگه نوبتی هم باشه نوبت این مهمون کوچولو است، با طلا خانم اشنا بشین.بابا- ببخشید طلا خانم بیا بغلم ببینم، چه دختر خوشگل و نازی. راستی فارسی بلده حرف بزنه؟طلا- بله که بلدم. مثل بلبل حرف می زنم. مگه نه عمو جون؟عمو محمود- بله دخترم مثل بلبل فارسی حرف می زنه.ساناز- آخی چقدر هم شیرین زبون هستی.طلا- من شما رو می شناسم خاله، آخه شیدا جون عکس همه رو نشونم داده.ساناز- پس بیا به خاله یه بوس بده.طلا پیش ساناز رفت و صورتش را بوسید. سپس یکی یکی اسم همه را می گفت و می بوسیدشون. جلوی مامان که ایستاد و گفت: مامان بزرگ شما چرا اخم کردین. همیشه اخمو هستین؟قیافه مامان، نشانه نارضایتی اش بود ولی چاره ای جز تحمل نداشتم و برای همین گفتم: طلا جون مامان بزرگ اخمو نیست، گویا حال نداره و سرحال نیست.مامان بدون اینکه توجهی به طلا بکند لبخندی زد و گفت: اتفاقا خیلی هم سرحالم. بعد از اینهمه مدت دخترم اومده.طلا سرش را جلو آورد و آهسته در گوشم گفت: مامی آقا نامرده با ما قهره که تنها نشسته؟-ساکت باش.طلا- چشم.چون بهش چشم غره رفتم، پکر دوباره بغل عمو نشست. عمو هم دستی به سرش کشید و رو به ما گفت: چرا بی خبر اومدین، اگه اطلاع می دادین یاشار اینا به شیراز نمی رفتن.سهند- اولا این دختر شما رو به زور راضی کردم که بیاد ثانیا خواستیم غافلگیرتون کنیم.بابا- چرا دخترم، یعنی تا این حد از ما بیزاری؟نگاهی به موهای سفید و صورت کشیده اش کردم و جواب دادم: حرفاشو باور می کنید؟ تا من گفتم می خوام برم ایران، زودتر از من راه افتاد. پول بلیط اش رو به گردن من انداخت.عمو سعید- خوب غزال جان، رامین خان چطوره. چرا ایشون تشریف نیاورده؟به زور جلوی خنده ام را گرفتم تا سپهر پست فطرت فکر نکند دوستش دارم به پایش نشستم. برای همین جواب دادم: اون هم خوبه، چون کار داشت تونست بیاد.مامان- این چند ساله اونجا چی کار می کردی از زندگیت راضی هستی؟سهند به جای من جواب داد: زن عمو تو شهرداری کار می کنه.مامان با چشمهای گشاد شده پرسید: شهرداری؟ چرا چیکار میکنه؟سهند خیلی جدی جواب داد: تو شهرداری، یعنی زمین هارو براشون متر می کنه و گهگاهی هم که حوصله اش سر رفت تخمه می شکونه.مامان که تازه متوجه منظور سهند شده بود خنده ای کرد و گفت: سهند تو کی ادم میشی، زن گرفتی ولی باز هم از این ادا هات دست برنداشتی.-مامان جان بگو، فردا بابا میشی ولی هنوز عاقل نشدی.زن عمو و مامان که خبری از بارداری شیدا نداشتند از شنیدن این خبر خوشحال شدند و بعد از بوسیدن شیدا و تبریک گفتن پرسیدند چند ماهه است؟شیدا با شرم جواب داد: سه ماهه.به قیافه تک تک افرادی که در انجا بودند نگاه کردم. همه تغییر کرده بودند، عمو سعید و خاله پیرتر شده بودند، سهیل برای خودش مردی شده بود وقتی در قیافه سها دقت کردم، تازه متوجه شدم که خیلی چاق و چله شده و قیافه اش بامزه تر شده است.-سها چقدر چاق شدی، مثل توپ گرد شدی. راستی افشین و بابک کجا هستند؟خنده ملیحی کرد و گفت: افشین بچه ها رو برده بیرون.-بچه ها رو؟ مگه به غیر از بابک بچه دیگه ای هم دارید؟سها- بله دو تا دوقلوی اتیش پاره، بهاره و بردیا، سه ساله هستن.-وای چه جالب، ولی خیلی بزرگ کردنشون سخته، چطوری از عهده اش براومدی.خاله- پدر من و حاج خانم دراومد تا کمی بزرگ شدن. اینو ساکت می کردی اون یکی گریه می کرد.بابا- خوب عزیزم یه خورده هم از خودت بگو. چی کار می کنی؟ از اونجا از زندگیت راضی هستی یا نه.-بله چرا راضی نباشم. فقط اوایل تا کمی عادت کنم سخت گذشت ولی الانخدا رو شکر همه چیز بر وقف مراده.مامان اهسته گفت: این بچه رو برای چی آوردی. چطوری از پس کاراش برمیایی؟جوابی ندادم که بابا گفت: شیرین نرسیده شروع نکن. بچه که نیست حتما صلاح دونسته که این کارو کرد.نفس راحتی کشیدم و چشمم دنبال طلا می گشت که دیدم بغل سپهر نشسته و با او حرف می زند، خیلی حرصم گرفت، من از او متنفر بودم آنوقت طلا بغل اش نشسته بود، نتوانستم خودم را کنترل کنم و با عصبانیت گفتم: طلا بیا این ور مزاحمشون نشو.سپهر با صدایی که انگار از ته چاه در می آمد جواب داد: نه مزاحم نیست.-راستی خاله عروستونو نمی بینم، کجا هستن؟خاله سرش را پایین انداخت و اهسته جواب داد: سپهر تنها آمده.سهند برای عوض کردن جو حاکم بلند شد و گفت: این همه پول سوغاتی دادم ولی یادم رفته بود که تقدیمتون کنم. الان میارم خدمتتون.-به! روتو بنازم، خسیس! دستت درد نکنه این همه زحمت کشیدی.چمدانها را آورد و گفت: خواهش می کنم چه زحمتی، فقط اگه کم بود ببخشید، شرمنده.وقتی خواست چمدان طلا را باز کند گفتم: سهند جان اون چمدان طلاست و سفیده هم مال منه. بقیه رو باز کن.باز از رونرفت و گفت: ببخشید، آخه می دونین خانمم حالش خوب نبود دادم خواهرم بسته بندی کنه.سهیل- سهند پاشو بیا این ور که لو رفتی،این همه لاف نزن.و باعث خنده همه شد. خواستم چمدانها را باز کنم که افشین و بچه ها آمدند. او هم از دیدنم تعجب کرده بود. بعد از سلام و احوالپرسی با افشین ، بهاره و بردیا را بغل کردم و بوسیدمشان. و بردیا با شیرین زبانی پرسید: شما کی هستین؟-من غزالم، دوست مامان سها.بهاره- اگه دوست مامانی چرا تا حالا خونمون نیومدی؟-خانم خوشگله چون که اینجا نبودم.طلا با دیدن بچه در بغلم، از بغل سپهر پایین آمد و سپس پیشم امد و به فرانسه گفت : مامی چرا بغل شون کردی؟ دیگه منو دوست نداری؟بچه ها رو پایین گذاشتم و گفتم: بچه ها این هم دختر من طلاست.و آهسته در گوشش گفتم: دخترم من تو رو بیشتر از همه دوست دارم.طلا- پس دیگه بغل شون نکن چون باهات قهر می کنم.-آخه عزیزم نمی شه که، چطور همه تو رو بغل می کنن و دوستت دارن. من هم باید اونارو بغل کنم.عصبانی شد و با فریاد گفت: نخیر اینجا هیچ کس منو دوست نداره. چون فقط ساناز و سپهر جون بغل ام کردند. بغضم گرفت. او گناهی نداشت که اینجور مورد بی مهری قرار بگیرد.بابک که حالا پسر بزرگی شده بود پرسید:زن دایی طلا چرا عصبانی شده؟دلم لرزید، هنوز من را زن دایی صدا می کرد. قبل از اینکه جوابی بدهم بردیا گفت: اون که زن دایی ما نیست دوست مامانه. زن دایی ما شراره جونه، مامان میلاد.چه لحظات سختی بود. به سختی توانستم خودم را کنترل کنم و بر سر چمدانها نشستم. مشغول دادن سوغاتی ها بودم که تلفن زنگ زد. سهیل بهد از جواب دادن گفت: غزال اقای اویسی است.از اینکه به موقع تلفن کرده بود خوشحال شدم گوشی را گرفتم و گفتم: الو سلام.رامین- سلام، سال نو مبارک، چطوری خانم دکتر؟ اوضاع و احوال چطوره، بر وقف مراده؟-عید تو هم مبارک، اون هم خوبه بد نیست. مریم جون چطورن؟ پارمیدا خوبه؟-مریم قهر کرده و پارمیدا رو برداشته و رفته خونه باباش.-چرا؟-اصرار می کرد چند روزی بریم مسافرت، من هم گفتم نمی تونم، می بینی که دست تنهام و این همه کار دارم.-همین؟ الکی، الکی.رامین- باور کن اگه غیر از این چیز دیگه ای باشه. این از شانس بد منه.خندیدم و گفتم : کمال هم نشینی بر من اثر کرده، راستی از کسری اینا چه خبر؟-قبل از اینکه به تو تلفن کنم زنگ زدم و عید رو تبریک گفتم. فکر کنم الان بهت تلفن کنه، چون دلواپس ات بود. خوب از اوضاع اونجا تعریف کن.-شرمنده.رامین- نمی تونی حرف بزنی، آره؟ خوب طلا چطوره، سهند، شیدا ، عمو.....-طلا هم خوبه و بقیه هم همین طور.-دیگه وقتتو نمی گیرم، چون الان سرت حسابی گرمه و وقت نداری. با من کاری نداری، خداحافظ.-نه قربونت، مواظب خودت باش، خداحافظ.موقعی کهبا ارمین حرف می زدم زیر چشمی به سپهر که به صورتم زل زده بود، نگاه می کردم. برای همین ناراحتی لحظه ای پیش از وجودم بیرون رفت.بعد از گذاشتن گوشی بابا گفت: عزیزم چرا پیش شوهرت کار نمی کنی که از بی کاری بچه رو آوردی و این طوری خودتو عذاب می دی. و هم باعث ازار و اذیت بچه میشی.-بابا جون من می دونستم این مساله شما رو ناراحت کرده و آزار میده. ولی بای من هیچ آزار و اذیتی نداره. من هم پیش رامین کار می کنم و هم به طلا می رسم. چون دیگه بهقول خودتون عاقل و بالغ شدم.عمو برای اینکه کدورتی پیش نیاید رو به بابا گفت: مسعود به جای این حرفا یه خورده به اون محبت کنید، چیزی ازتون کم نمی شه. تازه این وسط اون طفل معصوم چه گناهی داره که به اتیش ما بزرگتر ها باید بسوزه.این حرف عمو در واقع طعنه ای بود به پدر بی خبرش که با پستی و رذالت زندگی ما رو تباه کرد.زنگ تلفن رشته افکارم را از هم گسست، سهیل باز گوشی را برداشت و لحظه ای بعد قطع کرد.عمو سعید- سهیل کی بود؟سهیل- اشتباه گرفته بود.تلفن دوباره زنگ زد و سهیل گوشی را برداشت و این بار به تندی جواب داد: یه بار گفتم ما همچین شخصی نداریم، اشتباه گرفتید.-نخیر.-استغفرالله، میگم اشتباه گرفتید.بابا- سهیل که؟ چرا دعوا می کنی.سهیل- یه اقایی میگه، می خواستم ببینم ماشین خانم دکتر موتورش داغ کرده یا نه، از تعمیر گاه بهرامی زنگ زده.با شنیدن این جمله من و سهند به خنده افتادیم. قبل از اینکه سهیل گوشی را بگذارد، گوشی را از دستش قاپیدم و گفتم: مرض گرفته نمی تونی مثل ادم حرف بزنی.کسری در حالی که می خندید گفت: اولا سلام کن بی ادب، ثانیا این چه طرز حرف زدن با بزرگترته، همه اش تقصیر منه که خواستم بدونم باز موتورت عیب پیدا کرده یا نه.-زهر مار تو که باز شروع شدی.کسری- این مدل جدید تبریک گفتنه، ممنون عید شما هم مبارک.نگاهی به اطرافم کردم همه هاج و واج من را نگاه می کردند، که این شخص کیست. برای همین گفتم : ببین با این طرز حرف زدنت باعث شدی مامانم اینا چپ چپ نگاهم کنند، در ضمن عید تو هم مبارک. خوب افسانه جون چطوره؟ پویا، کمند؟کسری- ممنون همشون خوبند، افسانه هم منتظره تا وراجی های من تموم شه تا باهات حرف بزنه. ولی یه دقیقه صبر کن.-بفرما گوشم با شماست.-چو چلر، سو، سپ،میشم یار گلند توز اولماسینسهیل رو به بقیه گفت: بابا تعمیر کار خیلی با کلاسه، آواز هم می خونه.کسری اواز رو نگه دار واسه بعد. راستی وزیر جنگ اینا کجا هستن؟کسری همیشه مادرزنش را که خاله اش نیز محسوب می شد وزیر جنگ صدا می کرد.-در کنار سرکار، ولی از تشریف فرمایی تون خبر ندارن، باید بهشون تلفن کنی حتما از امدنت خوشحال میشن.سپس گوشی را به افسانه داد. بعد از من سهند و شیدا و عمو و طلا هم صحبت کردند و عید راتبریک گفتند. درست یک ساعت پای تلفن بودیم. بعد از قطع کردن تماس مامان گفت: غزال چرا با اینطور ادما، تعمیرکارا دوست شدی؟سهند، خنده کنان، به جای من جواب داد: زن عمو کسری دکتره نه تعمیرکار. سال اینده هم دکتری شو می گیره. با غزال خیلی شوخی می کنه و برای همین اینطوری گفته. اتفاقا مرد خوبیه خانواده اش هم همین طور.بابا- پس با این حساب غزال در پاریس زندگی می کنه نه نیس، آره سهند جان؟سهند که دسته گل اب داده بود ساکت شد، خودم جواب دادم: بله بابا، این همه مدت هم خودم از سهند خواسته بودم به شما چیزی نگه.بابا- آخه چرا؟-چون لجبازی و یک دندگی را از شما به ارث بردم.طلا که تا ان لحظه با بچه ها بازی می کرد آمد جلوی مامان ایستاد و گفت: ببخشید مگه ما مهمون شما نیستیم.مامان بغلش کرد و گفت: چرا عزیزم، خیلی هم خوش آمدید. قسمت 49طلا- پس چرا به ما نهار نمی دین، مردیم از گرسنگی.مامان فورا به ساعت نگاه کرد و گفت: ای وای، خاک بر سرم! ساعت سه است ولی ما هنوز نهار اماده نکردیم. خوبه طلا اعتراض کرد وگرنه تا شب هم یادمون نمی افتاد.زن عمو- خوب جی کار کنیم؟ سرمون گرم صحبت بود. الان اقایون زحمت می کشن و میرن بیرون و تهیه می کنن.سپهر بلند شد و رو به سهیل گفت: سهیل پاشو بریم بخریم.تا ان لحظه نتوانسته بودم به صورتش دقت کنم. خوب کهنگاه کردم دیدم موهای شقیقه اش ریخته و تارهای سفید خود نمایی می کنن.طلا- سپهر جون من هم باهات بیام؟سپهر- برو از مامانت اجازه بگیر بعد.طلا- مامان اجازه میدی من هم باهاشون برم.سهیل- غزال اجازه بده، همراهمون بیاد.-باشه بذار پالتوشو بپوشونم.بچه ها همراه انها رفتند و من در این فرصت مناسب که مامان و بقیه، سفره را پهن می کردند، رفتم تا لباسم را عوض کنم. بعد از عوض کردن لباسهایم دراز کشیدم، چون دو روز تمام سرپا بودم. ساناز هم پیشم امد و لبه تخت نشست و گفت: عجب تیپی زدی، دامن کوتاه! خیلی هم که خوشگل شدی. انگار خسته ای اره؟-یه خورده، آخه از دیروز صبح یه بند سرپام.ساناز- غزال خیلی به موقع اومدی، آخه تابستون عروسیمه.بلند شدم و محکم بغل اش کردم و صورتش را چند بار بوسیدم و گفتم: باورم نمی شه، با کی؟ساناز- با یکی از همکلاسیام، اسمش امیره. هر دومون تابستون فارغ اتحصیل میشیم. راستی تو تغییر رشته دادی و پزشکی خوندی؟-نه ادامه تحقیل دادم و این سال من هم دکترا مو میگیرم.تو چی می خونی؟-وای چقدر خوب، پس بگو چرا اقا کسری خانم دکتر گفته بود. خانم دکتر من هم شیمی می خونم.دستم را گرفت و بلندم کرد و گفت: پاشو بریم تا به مامان و بابا هم خبر بدم، چون می دونم از شنیدن این خبر خوشحال میشن.با هم به پذیرایی پیش بقیه رفتیم و ساناز با صدای بلند گفت: بابا و مامان عزیزم، یه خبر خوب دیگه براتون دارم. غزال امسال دکتراشو می گیره.همه برایم کف زدند و عمو سعید گفت: افرین دخترم به ای پشت کارت، هم درس می خونی و هم کار می کنی. جدا افرین به تو.بابا هم بلند شد و دست عمو را بوسید و گفت: محمود ببخش، تا امروز با طعنه هام و نیشخندهام خیلی ناراحتت کردم و آزارت دادم، حلالم کن. ولی تو منو رو سفید و سر بلند کردی.عمو در اغوشش گرفت و جواب داد: تو حق داشتی ولی باور کن من هم هر کاری کردم، به خاطر خیر و صلاح دخترم بوده و بس.بابا آمد و دوباره بغلم کرد و صورتم را بوسید و گفت: الهی سفید بخت بشی.آهسته در گوشش گفتم: بابا جون بختی وجود نداره که سفید و سیاه باشه. رامین شوهر من نیست. اون زن و بچه داره.بابا مات و مبهوت نگاهم کرد ولی حرفی نزد و جلوی دیگران علت را نرسید. در آن لحظه سپهر و سهیل با بچه ها داخل آمدند و سهیل با خنده گفت: عمو چی شده، باز بازار ماچ و بوسه که داغه.-حسودیت میشه.سهیل- نه استاد، چشمم بترکه اگه حسودیم بشه.بابا- سهیل جان دخترم تا چند ماه دیگه دکتراشو می گیره و برای همین خوشحالم.سهیل- نه بابا، جدی، جدی داری استاد میشی. تبریک میگم خانم دکتر.-اتفاقا از طرف دانشگاه بهم پیشنهاد تدریس دادن، شاید قبول کردم و رفتم تو کار تدریس.سهیل –شیرینی یادت نره خانم دکتر. اتفاقا به سپهر می گفتم چرا این اقای دکتر، غزال رو خانم دکتر صدا می کرد، نگو به خاطر اینه، پس اقا کسری استادته؟-نه کسری دکترای طب داره.سپهر- تبریک می گم خانم دکتر. امیدوارم تو تمام مراحل زندگیت موفق باشی.بدون اینکه جوابی بدهم طلا را از بغل سهیل گرفتم تا برای نهار، دست و صورتش را بشویم. داخل دستشویی گفت: مامان تو که می گفتی اسم سپهر جون، نامرده.-طلا دوست ندارم سپهر جون صداش کنی، فهمیدی؟-پس چی صداش کنم، مامی تو چرا از اقا نامرده خوشت نمی آید و جوابشو نمی دی؟معصومانه نگاهم کرد تا جوابش را بدهم ولی چه باید می گفتم: طلا همون سپهرجون صداش کن و اینهمه هم سوال پیچم نکن، اه!طلا- چشم دیگه چیزی نمی پرسم. من دوس ندارم شما رو ناراحت کنم. حالا مامی یه چیزی بگم؟-بگو عزیزم.-ولی سپهر جون خیلی دوست داره، خودش بهم گفت.عصبانی شدم و گفتم: سپهر جون غلط کرده. بی شعور می خواد با احساسات تو هم بازی کنه.بدون این که ادامه بدهد از دستشویی بیرون رفت. با حرص چند مشت اب به صورتم زدم و بیرون امدم. کنار سفره نه سهند و شیدا بودند و نه عمو و زن عمو.-پس بقیه کجا رفتند؟ساناز- طلا که از دستشویی دراومد با گریه دوید تو اتاق، اونا هم رفتن پیش اش.بهاره- خاله کتک اش زدی؟-نه عزیزم.فورا به اتاق خواب رفتم. سهند با دیدنم با عصبانیت گفت: مگه مرض داری که این طفل معصوم رو اذیت می کنی؟ تو این چند ساعت یه گوشه کز کرده از یه طرفی بی محلی اینا از یه طرف هم تو می چزونیش.-می گی چه خاکی تو سرم کنم؟سهند- می میری دو کلمه با سپهر صحبت کنی، می دونی که طلا چقدر حساسه. طفلکی میگه از مامی می پرسم چرا با سپهر جون حرف نمی زنی، سرم داد می کشه.زن عمو- مادر جون از واقعیت نمی تونی فرار کنی، به هر جهت خونی که تو رگ هاشه، به طرف اش می کشه حالا چه تو بخوای چه نخوای. نباید زیاد حساسیت به خرج بدی. چون این بجه از داشتن نعمت .........و بقیه حرفش را ادامه نداد.زن عمو راست می گفت، چون این واقعیتش بود که من از او گریزان بودم ولی ایا مستوجب این همه درد و رنج بودم. اگه او عاشق یکی دیگه شده بود من چه گناهی داشتم.طلا روی تخت دمر افتاده بود و گریه می کرد و شیدا کنارش نشسته بود و نوازشش می کرد و با وعده و وعید می خواست ارامش کند. لبه تخت نشستم و دست به موهای خرمایی اش کشیدم و گفتم: ببخشید قول میدم دیگه سرت داد نزنم، حالا پاشو بریم نهار بخوریم چون همه منتظرمون هستند.اعتنایی نکرد که دوباره گفتم: طلا جون اگه محلم نذاری و بلند نشی دلم می شکنه ها.صورتش را بطرفم برگرداند و لبخند زنان گفت: بغلم کن تا اشتی کنیم.صورتش را بوسیدم و بغل اش کردم و با هم بیرون رفتیم که سهیل گفت: طلا جون ببین چفدر خاطرخواه داری که چهار نفر اومدن دنبالت و نازتو می کشن.طلا- عمو سهیل، خاطرخواه یعنی چی؟سهیل-یعنی اینکه دوست دارن.طلا- پس تو منو دوست داری.-معلومه که دوست دارم، اصلا بیا با هم نهار بخوریم.بهاره و بردیا- دایی جو ما هم بیاییم.سهیل- شما هم بیایین.کنار دست بابا نشستم که گفت: چرا گریه می کرد؟-دعواش کرده بودم.بابا- تا اونجایی که من یادم میاد کسی تو رو دعوا نکرده بود. الا یه بار که.......دستم را جلوی دهنش گرفتم وو گفتم:دیگه نمی خواد گذشته هارو پیش بکشید.بعد از خوردن غذا چون خسته بودم رفتم تا بخوابم. وقتی بیدار شدم ساعت هشت بود. برای رفع کسالت و خستگی به حمام رفتم. بعد از دوش گرفتن لباس مناسبی پوشیدم و به سر و صورتم رسیدم و مرتب و اراسته بیرون رفتم.سهیل- خوش خواب چقدر می خوابی، نکنه خوابتو آوردی واسه ما. الان یه ساعته طلا بیدار شده ولی از تو خبری نیست.-ببینم پیر پسر تو نمی خوای زن بگیری تا بلبل زبونی ات از یادت بره.سهیل دستی به موهایش کشید و گفت: والله به ننه ام میگم ولی میگه دختر مورد نظر فعلا در شبکه موجود نمی باشد.-مگه از اینترنت می خوای پیدا کنی؟-نه.خاله- غزال جان تو باهاش حرف بزن شاید سر عقل بیاد.سهیل- مگه عقلمو از دست دادم، تازه وقتی زن گرفتم از دست میدم. خانم دکتر چایی میل دارید؟-بدم نمی آید.بلند شد و برایم چایی آورد که پرسیدم: سهیل جدی خیال زن گرفتن نداری؟آهسته جواب داد: چرا ولی چه کنم که طرف تحویل ام نمی گیره. خونشون این نزدیکی هاست.-شمالیه؟سهیل- نمی دونم، چون اسمش رو هم نمی دونم چه برسه به ایناش. شب با هم میریم تا هم ببینیش و هم شاید اسمش رو فهمیدی.-چقدر دست و پا چلفتی هستی. حالا چند وقته عاشق این بی نام و نشون شدی؟-دوسال.یک پس گردنی بهش زدم و گفتم: خیلی برات متاسفم. یه خورده از داداش بزرگت یاد بگیر. چون با یه دست دوتا هندوانه برداشته بود.سهیل- اونطوری که تو فکر می کنی هم نیست. سپهر خیلی بد بخته! نمی خوام ازش طرفداری کنم، ولی خیلی دلم براش میسوزه. حرف برای گفتن زیاده و سر فرصت با هم حرف می زنیم.-بد بختی یا خوشبختی اش به من ربطی نداره چون من دیگه گذشته رو فراموش کردم.لبخندی زد و گفت: فکر نکنم فراموشش کرده باشی، چون اونی که گردنته خلاف اینو ثابت می کنه.به چشمانش خیره شدم و گفتم: چون تو به گردنم انداختی نگه اش داشتم.در همین هنگام طلا کنارم امد و گفت: مامی می تونم اهنگ بزنم؟سهیل- با چی می خوای اهنگ بزنی؟-صبر کن الان میارم تا ببینی.فورا دوید و از چمدانش ویلون را آورد و شروع به نواختن کرد. هم اهنگهای خارجی می زد و هم ایرانی. لذتی خاص تمام وجودم را در برگرفته بود و به داشتن چنین دختری افتخار می کردم، گهگاهی هم به سپهر نگاه می کردم. دستش را ستون چونه اش کرده بود و محو تماشایش بود.طلا نیمه های اهنگ، دست از زدن کشید و ویلون را زمین گذاشت.بابا- دخترم چرا قطع کردی و نمی زنی؟ تازه رفته بودیم تو حس.طلا- آخه بابابزرگ دستم خسته شد.بابا- فدای اون دستای کوچولوت بشم، پاشو بیا بغل بابابزرگ ببینم.با ذوق و شوق خودش را در آغوش بابا انداخت و محکم بوسیدش، بابا هم او را بوسید و گفت: آفرین دختر، خیلی خوب زدی.طلا- بابابزرگ باله هم بلدم برقصم.عمو سعید- پس دختر هنرمندی هستی، دیگه چی بلدی؟طلا- ژیمناستیک هم بلدم. الان پشتک می زنم تا ببینی.فورا لباسهایش را از تنش درآورد و با شورت شروع به پریدن و پشتک زدن کرد، با اهنگ خیالی باله هم می رقصید. می ترسیدم سرما بخورد و دچار دردسر شوم، گفتم: طلا بیا لباستو بپوش، سرما می خوری.طلا- مامی با لباس نمی تونم برقصم.وقتی دست از رقصیدن کشید، بدون اینکه لباس بپوشد،بازی می کرد و در اتاق می چرخید. برای اینکه لباس تنش کنم دنبالش راه افتادم ولی تند و تیز به این طرف می پرید و نمی توانستم بگیرمش، بچه ها به خیال اینکه گرگم به هوا بازی می کنم طلا را تشویق می کردند.-سهند پاشو بگیرش خسته شدم.سهند به جای اینکه کمکم کند شانه بالا انداخت و به جای اون ساناز بلند شد. ولی دوتایی هم حریف اش نمی شدیم. تا اینکه از بغل افشین رد می شد گرفتش. تقلا می کرد تا دوباره فرار کند. با هزار مصیبت لباس تنش کردم و بعد برای خوردن شام، سر سفره رفتیم طلا باز هم از سر و روی سهند بالا می فت و اجازه غذا خوردن به سهند نمی داد.خاله نازی خنده کنان گفت: به این بچه یواشکی چی دادین که انرژی گرفت؟شیدا- هیچی، فقط نشنیدین که میگن از محبت خارها گل می شود. طلا همیشه شیطونی میکنه و اروم نمی شینه. ولی از ساعتی که اینجا رسیدیم، بی توجهی و بی مهری اطرافیانش، اونو آزرده کرده. آخه خیلی حساس و زود رنجه.خاله- حق با شماست، حالا غزال جان طلا چند سالشه؟-پنج سال.سها- جدی؟ من فکر می کردم هفت سالش اینا باشه. آخه ماشالله قد بلند و درشته.طلا که سوار بر گردن سهند بود جواب داد: خوب خاله، مامی هم قدش بلنده. درست مثل اونایی که میان لباس می پوشن می مونه.سها- یعنی مثل مانکن هاست، آره؟طلا- بله مانکن و خوشگل.سها- خوش به حالت غزال! چه دختری داری که این همه تعریف و تمجید تو رو می کنه.خوب چی کار کنه از دار دنیا فقط منو داره و برای همین خیلی هوامو داره.عمو سعید- اتفاقا داشتن مادر خوبی مثل تو ، لطف بزرگیه که شامل حالش شده.عمو به خیال اینکه طلا بچه پرورشگاهی است برایش دل می سوزاند. غافل از اینکه هم خون خودش است. این مساله برایم عذاب آور بود مخصوصا وقتی خاله یا عمو سعید، بچه های سها را درآغوش می فشردند.چون نیاز به هم دل داشتم تا کمی صحبت کنم و کمی از غم هام کم بشه، شماره موبایل پیام را گرفتم که خاموش بود. شماره ویلا را گرفتم که مرد ناشناسی جواب داد: منزل آقای احتشام؟-بله بفرمایید.- خانم احتشام تشریف دارن؟-نخیر با دکتر و بچه ها تشریف بردن بیرون، ببخشید شما؟-من یکی از دوستانشون هستم، شما؟-من خدمتکارشون هستم.-پیام خان چی، ایشون هم تشریف ندارن؟-چرا تشریف دارن، ولی ایشون فرمودند هر کسی تلفن کرد بگم الان نمی تونن و بعدا خودشون تماش می گیرن.-شما لطف کنید و صداشون کنید. من کار واجبی دارم.هر چقدر بهش گفتم، گفت: نمی شه اقا دستور داده که مزاحمش نشیم.آخر از کوره در رفتم و گفتم:آقا غلط کرده، بهت میگم برو صداش کن.بیچاره از ترس گوشی را گذاشت و رفت تا صداش کند. در این فرصت بابا پرسید: این آقای احتشام تاجر هستند؟-بله چطور مگه؟-اخه با غرور و تکبری کهاون داره یه چیزی هم باید دستی بدی تا جوابتو بده اونوقت تو میگی غلط کرده؟ کسی جرات بلند حرف زدن با اون رو نداره.قبل از اینکه جواب بابا را بدم صدای پیام در گوشی پیچید، با عصبانیت فریاد کشید: بله بفرمایید؟-سلام عرض شد، آقا.پیام- ا، تویی. سلام. تو اسمونا دنبالت می گشتم روی زمین پیدات کردم. خوب غزال خانم دستت درد نکنه چه عیدی خوبی برام حواله کردی.خندیدم و گفتم: خواهش می کنم، قابل شما رو نداشت. آخه هر چی به این مرتیکه میگم صداش کن. میگه اقا دستور داده، مزاحم استراحتشون نشیم. انگار علیا حضرت دستور داده.قاه قاه خندید و گفت: خوب بگذریم! از صبح کجا بودی، هر چی تماس می گرفتم کسی جواب نمی داد.-در یک قدمی جنابعالی.-جان من راست میگی یا سرکارم گذاشتی.- به جان تو راست میگم، ده و نیم رسیدیم.پس زود پاشو بیا اینجا که کار واجبی باهات دارم.-شرمنده! آقا گفتن که مزاحمشون نشم و حالا دیر وقته.-به قول خودت اقا غلط کرده، حالا جان طلا پاشو بیا که خیلی حوصله ام سر رفته.پیام انقدر اصرار کرد تا مجبور شدم قبول کنم. بعد از گذاشتن گوشی کت و دامن شیری ام را پوشیدم. چون طلا با بچه ها مشغول بازی بود همراهم نیامد. خواستم بیرون بروم که بادم افتاد ادرس را نپرسیدم.دوباره تلفن کردم و ادرس را پرسیدم. خداحافظی کردم که بروم، مامان گفت: دخترم فکر می کنی کار درستیه که این وقت شب بری اونجا، تو از کجا می شناسی و بهش اعتماد داری.-من پیام را به خوبی می شناسم و مرد محترمیه. و در ضمن برادر خانم دکتر بهرامیه.مامان- خیلی خوب برو.کلید ماشین بابا را گرفتم و بیرون رفتم. دیدم سپهر جلوی ماشین بابا ایستاده. به ناچار می خواستم صدایش کنم که خودش بیرون امد و نگاهی به سر تا پایم انداخت و گفت: کاش قبلا هم این همه به خودت می رسیدی.-آخه بعدا فهمیدم با رنگ و روغن می تونی مردهارو فریب بدی و خرشون کنی. اونا هم کاری به باطنت ندارن و فقط ظاهرتو می بینن.سپهر- هر چقدر دلت می خواد طعنه بزن و متلک بارم کن. چون خود کرده را تدبیر نیست.به دنبالش سوار ماشین شد و حرکت کرد. من هم سوار ماشین شدم و بیرون رفتم. خدمتکار با دیدنم در را باز کرد و وبه داخل رفتم. پیام داخل حیاط به انتظارم ایستاده بود. پیاده شدم به گرمی سلام و احوالپرسی کرد. بعد به داخل رفتیم. قبل از اینککه بشینم پیام تمام ساختمان را نشانم داد. وقتی به بالا رفتیم گفت: اینجا رو خیلی دوست دارم چون بهم ارمش میده. در هر فصلی قشنگه مخصوصا موقع برف و بارون. .اقعا دستت درد نکنه. می دونی تا حالا چند نفر غریبه اومدن و از داخل اش دیدین کردن.-دعوت کردی تا از کارم تعریف کنی؟پیام- نه می خواستم... می خواستم بگم خیلی خوشگل شدی به حدی که قابل توصیف نیست.-خواهش می کنم حاشیه نرو و اصل مطلب رو بگو.-با من ازدواج می کنی؟غافلگیر شدم. اصلا فکرم به اینجا خطور نمی کرد. فکر می کردم در مورد کار می خواد باهام صحبت کنه.سرم را میان دستانم گرفتم و به فکر فرو رفتم که دوباره گفت: اگه مشکل تو فقط طلا است، باید بگم اونهم راه حلی داره و من فکرامو کردم و اگه اجازه بدی شناسنامه اش رو عوض می کنیم و به اسم من میگیریم. تا تو مشکلی برای اومدن به ایران نداشته باشی.-تو که ماشا... خودت بریدی و دوختی و جای چک و چونه برام نذاشتی.- پس قبول می کنی؟!-اجازه بده چند روزی فکر کنم و با خانواده ام در میان بذارم. تازه تو فکر می کنی خانواده ات با ازدواجمون موافقت می کنن، چون من یه بچه دارم.پیام- این پیشنهاد رو مامان از موقعی که تو رو دیده داده و بابا هم حرفی نداره و مشتاق دیدنته. راستی تا یادم نرفته دعوتت کنم که پنجم تولد خاطره است. حتما با بابا اینا بیاید.-پس سهند و شیدا و عمو و زن عمو رو دعوت نمی کنی.پیام- ببخشید نمی دونستم اونا هم اومدن. از طرف من دعوتشون کن.-بذار قبل از هز چیزی اینو بهت بگم که بعدا عیب و ایراد نگیری. سپهر و خانواده اش هم اینجا هستن. می دونی که بابای سپهر یکی از بهترین و صمیمی ترین دوستای باباست.پیام- برام مهم نیست، تو فقط قبول کن. چون از این تنهایی و گوشه گیری خسته شدم. می خوام شور و نشاط تو بهم سرایت کنه.جوابش را با لبخند دادم و نیم ساعتی هم انجا نشستم. دیگر در مورد ازدواج حرفی نزدیم. زیاد نمی توانستم بمانم نیاز به خلوت و تنهایی داشتم تا خوب فکر کنم.وقتی برگشتم، لباسهایم را عوض کردم تا لب دریا برون که سساناز پرسید: غزال کجا میری؟-لب دریا.ساناز- بیمعرفت چرا تنها، ما هم باهات میاییم.سپس رو به بقییه گفت: هر کی میاد زود آماده شه.سهیل، افشین، سها، شیدا و سهند هم آماده شدند. چون هوا تاریک بود از بردن بچه ها خودداری کردیم. موقع رفتن سهند به سپهر که نشسته بود گفت: چرا مثل پیرمردها نشستی، بلند شو همراه ما بیا.سپهر- مزاحمتون نمی شم.سهند- چه مزاحمتی، دیگه کار من و شیدا از این حرفها گذشته. بلند شو.با هم به لب ساحل رفتیم. هر قدمی که برمی داشتم یاد و خاطره گذشته در ذهنم زنده می شد. به یاد روزی افتادم که لب دریا پایم پیچ خورد و سپهر با وزن سنگین ام تا خونه کولم کرد و آورد. از ناراحتی و عصبانیت پایم را به سنگی که جلوی پایم بود کوبیدم که پایم به شدن درد گرفت و گفتم: آخ.سهیل- خانم دکتر اون توپ نیست، سنگه، اشتباه گرفتی.-سهیل خواهش می کنم اینقدر نگو خانم دکتر من همون غزالم.سهیل- چشم خانم دکتر.-خانم دکتر و زهر مار.خنده ای کرد و گفت: چشم! راستی غزال فردا شب با هم میریم و خونه طرف رو بهت نشون میدم اگه مایل باشی.-حتما.لب دریا مردها آتش روشن کردند و دورش نشستیم. مثل گذشته من و سهیل و سهند محفل را گرم کرده بودیم و میگفتیم و می خندیدیم. فقط سپهر بود که ساکت و خاموش نشسته بود و نگاه می کرد و چشم یه صورتم دوخته بود. وقتی که نگاهم در نگاهش گره خورد، سرش را پایین می انداخت. دو ساعتی انجا نشستیم. موقع برگشتن اهسته از سها پرسیدم: سها چرا شراره و میلاد رو نیاورده.سها- برای اینکه مامان و بابا اجازه نمی دن. خود سپهر هم دو سالی میشه که اجازه رفت و امد پیدا کرده یعنی از وقتی که بابا سکته کرد و افتاد بیمارستان.-نمی دونستم عمو سکته کرده.سها- برای همینه که سیگار نمی کشه، غزال، سپهر اون سپهری که تو می شناختی نیست. کمتر حرف می زنه، خیلی تو خودشه. اون با دستای خودش، زندگی شو نابود کرد. همیشه تنهاست.-پس شراره و میلاد برگ چغندر ان.سها خندیدو گفت: تقریبا، چون سپهر حتی یک شب هم با اونا زیر یه سقف زندگی نکرده. جدا از هم می مونن. شراره زن شناسنامه ایشه.-باور کردنش برام مشکله، نمی تونم قبلش کنم. راستی از بهناز اینا چه خبر؟ کجان؟سها- پس فردا میان اینجا. می دونی بهناز یه دختر داره مهدیس هم سن طلاست.-جدی، نه خبر نداشتم. در این چند سال از همه بی خبر بودم.وقتی رسیدیم، قبل از خوابیدن بابا و عمو را صدا کردم و اول در مورد رامین به بابا توضیح دادم و سپس خواستگاری پیام را گفتم.عمو- به نظرم پیام پسر لایق و خوبیه.اگر قبول کنی سر و سامان میگیری.بابا- وقتی عموت تاییدش می کنه، من هم حرفی ندارم و هر جور خودت صلاح می دونی و دوست داری. راحتی تو راحتی ما هم هست.-راستش خودمم بی میل نیستم. چون از تنهایی و خیلی مسائل دیگه، خسته شدم.بابا- پس مبارکه.صبح روز بعد تازه سفره را جمع کرده بودیم که پیام و خانم احتشام به دیدنمان امدند. طرز رفتار و صحبت کردن پیام و خانم احتشام مورد توجه همه، بخصوص مامان و بابا قرار گرفته بود. خانم احتشام، برای روز بعد همه را برای نهار دعوت کرد و دقایقی نشسته و سپس عزم رفتن کردند. قسمت 50موقع رفتن اهسته به پیام گفتم: من حرفی ندارم.لبخندی زد و گفت: خوشحالم! پس با اجازه یه بار دیگه مزاحمتون میشیم.-مراحم هستین.بعد از رفتن انها، بابا برای خرید بیرون رفت که از من هم خواست تا همراهش بروم. پالتو طلا را تنش کردم و سه تایی رفتیم. بابا فقط در مورد اینن چند سال که ازشان دور بودم می خواست بداند. کمابیش برایش تعریف کردم و در اخر هم از پیام و خانواده اش پرسید. چون یک بار طمع تلخ شکست را چشیده بودم می ترسید. از حرف زدنش، از اه کشیدنش، مشخص بود که در این چند سال خیلی عذاب کشیده است. از خرید که برگشتیم همه بودند به جز سپهر. طلا که به سپهر علاقه پیدا کرده بود از خاله پرسید: خاله سپهر جون کجا رفته؟خاله- عزیزم سرش درد می کرد رفته بخوابه.طلا- چرا سرش درد می کرد، شما دعواش کردین؟خاله- نه فدات شم، من دعواش نکردم. مریضه، میگرن داره و بعضی اوقات همین طور درد می کنه.طلا- اجازه میدین برم پیشش و حالش را بپرسم.خاله- برو عزیزم فقط اگه خواب بود بیدارش نکن دخترم.طلا- چشم.ساناز- غزال، طلا چقدر باادبه برای هر چیزی اجازه می گیره.-به مامانش رفته.طلا- مامی بیا با هم بریم. آخه می ترسم درو بد بزنم و بیدار بشه، گناه داره.به ناچار بلند شدم، چون نمی خواستم ناراحتش کنم. بغلش کردم و با هم به طبقه بالا رفتیم. به تمام اتاقها سرک کشیدیم ولی خبری از سپهر نبود. داشتم فکر می کردم که کجا می تونه باشه که طلا گفت: مامی شاید اون اتاق بالایی رفته باشه.-نه عزیزم، فکر نکنم. اخه اونجا انباریه، تو انباری که نمی خوابه.طلا-حالا بیا بریم و اونجا رو نگاه کنیم.به اتاق زیر شیوانی رفتیم در را که باز کردیم، دیدم انجا کنار وسایل خوابیده است. دلم براش سوخت. با صدای در چشم باز کرد و با دیدنمان لبخندی زد و بلند شد و نشست.طلا- سپهرجون ما بیدارت کردیم؟سپهر- نه گلم بیدار بودم.-چرا اینجا خوابیدی، جا قحطی بود.سپهر- پایین سروصدا می یاد اذیت ام می کنه. ولی اینجا هیچ صدایی نمیاد.-پس معذرت می خوام که مزاجمت شدیم راستش طلا مجبورم کرد.سپهر- مزاحم نیستی بلکه مراحمی. در ضمن اینو هم می دونم که طلا تو رو کشونده اینجا. چون که جواب سلام رو نمی دی. چه برسه که بیای و حالم را بپرسی. نمی دونم برعکس تو که این همه از من بیزاری، چرا این بچه اینقدر به من علاقه نشون میده.پوزخندی زد و گفت: طفلکی فکر می کنه اسم من نامرده.خواستم بیرون برم که گفت: ولی من هنوز می پرستمت.برگشتم و پوزخندی زدم و گفتم: از زن گرفتنت معلومه.سپهر- غزال یه دقیقه وایسا تا ....توجهی نکردم و بیرون امدم. ولی طلا پیش اش ماند. وقت نهار از سهند خواستم که دنبال طلا برود. لحظه ای بعد برگشت و آهسته گفت: رو دست باباش خوابیده.دندانهایم را بهم فشردم و گفتم: مرض گرفته نمی شد از اون کلمه استفاده نکنی.سهند- ببخشید حواسم نبود.-ای خدا!! کی این دو هفته تموم میشه تا از این مخمصه نجات پیدا کنم.بعد از خوردن نهار، همه خوابیدند الا من، بدون طلا آرام و قرار نداشتم. دلم شور می زد که نکند بدون پتو بخوابد و سرما بخورد و دچار تنگی نفس شود. از وقت غذایش گذشته بود. توی هال بانگرانی به این طرف و ان طرف می رفتم، سرانجام بی اختیار بالا رفتم. آهسته در را باز کردم. دیدم سرش روی بازوی سپهر و دستش در گردن اوست. خدایا چه صحنه دردناکی بود. پدر و دختر دست در گردن هم، آرام و راحت خوابیده بودند. چون پتو فقط روی طلا بود و اتاق هم سرد پتوی دیگری برداشتم و روی سپهر انداختم، نمی دانستم از روی علاقه بود یا دل سوزی.پاورچین پاورچین بیرون امدم که بیدار نشوند. روی کاناپه دراز کشیدم که به محض بیدار شدن طلا غذایش را بدهم. ناخودآگاه قیافه سپهر و پیام را با هم مقایسه می کردم، یک دنیا فاصله بود. سپهر از هر لحاظ از پیام سرتر بود.. زیبا و دلربا که هر زنی با دیدنش شیفته اش میشد ولی چرا باید ان دو را با هم مقایسه می کردم. سپهر هر چی بود، برای من مهره سوخته محسوب می شد. من در شرف ازدواج با مرد دیگه ای بودم. مردی که مثل من شکست خورده و زجر کشیده بود. ولی آیا آن عشق و علاقه ای که موقع ازدواج با سپهر داشتم به پیام هم داشتم؟ باید به دلم رجوع می کردم. اما می دانستم آن عشق وجود نداشت و این پیوند صرفا برای فرار از تنهایی و پشت گرمی بود. پیام را به عنوان شوهر و شریک اینده ام میدیدم نه عشق و معبودم.. با این افکار و اندیشه ها در جنگ و جدال بودم که صدایی از جا پراندم. چشم که باز کردم طلا و سپهر را بالای سرم دیدم.طلا خنده کنان گفت: ماما گوخدون؟ (ترسیدی)طلا اغلب به فارسی و فرانسه و ترکی صحبت می کرد و کمتر به یک زبان حرف می زد.-بله خیلی هم ترسیدم.طلا- ( من گرسنه ام).سپهر با تعجب گفت: طلا ترکی هم حرف می زنه؟ بلده؟با ترشرویی جواب دادم: بله، مگه عیبی داره.سپهر- نه بداخلاق، خیلی هم خوبه که دختری به این سن و سال بتونه سه تا زبون حرف بزنه.-طلا دختر باهوشیه.طلا- مامان من دستشویی دارم.بلند شدم و طلا را به دستشویی بردم، سپس به اشپزخانه رفتم تا غذا گرم کنم. طلا از روی میز به روی کابینت پرید. سپهر با نگرانی گفت: طلا مواظب باش، چی کار می کنی؟با خونسردی پرسیدم: چی می خوای عزیزم؟طلا- هیچی فقط خواستم مثل تارزان بپرم.سپهر- طلاجون این مامان ریلکس ات بهت نگفته اون کارتونه و واقعیت نداره و با این کارت ممکنه بیافتی و دست و پات بشکنه.طلا- اونوقت مثل مامی میشم اره؟سپهر- مگه دست و پای مامی شکسته؟طلا- نه مامی سر و دلش شکسته. سپهر جون چرا دل مامی رو شکوندی؟-چون که بتکده اش هستم و منو می پرسته.سپهر هیچ جوابی نداد. غذا را کشیدم و گذاشتم جلوش و بعد گفتم: چرا ساکتی و جواب نمی دی. چون حنات پیش من رنگ نداره و می دونی که حرفای دروغین تورو باور نمی کنم؟ بگو دیگه چرا لال شدی. ولی اقای زمانی بذار یه چیزی رو حالیت کنم، وای به حالت اگه بخوای با احساسات این بچه هم بازی کنی. اونوقت من میدونم و تو.سپهر- تو اشتباه می کنی و می دونم هرچقدر هم بهت بگم باور نمی کنی چون خطایی که من مرتکب شدم قابل بخشش نیست ولی من هنوز دوست دارم. ولی در مورد این طفل معصوم اخه چرا باید با احساساتش بازی کنم، دلیلی نداره. شاید باور نکنی ولی از وقتی که دیدمش احساس می کنم سالهاست می شناسمش و به اندازه....به میان حرفش دویدم و گفتم: حتما به اندازه شازده پسرت دوستش داری، آره؟طلا- سپهرجون چرا پسرتو نیاوردی تا با من بازی کنه؟-خفه شو و اینقدر سپهرجون، سپهرجون نکن.اششک گونه های طلا را خیس کرد. خواستم بغل اش کنم که خودش را انداخت بغل سپهر، چشمای او هم پر اشک شد. از اینکه بی خودی سر دخترم داد کشیدم خودم هم گریه ام گرفت. با صدای فریادم، سهند و سهیل که پایین خوابیده بودند، به اشپزخانه امدند. سهیل پرسید: چی شده، چرا داد می زنی؟-هیچی، ببخشید که شما رو هم بیدار کردم.سهند بطرف طلا رفت و گفت: دایی جون چرا گریه می کنی؟طلا به فرانسه جواب داد: دایی جون از موقعی که اومدیم مامی همش سرم داد می زنه. بهم میگه خفه شو! آخه من که حرف بدی نزدم.سهیل- طلا لطفا بزن کانال فارسی تا ما هم بفهمیم موضوع از چه قراره که هر سه تون آبغوره گرفتین.سپهر- سهیل الان چه وقت شوخی کردنه.سهیل- ببخشید، نمی دونستم اوضاع اینقدر وخیمه.طلا برای سهند توضیح داد که برای چی سرش داد زدم و سهند عصبانس شد و گفت: اگه یک بار دیگه الکی سرش داد بزنی.....لا اله الا الله.سپس کمی ارامتر ادامه داد: تو اگه با سپهر مشکلی داری و سر جنگی، طلا این وسط چه تقصیری داره که چوب شما رو بخوره. اصلا سپهر خواهش می کنم که با طلا حرف نزن.سپهر به علامت مثبت سرش را تکان داد. طلا گفت: آخه می دونی دایی من سپهر جون رو دوست دارم می خوام باهاش حرف بزنم. همه اش تقصیر این مامیه که سر ما داد می زنه و اذیت می کنه.سهند- فدات بشم تو ببخش، این مامانت یهکمک قاطی کرده و حالش خوش نیست. اصلا اگه از این بعد اذیتت کنه خودم حسابشو می رسم خوبه. تو هم هر چقدر خواستی.......خندید و گفت: با این تحفه حرف بزن.طلا- نه دایی من نمی خوام حساب مامی رو برسی اخه من اونم دوست دارم.سهند- چشم هرچی تو بگی.سهیل- غزال بیا با هم بریم لب دریا، چون هوای اینجا خیلی پسه و می ترسم خون و خونریزی راه بیفته.اونقدر حالم بد بود که بدون هیچ حرف و حدیثی پالتو پوشیدم و دنبال سهیل به راه افتادم. باد سردی از جانب دریا می وزید و مانند سیلی به صورت داغم می خورد. احساس ضعف و ناتوانی می کردم. تازه دو روز از دیدار طلا و سپهر گذشته بود که طلا این چنین وابسته اش شده بود.سهیل دستی به پشتم زد و گفت: کجایی استاد بی وفا. رفتی و سراغی از ما نگرفتی و تر و خشک رو با هم سوزوندی.-به خاطر سیلی که از روزگار خوردم، نتونستم حتی پشت سرمو هم نگاه کنم.سهیل- غزال فکر نکن چون سپهر برادرمه می خوام ازش طرفداری کنم، نه ولی باید یه کمی هم حق رو به اون داد. چون تو بودی که میدون رو برای تاخت و تاز رقیب خالی کردی و اجازه هر کاری رو بهش دادی. از وقتی پدربزرگ و عموت فوت کردن، تو دست از زندگی کشیدی. شاید اون روزا رو خودت به یاد نداری. ولی ما که کنار ایستاده و شاهد زندگی شما بودیم همه چیز رو به خوبی می دیدیم. تو با مرگ اونا مردی. چقدر دکتر رفتی ولی متاسفانه هیچ تاثیری نداشت و روز به روز تو پژمرده می شدی.حرفش را قطع کردم و گفتم: سهیل تو اشتباه می کنی. مرگ اونا بهونه ای بود برای درد من. و درد من هم چیز دیگه ای بود که مسبب اش هم سپهر بود. چیزی که منو عذاب می داد، بچه بود. سپهر ته دل منو خالی می کرد و با حرفهاش آزارم می داد. اون فقط پسر می خواست، حتی چند بار هم گفته بود اگه پسر نیاری یه زن دیگه می گیرم. در واقع بیماری من زمانی شروع شد که بابک به دنیا اومد. همه هوش و حواس سپهر بابک بود. حتی تو خواب هم بابک، بابک می کرد. اوایل به خاطر این مساله بچه نمی خواستم. اون موقع هم که خودم خواستم، خدا نخواست. بیشتر از یک سال من منتظر بچه بودم، و بیماری ام با مرگ اونا و این مساله اوج گرفت.بغض سد راه گلویم شد. هروقت به یاد آن روزها می افتادم اعصابم بهم می ریخت و تن و بدنم می لرزید. چه سختی ها که نکشیده بودم. بی اختیار روی شنها نشستم و هم می لرزیدم و هم گریه می کردم. سهیل کاپشن اش را درآورد و روی شانه ام انداخت و کنارم نشست و با دستهای گرمش، دستههای یخ زده ام را به دست گرفت.-غزال معذرت می خوام که ناراحتت کردم. ما از این چیزا خبر نداشتیم، حتی سپهر هم نمی دونه. چون تابحال حرفی در این مورد نزده.-نه این دروغه، اون می دونه، چون همسر عزیزش به رامین گفته بود که من چیکار کنم که غزال حامله نمیشه و شوهرش هوس بچه کرده بود.سهیل با مشت به شن ها کوبید و گفت: آخه چرا سپهر به ما هم کلک زد، چرا، چرا؟لحظاتی به سکوت گذشت سپس دوباره گفت: غزال؟-بله.سهیل- برای همین طلا رو آوردی؟ از رامین و از زندگیت راضی هستی. اذیتت نمی کنه.-دو تا دوست، دو تا همکار چرا باید همدیگه رو اذیت کنن.با تعجب پرسید: یعنی رامین شوهرت نیست؟ ولی بهناز می گفت غزال با یکی از هم کلاسی هاش بنام رامین ازدواج کرده.-رامین قبل از اینکه از سپهر جدا بشم ازم خواستگاری کرده بود که خود سپهر هم در جریان بود. البته اون نمی ونست که من شوهر دارم. از شانس خوب یا بدم موقعی که داشتیم می رفتیم پاریس، تو فرودگاه همدیگه رو دیدیم. دوباره بعد از یک سال تو پاریس دیدمش و البته بر حسب اتفاق و از انروز به بعد با هم کار کردیم. چند بار ازم خواستگاری کرد ولی من قبول نکردم. اون هم با یه دختر دیگه عروسی کرد و حالا هم یه دختر داره.سهیل- پس چرا دیروز که سراغ رامین رو می گرفتن چیزی نگفتی؟-گفتم بذار فکر کنن رامین شوهرمه.سهیل- اصلا ولش کن گور پدر هر چی مرده، حالا پاشو بریم که داشت یادم می رفت تو رو برای چی اوردم، ناسلامتی آوردمت تا طرف رو شناسایی کنی و دستی برام بالا بزنی. چون این سها کاری از دستش برنمیاد. طفلکی سرزبون دار نیست. همین که این سه تا رو بزرگ کنه قلعه اورست رو فتح کرده.-وضع زندگی سها چطوره؟ راضیه یا نه؟سهیل- ای بد نیست، به هر حال هر زندگی بالا و پایین داره، تلخ و شیرین داره. اگه خواهر افشین اتیش بیار معرکه نباشه، بهتر میشه. چون خدایی مامان و بابای افشین خوبند. افراست که دخالت و فضولی می کنه. حالا بیا بدویم که یاد جونیام افتادم.-پس بدو پیر پسر.شروع کردیم به دویدن و مسافت زیادی را طی کردیم که نفس سهیل بند آمدو مجبور شدیم آهسته برویم. از دور دختر و پسری را که روی تخته سنگی نشسته بودند نشان داد و گفت: اوناها، نمی دونم چه نسبتی با پسره داره چون هر وقت که دیدمش با هم بودن.-نکنه نامزدشه.سهیل- نه فکر نمی کنم چون حلقه دستش نیست، حالا بیا از جلوشون رد بشیم تا خوب ببینیش. بذار اول اینو بهت بگم که مسخره ام نکنی. دختره زیاد خوشگل نیست، قیافه با نمکی داره. تنها چیزی که باعث شده شیفته اش بشم نجابتشه.-ببینم دیوونه به خاطر یه نگاه هر روز این همه راه رو پیاده میایی.-چه کنیم همشیره، عشق و عاشقی دیگه.سرم را پایین انداختم تا جلب توجه نکنم و همین طور که از جلوشون رد می شدیم صدای اشنایی درجا میخ کوبم کرد: به به، غزال خانم پارسال دوست امسال اشنا.برگشتم و دیدم که شایان و خاطره هستند، جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی رو به انها گفتم: بچه دوست عزیزتر از برادرم اقا سهیل.سپس به سهیل گفتم: سهیل جان اقا شایان و خاطره جون برادرزاده و خواهرزاده آقای احتشام هستند.شایان به گرمی احوالپرسی کرد ولی خاطره با اخم و به سردی جواب داد. سپس گفت: غزال جون تا اینجا که اومدین بیایین بریم تو چون بابا بزرگ می خواد که زودتر شما رو ببینه.-ممنون، اگه می تونستم حتما مزاحم می شدم ولی شرمنده چون طلا خونه است و ممکنه اذیت کنه و باید زود برگردیم.چند دقیقه ای با هم بودیم و بعد خداحافظی کرده و برگشتیم. در دل این دلدادگی سهیل به خاطره را جشن گرفته بودم. چون بیشتر می توانستم سپهر را زجر داده و تلافی کنم.چند قدمی که دور شدیم سهیل گفت: خوب غزال جون طرف اشنا دراومد، حالا هر چی در موردش می دونی برام بگو.آنچه در مورد خاطره و خانواده اش می دانستم برایش گفتم. به غیر از خواستگاری دایی پیامش از خودم، چون نمی خواستم تا روز موعود کسی بفهمد. وقتی به ویلا رسیدیم بشکن زنان به خاله گفتم: خاله اماده شو که می خوایم بریم خواستگاری. چون عروس اشناست و نوه خانم احتشامه، و در ضمن عروس خانم پزشکی می خونه.سهند و شیدا مات و مبهوت نگاهم می کردند و چندان راضی به نظر نمی رسیدند. دقایقی که گذشت شیدا من را به کناری کشید و پرسید:-غزال حالا می خوای چیکار کنی؟-هیچی، چون خیلی ساده است. با اجازه می شم زندایی خاطره وو عذابی رو که این چندین سال متحمل شدم تلافی می کنم. همونطور که سپهر منو به خاکستر نشوند. چهار سال زنداداش سهیل بودم حالا هم میشم زن دایی خانمش. فقط خدا کنه خاطره قبول کنه و این وصلت صورت بگیره.شیدا- مگه غزال دیوونه شدی؟ به خاطر طلا هم که شده این کارو نکن چون اینده اونم خراب میشه.-نه شیدا، چون امروز احساس کردم گذشته رو نتونستم فراموش کنم و کینه و انتقامی که سالها زیر خاکستر دفن شده بود امروز شعله ور شده و داره تمام وجودمو می سوزونه.وقتی شادی سهیل را می دیدم به خودم نهیب می زدم که غزال از خیر پیام بگذر و اجازه بده این پسر به ارزوش برسه. ولی وقتی به یاد تباهی زندگی خودم می افتادم، نمی توانستم از این فرصت چشم بپوشم.شادیم زمانی به اوج رسید که خاله به سهیل گفت: سهیل جان قول می دم اگه خاطره رو بپسندم همانجا ازش خواستگاری کنم. حالا یه خورده اروم بگیر چون می ترسم غش کنی.طلا- عمو سهیل می خوای عروس بیاری.سهیل چشمکی زد و گفت: بله تو رو هم دعوت می کنم.طلا، شادمان رفت و بسته ای شکلات و آب نبات اورد. به بزرگترها آب نبات و به بچه ها شکلات می داد. بعد از خوردن آب نبات، وقتی حرف می زدیم از دهانمان حباب در می اومد، و باعث خنده بچه ها شده بودسهند- پدر سوخته این چی بود که به خوردمان دادی که از دهنمان کف میاد بیرون.طلا که از خنده ریسه رفته بود جواب داد: دایی جون اینا رو عمو کسری برام گرفته. تازه اون یکی هارو قایم کردم.سهند- غزال تا منفجرمون نکرده، پاشو چمدونشو بگرد.-طلا جون کی برات گرفته که من نفهمیدم، حالا کجا قایم کردی؟طلا- نمی گم، شما که نباید همه چیز رو بدونید. وقتی گرفت از لیزا خواهش کردم تا جایی قائم کنه که شما نبینین.مامان- لیزا کیه؟چون چند کلمه ای خودم از لیزا یاد گرفته بودم وقتی طلا جواب داد« پرستارمه» فهمیدم.بابا- طلا جون به چه زبونی حرف زدی، ما که متوجه نشدیم چی گفتی؟طلا باز به المانی جواب داد که اینبار خودمم نفهمیدم وقتی صحبتش تمام شد گفتم: طلا جون یک بار دیگه به فارسی بگو تا متوجه بشیم.طلا- میگم لیزا پرستارمه که المانی هم بهم یاد داده وکمی می تونم حرف بزنم وقتی یاد گرفتم. قراره انگلیسی هم بهم یاد بده. آخه من فارسی، فرانسه و ترکی هم بلدم.عمو سعید- این بچه نابغه است، تورو خدا براش اسفند دود کنید تا چشمش نزدیم.طلا- آخه عمو جون کسری گفته تو باید استاد زبان می شدی برای همین می خوام زیاد یاد بگیرم. تا به مامی کمک کنم تا کمتر خسته بشه. آخه مامی زیاد کار می کنه و خسته میشه.عمو سعید- آفرین به تو دختر گل و مهربون. حالا بیا بغلم تا بهت یه جایزه بدم.بهاره و بردیا هم از عمو جایزه خواستند و عمو دوتا تراول چک به مبلغ پنجاه هزار تومان به انها و دوتا دویستی به طلا داد و سپس گفت: هر کسی هر چی دوست داره برای خودش بخره باشه.طلا- عموجون نمی شه به جاش منو سوار گردنت کنی و راه ببری و بعد هم اسبم بشی؟-طلا این حرفا چیه که می زنی، مگه عمو هم سن توئه که باهات بازی کنه.طلا- مگه عمو کسری و دایی جون هم قد من هستن که باهام بازی می کنن؟عمو سعید لبخندی زد و گفت: راست میگه، خوب بیا دخترم تا سوارت کنم.عمو طلا را سوار گردنش کرد. کمی بعد هم روی شانه هایش ایستاده و دستانش را ول کرد که باعث ترس مامان و خاله شده بود. خاله مرتب می گفت: سعید مواظب باش میافته.طلا- خاله نترس، بلدم چطوری بیاستم نیافتم.در یک چشم بهم زدن طلا پاهایش که میان دستان عمو محکم گرفته بود، آزاد کرد و پایین پرید. همزمان صدای« یا فاطمه زهرا» بلند شد. ما که عادت به کارهایش داشتیم خونسرد نگاه می کردیم. چون می دانستیم به راحتی می تواند خودش را کنترل کند.ولی مامان با عصبانیت فریاد زد: چرا نشستی، بلند شو حداقل یک لیوان آب برایش بیار.-چرا؟ مگه از حال رفته، اون که بلند شده و داره می خنده.مامان- حتما از ترس می خنده.طلا- نه مامان بزرگ من نترسیدم، چون شما ترسیدین من دارم می خندم. آخه به من یاد دادن که چطور بپرم که دست و پام نشکنه.بابا- لااله الا الله، یه زمانی ما نگران تو بودیم که مبادا صدمه ببینی حالا هم نوبت این، نمی شد به جای ژیمناستیک شنا یاد می گرفت.طلا- بابابزرگ شنا هم بلدم، پاشین بریم دریا با هم شنا کنیم.بابا- الان نمی شه دخترم، چون هوا سرده و سرما می خوری.طلا- نه اونوقتjerespicemal من بد نفس می کشم.بابا- چرا عزیزم؟-وقتی سرما بخوره ریه هاش برونشیت می شه و دچار تنگی نفس میشه.خاله- وقتی تحویل گرفتی می دونستی اینجوریه یا بعدا فهمیدی؟-بله چون مادرزادیه.مامان- پس چرا قبولش کردی. می دونی نگه داری این بچه با این مشکل چقدر سخته.در دلم گفتم« ای خدایا عجب مصیبتی گیر کردم، چه خاکی با این نصایح مامان تو سرم بکنم.» درست انگشت روی زخم من می گذاشت و آزارم میداد. که عمو گفت:-شیرین حالا کار از کار گذشته، خواهش می کنم جلوی بچه دیگه از این حرفا نزن.در این لحظه بابک که با طلا در حال بازی بود، بلند بلند گفت: زن دایی چرا طلا همه اش عصبانی میشه. خوب متوجه حرفاش نمی شم.قلبم به شدت فشرده شد، خدایا چگونه به این بچه باید حالی می کردم که دیگه زن داییش نیستم. خواستم جوابش را بدم که نگاهم در نگاه سپهر گره خورد و رشته کلام از دستم خارج شد. لحظه ای مکث کردم سپس به طلا گفتم: طلا فارسی صحبت بکن تا متوجه حرفات بشن.از ماجرای عصر به بعد چهره سپهر مغموم تر و گرفته تر شده و وقتی که همانطور نگاهمان گره می خورد با چشمان خاکستری و غمگین اش، دلم را می لرزوند. کلافه بودم. طوری که اشتهایی برای خوردن شام نداشتم و فقط با غذا بازی کردم. بعد از جمع کردن سفره سپهر طلا را صدا کرد و روی زانوانش نشاند و گفت: بازم برامون ویولون می زنی.طلا- بله وقتی مرد محترمی ازم درخواست می کنه نمی تونم قبول نکنم.سپهر خندید و گفت: این حرفا رو از کی یاد گرفتی؟طلا- از فیلم ها، سپهر جون چرا وقتی می خندی لپ هات مثل لپ های من سوراخ میشه.سپهر بوسیدش و جواب داد: عزیزم اینا سوراخ نیستن، چاله. خدا خواسته که لپ هامون اینجوری باشه، من دقت نکرده بودم که گونه های تو هم چال داره خانم خوشگله.طلا گونه سپهر را نیشگون گرفت و گفت: آقا تو هم خیلی خوشگلی. اونقدر خوشگل و مهربون هستی که من به اندازه مامی دوست دارم.سپهر- پس باباتو چی، اونو دوست نداری؟هاله ای از غم صورت طلا را پوشاند و گرفته جواب داد: من که بابا ندارم.سپهر دیگر حرفی نزد ولی ساناز پرسید: مگه آقا رامین بابای تو نیست؟طلا- نه اون بابای پارمیداست و اسم مامان پارمیدا هم مریم جونه. مگه نه مامی؟سرم را تکان دادم و طلا رفت و ویولونش را آورد و شروع به زدن آهنگ سلطان قلب ها شد.طلا عاشق این فیلم بود. چون هم درد با قهرمان داستان بود و خلا عاطفی اش را به این طریق می خواست پر کند. احساس می کردم نمکی روی زخمم می پاشند و هر لحظه سوزشش بیشتر می شود. احساس می کردم کسی گلویم را فشار می دهد و در حال خفه شدن هستم. برای همین بلند شدم و به حیاط رفتم. وقایقی بعد عمو محمود هم کنارم آمد و گفت: غزال عمو جون، چرا خودتو اینقدر عذاب می دی با غصه خوردن که مشکلی حل نمیشه.-خودمم دوست ندارم که غصه بخورم ولی چیکار کنم؟ خودش به سراغم میاد. طلا هر چی بزرگتر میشه بیشتر سراغ پدرشو می گیره و من عاجزم و نمی تونم این خلا رو براش پر کنم.-اونروز به خاطر بهبودی تو این پنهون کاری رو قبول کردم تا تو از بابت بچه خیالت اسوده باشه و کاملا خوب بشی. دیگه نمی دونستم امروز باید شاهد عذاب کشیدن هر دوتون باشم. عذاب وجدان خودمم هم آزارم میده.-عمو می بینی چطور مثل آهنربا پیش سپهر میره. باور کن اگه دست خودم همین فردا برمی گشتم.عمو- صبر داشته باش این چند روز هم تموم شه. ولی فردا که بزرگ شد چیکار می کنی؟ کافیه خوندن یاد بگیره و اسم پدرشو تو شناسنامه اش ببینه، آنروز مشکلت دوچندان میشه.-آن روز، روز مرگ و نابودی منه.عمو- به جای خودخوری بهش بگو، منظورم سپهره.-نه عمو، نمی تونم دو دستی تقدیمش کنم. راستش پیام می گفت حاضره به اسم خودش براش شناسنامه بگیره. این کار باید بعد از ازدواجمون در پاریس انجام بگیره تا دردسر ایجاد نکنه.-فقط خدا کنه تا اون موقع گندش درنیاد که پیش سعید و نازی رو سیاه میشم. زندگی شماها شده مصیبت نامه. تا میام از یکی تون خیالم اسوده باشه، اون یکی دچار مشکل میشه. ببینم تا حالا از خودت نپرسیدی چرا یاشار باهات تماس نمی گیره و یا اینکه اونجا نمیاد. چون می ترسه، می ترسه که خطا کنه. آخه فرشته قادر نیست مادر بشه.سرم سوت کشید با چشمهای گرد شده پرسیدم: نه عمو! شوخی می کنی. آخه چرا؟آهی کشید و گفت: نمی دونم چرا هر چی بدبختی دامن ما رو میگیره. نمی دونی چقدر دکتر رفتن، هر روز یه دکتر می رفتن ولی افسوس که فایده نداشت و فرشته تا اخر عمرش قادر نیست مادر بشه. یاشار هم می ترسه ه با دیدن تو، اشتباهی رو که سپهر مرتکب شده، بکنه. البته من و سیمین خیلی بهش گفتیم که طلاقش بده ولی قبول نکرد. میگه من زندگیمو دوست دارم و اگه این بلا سر من میومد و فرشته می ذاشت و می رفت شما چیکار می کردید.-یاشار روح بزرگی داره و مرد کاملیه، راستی عمو، سیا چی کار می کنه، باز هم تهرونه یا رفته ارومیه؟ زن گرفته یا نه؟ راستش از عمو بهرام روم نشد بپرسم.-نه زن نگرفته، بعد از رفتن تو در به در دنبالت گشت تا شاید نشونی ازت پیدا کنه. به بهانه مسافرت یه بار هم به پاریس اومد و من که متوجه شدم به سهند گفتم تا مواظب باشه تا خونه تورو پیدا نکنه. چقدر به سهند گفته بود تا بهت بگه باهاش تماس بگیری. الان هم از طرف شرکت برای شش ماه دوره اموزشی فرستادنش المان. اگه می دونست که برگشتی حتما میومد. اون به خاطر تو حاضر نیست زن بگیره.-عمو می تونم علت این کارتونو بدونم، نه اینکه فکر کنید ناراحت شدم نه فقط کنجکاو شدم.-چون سیا اخلاق تندی داره و من می ترسیدم هم تو رو و هم طلا رو آزار بده. آخه عزیزم سپهر هر چی که بود خوشبختانه تورو اذیت نمی کرد و همیشه نازتو می کشید. فقط می تونم بگم لعنت بر شیطون.عمو دقایقی سکوت کرد و سپس ادامه داد: دلم براش کباب میشه در مقابل متلک ها و زخم و زبون های تو دم نمی زنه و فقط نگاه می کنه. از نگاهات مشخصه که هنوز دوست داره ولی نمی دونم چرا این کارو کرد.سینه ام ز آتش دل در غم جانانه سوخت آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوختای خدا کمکم کن که دیه کاسه صبرم داره لبریز میشه. پاشو عمو جون، پاشو تا دیونه نشدم بریم تو، چون بارون هم نم نم شروع شده.وقتی به داخل رفتیم سهند گفت: ببخشید تشریف برده بودید سازمان انتقال خون؟عمو- اونجا برای چی؟سهند- آخه رنگ و روتون پریده، برای همین گفتم شاید رفتید و خون دادید.-نه رفته بودم کارخونه یک و یک، تا خیارشور بخریم و بی مزه ها رو توش بخوابونیم.سهند- غزال چان، منو مامانم تو دریاچه ارومیه زاییده و نمک خالصم. زیاد خودتو به خرج ننداز. اگه پول اضافی داری بده خرج کنیم.زن عمو- پسر خجالت بکش.در جواب سهند گفتم: نمی شه به جای پول سنگ پا بدم.بابا- سهند انگار شیدا ورشکستت کرده چون از وقتی زن گرفتی زیادی به فکر پولی.-بیچاره شیدا، باباجون از خساست زیاده، هر وقت میریم بیرون مهمان جیب منه.سهند- آخه من بیچاره عیال وارم و خرجم زیاده. اونوقت بابا به تو بیشتر می رسه تا به من. تازه درآمد تو بیشتر از منه.عمو سعید- پس با این حساب غزال خرجی دوتا خونه رو میده. راستی غزال جون وضع کارت چطوره، خوبه؟سهند سوتی زد و به جای من جواب داد: کارش خوبه؟ مثل این نزول خورها، هی پول می ریزه به حساب بانکی خودش و طلا. بیچاره رامین مثل خر کار می کنه، اونوقت غزال خانم اسکناسها رو میریزه تو جیبش و دستور میده.-برای اینکه اگه من نباشم رامین از پس پروژه های بزرگ بر نمیاد. چون بنده مجوز دارم نه رامین. عمو شما بهش بگو شما که تو این کار هستین و واردین.عمو لبخندی زد و گفت: پس با این حساب درآمدت خوبه. در ضمن سهند جان نابرده رنج گنج میسر نمی شود. این همه درس خونده برای چی؟ اگه دکتراشو بگیره کارش سکه تر میشه. اصلا غزال بیا پیش خودم کار کن.بابا- آره باباجون، برگرد ایران تا هم خیالمون اسوده باشه و هم این اخر عمری چشممون به در نباشه.-ای بابا، ابن حرفا چیه می زنید؟ مگه شما چند سال دارید. در ضمن شاید یه روزی برگشتم.ساناز- غزال تابستون برای عروسی میای؟-اگه زنده باشم حتما، مگه من چندتا خواهر دارم که عروسی شو نبینم.سهند- مگه صد تا برادر داشتی که عروسی من نیومدی. چقدر اصرار کردم ولی مرغ سرکار یک پا بیشتر نداشت.طلا- دایی جان مگه مامی مرغ داره که یه پا داشته باشه.ماما- بله دخترم هم بابابزرگت و هم مامانت، مرغشون یه پا داره، یعنی یه دنده و لجباز هستن.طلا- ولی مامانی من یه دنده و لجباز نیستم و برای همین هیچ وقت با پویا قهر نمی کنم.مامان- آفرین دختر خوب. تو سعی کن کارهای مامانتو یاد نگیری. چون کینه به دل گرفتم هم بده.طلا- چشم، چون عمو کسری میگه مامی کینه شتری داره.طلا- مثل اینکه عمو کسری مرد خوبیه.طلا- بلهouijl aimebeaucoupساناز با خنده گفت: طلا جون ترجمه کن من که نفهمیدم چی گفتی.شیدا- میگه بله من خیلی دوستش دارم.ساناز- ببینم شما امشب قصد خوابیدن ندارین.چون دیروقت بود همه پا شدن و به اتاق خوابهایشان رفتند و من و ساناز و شیدا و طلا به اتاق پایین رفتیم.طلا- مامی من برم با دایی جون بخوابم.-برو بخواب نه اینکه کشتی راه بیاندازی.طلا- چشم.طلا رفت و ما هم دقایقی با هم حرف زدیم، که کم کم آندو خوابشان برد ولی خواب به چشمان من نمی آمد. یواش بلند شدم و کاپشن ام را برداشتم و روی لباس خواب پوشیدم و به بالکن رفتم. باران بوی خاک و بوی گل ها را در هم آمیخته بود و سستم می کرد. چشمانم را بستم و به سرنوشت پر فراز و نشیب ام فکر می کردم که صدای سپهر در گوشم طنین افککند.ای شب، به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکایت شب زنده داریمبا او بگو چه می کشم از درد اشتیاق شاید وفا کند بشتابیم به یاریمای دل چنان بنال که آن ماه نازنین آگه شود ز رنج من و عشق منبا او بگو که مهر تو از دل نمی رود هر چند بسته، مرگ کمر بر هلاکت منپس خبر نداری که این حرفها و زمزمه هات همه هستی ام را به باد داد و تنها چیزی که برایم موند، این بودکه هر شب مثل شمع بسوزم و اشک بریزم و حالا دیگه برام اشکی نمونده که دوباره به پات بریزم.جلوتر آمد و جلوی رویم دو زانو نشست و گفت: غزال می دونم اشتباه کردم و خطا رفتم ولی باور کن در هوشیاری و آگاهی نبوده، من اون شب مست، مست بودم و همه زندگی ام فدای اون شب لعنتی شد.چشم باز کردم و به صورتش خیره شدم، چشمانی که باروتی بود، پوزخندی زدم و گفتم:-من که از تو چیزی نپرسیدم و دلم نمی خواد چیزی بدونم. ولی اینو بهت میگم که فکر نکنی مثل کبک سرم زیر برف بوده، نخیر آقای زمانی، دقیقا می دونم غیر از اون شب که به جنابعالی خیلی هم خوش گذشت، اون خانم محترم دو شب دیگه هم، تو خونه من شب را به صبح رسانده بود، فهمیدی؟-نه این دروغه! هر کی بهت این حرف رو زده فریب ات داده، من احمق فقط یه شب با اون بودم که اون یه شب هم تمام هستی مو ازم گرفت. به جان عزیزت قسم جز اون شب من هیچ وقت پیش اون نبودم. در واقع زن شناسنامه ایم هستش.
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۲ ساعت 5:43 PM توسط ❤پونه❤
|
نیکی عاشق نوشتنه و این وبو برای کسایی درست کرده که مثل خودش عاشق نوشتنن و از نوشتن و خوندن لذت میبرن... امیدوارم از این وب لذت ببرین