اگه گفتی من کیــم؟2
خیلی خوشحالم که ازاین رمان خوشتون اومده.
اینم قسمت جدید
منتظرنظراتتونــــ ــ هستم...
نیازنیست اطرافمون
پرازآدم باشه
همون چندنفری که هستند ادم باشند کافیه...
یه نفرازم پرسید میشناسیش؟هزارتا خاطره ت اومد جلوی چشمم ،اما فقط یه لبخند زدم و گفتم : میشناختمش
سلام به همگی.
فرارسیدن ماه محرم وشهادت امام حسین علیه اسلام روبه همگی
تسلیت میگم.ببخشید اگه دیرگفتم.
اینم قسمت بعدی.
به خاطربدقولی هام رمان نه در3-4 قسمت بلکه دریک قسمت دیگه
تموم میشه.
سلام به دوستای
عزیزمـــــــــــــ
اینم قسمت بعدی رمان
سعی کردم بیشتربگذارم
امیدوارم راضی باشید
شماهم بانظرهاتون
شارژم کنید
سلام دوستان عزیز.
قسمت بعدآخرین غروب پاییزی.
فصل پاییزه ورمان پاییــــزی.
منتظرنظرهای پربارتون.
سلام به همه ی دوستای
عزیزوخوانندگان گرامی.اینم قسمت اول این رمان.این رمان اسمش آخرین غروب پاییزی هست ونویسندش سرکارخانم
نسرین برومند هستند.
رمان بسیاربسیارزیبایی هست وتوصیه میکنم همه
بخونید.اگه یادتون باشه گفتم که اینجا هم
ازخودمون رمان گذاشته میشه هم رمان های خیلی خاص وناب روتایپ میکنیم ومیذاریم.
این رمان هم یکی ازهمون رمان های ناب وخاصه.
بخونید ولذت
ببرید.
منتظرنظرهای پربارتون هسـتـــــــــــــــــــــــــم.
پ.ن:این رمان رومن خودم
تایپ نمیکنم وازسایت 9 8 i A کپی میکنم اما در word
اصلاح میشه وبعدداخل وبلاگ
میذارم.یعنی به طورمستقیم ازاونجانمیگذارم.گفتم که درجریان باشید.
آخرین غروب پاییزي....
در جاده بی انتهاي زندگی...
فقط پاییز را می بینم...
فقط برگ هاي زرد ونارنجی را می بینم...
که زمین را پوشانده اند...
و اینک من...
دختري تنها در فصل پاییز...
بابا چشمانی مشتاق...
در انتطار آمدن بهارم...
تا با آمدنش جریان حیات را...
در رگ هاي خشکیده قلب من...
جاري سازد...
اما هرگز نمی دانستم...
آخرین غروب پاییزي از راه می رسد...
و من با دلی آکنده از عشق و امید...
راهی گورستان آرزوها خواهم شد...
وآرزو هایم را همراه با خودم...
به خاك خواهند سپرد...
و هر گز نمی دانستم...
آخرین غروب پاییز از راه خواهد رسید...
غروبی که براي من هرگز طلوع نشد...
وچشمان مشتاق من بار دیگر حتی خورشید را ندید...
و حالا دیگر دیرست...
چرا که حالا برف زمستانی آشیانه قبر مرا پر کرده است...
و انگاه که گیاه کوچکی کنار قبر من جوانه زد...
آري بهار رسیده...
اما هرگز از یاد نبر...
آخرین غروب پاییز سر رسید...
ودیگر طلوعی وجود ندارد
نسرین برومندآذرماه 13
اینم ادامه رمان.این قسمتوطولانی گذاشتم.یه ذره وحشتناکه.داستانش نه,ادمش!!
این قسمتش تویه جای حساس تموم میشه
وقسمت بعدازخاطراتی میگه که شایدخیلی هارومتعجب کنه
....
پ.ن2:این رمان نوشته خانم زهره کلهراست وموضوعش هم پیرامون مسائل عاشقانه وزیبایی میچرخد.